نقد حجت بداغی بر عصر حجر رضا شنطیا

کوتاه نوشته ای بر « عصر حجر »، یک کتاب از رضا شنطیا

روایت حجری

سال هایی ست قصد دارم رساله کوچکی پیرامون روایت بنویسم، معطوف به شکل روایی در همین اطراف، اطراف خودمان. و نیز یکی از مراجع روجوع برای پرداختن این بحث کتاب کوچک « عصر حجر » باشد نوشته رضا شنطیا، که روایت کلانی ست. اما هنوز زمان چنین رساله ای پرداختن رخ نمی نماید. و این فرصت غنیمت شمردنی ست تا یک دو اشاره، هرچند کوتاه و نابسنده، بشود در اطراف « عصر حجر ». اولین عنصر این کتاب ـ روایت که درگیری خواندن را آغاز می کند نام آن است؛ عصر حجر، که بی پروا دلالت گر مدلول هایی باستان شناختی، جامعه شناختی و جامعه شناسی سیاسی ست. بی اینکه در هیچ کجای کار اثری از زبان پرداختن به علوم پیدا باشد. عصر حجر، عبارتی آمده از باستان شناسی و جامعه شناسی ـ عبارتی که با رفتن به زبان روزمره معنای مستقیم دیرینه ی ابتدایی دور از تمدن را پیدا کرده، و در متافزیک زبان روزمره تبدیل به تصوری می شود از یک انسان ـ نرینه با گرز و پلنگینه و وسیله ی نقله اش یک دایناسورـ بر پیشانی این متن خود تبدیل به استعاره ای چند وجهی می شود که از فرط سادگی به تاویل هایی نا به هنگام و ناتمام دچار می آید. بیشتر از این فکر می کنم سرنوشتی که حین انجام کار ـ خواندن این روایت ـ برای این دوگانه عصر ـ حجر پدید می آید، یعنی همچنان که به شکل یک ترکیب در پسزمینه کار است مداوم و جابجا تفکیک می شود، توانسته بار بزرگی از ساختن فضای اثر را بر دوش بگیرد. مفهوم هایی که در حین روایت بار نشانه های عصر حجر، و عصر و حجر می شود دامنه بزرگی ست؛ عصر حجر: به مثابه یک دوره در تاریخ تکامل، آنجا که کم کم از حیوان به انسان هجرت می کنیم. عصر حجر: به مثابه سنگواره ها و مصنوعاتی بازمانده در موزه که انسان متمدن ـ یک پروفسور با خنده ی گشاد ـ این اشیا را به دست می گیرد و درباره چیزی بعید، ترکیبی از ذهن کودک و توان غول آسا ـ یک کینکونگ ـ سخن می گوید. عصر حجر: به مثابه غاری کوچک و تاریک که واحد های کوچک اجتماع ـ شاید خانواده ـ نیمه برهنه و نیمه وحشی در آن در یکدیگر می لولند. عصر حجر: عبارتی که خانمی از اشراف به شنیدنش دستمالش را به بینی می برد. عصر حجر: بازماندگان لحظه ی بعد از فاجعه تمدن به شکل بازگشته به تاریخ قبل از تمدن؛ هیروشیما، درسدن، افغانستان، آشویتس، رواندا، انقلاب کبیر، عراق، لینچ، انقلاب اکتبر، اسپانیای فرانکو... تاریخ ایدئولوژی از کلیسا تا کمون. عصر: به مثابه دوران های تاریخی. عصر: به مثابه قسمتی از شبانه روز که مقدمه شب است. عصر: به مثابه وقت دل تنگی. وقت تنهایی. عصر: به مثابه سوگند که انسان در زیانکاری ست. حجر: به مثابه همان دو تعریفی که از فرهنگ معین و فرهنگ عمید در ابتدای کتاب آمده. حجر: به مثابه ارتجاع و پیری. حجر: به مثابه کتیبه های ماندنی اصول فراموش نشدنی. حجر: به مثابه استقامت و استواری. حجر: به مثابه نفهمی. حجر: سنگر سرپناه سنگ بنا. حجر: به مثابه لحد سنگ قبر مرگ. حجر: قدس. پیوند. پدر برادر لوح ازل. این ها نمونه هایی ست که روایت در تار و پودش آشکار و نهان دارد. و همانطور که من سعی کردم مفهوم های عینی و ضمنی را نامرتب ارئه بدهم روایت نیز همین کار را می کند. برخی از مفهوم ها کاملا عینی ست که مصداق های سنگ پرتاب کردن نمونه ی روشنی ست. و برخی ضمنی ست مانند؛ او که دیگر نمی توانست/ سنگینی آسمان را/ روی شانه هایش تحمل کند...( ص 27 ) یا؛ صدای ریزش سنگریزه ها/ در ته ام را شنیدم...( ص 28 ) یا؛ بساط بازی ما/ با سنگ و زحمت جور می شد... ( ص 17 ) اساس مساله مفهوم های ضمنی روایت است که هم حجمی بیشتر از عینیت متن دارد و هم قابل اشاره نیست بلکه در پسزمینه خوانش شکل می گیرد. خط روایی روشن و مشخص است، و در یک جمله خلاصه است: خانواده ـ جامعه ای درگیر جنگ. اما نظرگاه راوی که کودکانه است از سر نادانی چیزهایی تنیده در واقعیت می بیند یا واقعیت را به گونه ای تفسیر می کند که ابعاد مفاهیم تولیدی متن در حاشیه روایت لایه های بسیاری را ایجاد می کنند. اما این نادانی نادانی کودکانه نیست، خود را نادان فرض کردن است برای همین دانستن بیشتر. ( در قیاس روایت تاریخی و روایت داستانی از این نادانستن سخن خواهم گفت.) روایت با این جمله آغاز می شود: من قبل از این که نوشتن سنگ را یاد بگیرم... زمان گذشته ی دور است. و راوی در این زمان داناتر از زمان وقوع روایت است. اما سعی می کند به حدود دانایی زمان روایت وفا دار بماند در حدود آن دریچه از دانش بماند. با این کار روایت تبدیل می شود به شخصیت. تنها شخصیت عصر حجر روایت است. نویسنده ـ راوی حال ـ با بردن دانش لحظه ی نوشتار به حدود لحظه ی گفتار راوی که در گذشته ی دور است از روایت شخصیتی می سازد که دارای ابعادی از واقعیت است که در واقعیت رسمی ثبت نمی شود. روایت پیش از نوشتن آغاز می شود ـ حال آنکه دارد نوشته می شود ـ پیش از یاد گرفتن اولین شکل ثبت تاریخ. و از همین ابتدا از وضعیت مدون سیستماتیک که محصول مستقیم آگاهی ست به وضعیتی ارگانیک و پیش آگاهی هجرت می کند؛ همیشه از خودم سوال می کردم که جنگ از این سه حرفی که دارد چه طور این همه توپ و تانک و تفنگ در می آورد قید « همیشه » تا فعل « می کردم » ضمانت دارد نه تا « سوال می کنم ». از همین جا راوی و نویسنده اعلام می کنند که یکی هستند، و جواب پرسش های مطروح در روایت را می دانند، اما این پرسش ها برای روایت همچنان و همواره باقی ست. این روایت این منظر از روایت این پرسش ها را دارد. خواهد داشت. جهان آراسته به نشانه هایی از سه حرف بیرون می آید، از یک کلمه که مانند کلمه ی هم وزنش « سنگ » دلالت گری عینی نیست بلکه دلالت گری نه انتزاعی دست کم ضمنی ست. جنگ مثل سنگ آن « چیز » نیست، مجموعه ای از رخدادهاست. سنگ چیزی ست که هست، جنگ رخدادی ست که بوده. جنگ اصولا یک روایت است نه یک چیز. جنگ جهانی دوم دیگر نیست مگر روایت هایی که از او هست. عصر حجر کتابی ست درباره ی یک روایت. روایت یک روایت داستانی ست. دو گونه کلان روایت های تاریخی و داستانی چه تفاوت هایی دارند؟ در روایت تاریخی واقعیتی بوده است که باید ثبت شود تا باشد، باید روایت شود. مواد این گونه ی روایت اسناد هستند. اسنادی که به هر ترتیب تمام آنچه بوده نیستند. پس تاریخ نگار برای پر کردن خلاء های بیشمار باید به تخیل رجوع کند. برای مثال از قحطی بزرگ ایران در سال های جنگ اول جهانی و تبعات آن اسناد زیادی در دست نیست، آن ها هم که هستند محدود و مجهولند. تاریخ¬نگار برای آن که بتواند تصویری هر چه دقیق تر از این دوره به دست دهد ابتدا اسناد را کنار هم می چیند و روایتی از میانشان بر می کشد. بعد به روایت های دیگر رجوع می کند و شروع به قیاس می کند. از قیاس روایت ها گمانه زنی آغاز می شود و حقیقت نسبی به دست می آید. و از مجموع اسناد و قیاس روایت های دیگر و گمانه زنی ها تصویری پدید می آورد که به واقعیتی که بوده هر چه بیشتر دست پیدا کند. برای مثال ما امروز می دانیم که در سال های قحطی بزرگ تلفات جانی ایرانیان بین دو و نیم تا شش میلیون بوده است. نتیجه این که ایران در عین بی طرفی شاید بیش از همه ی طرف های جنگ تلفات داشته است. سه و نیم میلیون انسان در این میان هستند یا نیستند معلوم نیست، مهم آن دو و نیم میلیون قطعی و این شش میلیون گمانی ست که دست به دست هم فرضیه تلفات وسیع را اثبات می کنند. اما روایت داستانی از راهی دیگر می رود. از ابتدا نه بر اسنادی که دعوی واقعیت دارند، بلکه به تخیلی که هیچ سندی ندارد تکیه می کند. مثلا به این سند که گزارش غسال خانه در فلان شهر روزانه چند مرده را اعلام می کند نمی پردازد، به آخرین بازمانده از یک خانواده می پردازد که در غسال خانه شست و شوی مرده اش را نظاره گر است، همان چیزی که در اسناد تاریخی ثبت نمی شود. عصر حجر نیز به همین گونه از دانایی امروز یافته از اسناد به نادانی روز واقعه ی پیش از اسناد می رود. به چیزهایی که در واقعیت های تاریخی نیست، گر چه بوده است، اما سندی از آن در دست نیست، پس تخیل کردن است. دروغ است، گر چه حقیقت است. روایت در عصر حجر بی پروا این چنین دروغ بودن خودش را به نمایش می گذارد تا حقیقتی گم شده نباشد، واقعیتی بشود در نوع دیگری از روایت، روایت داستانی. واقعیتی سرایت کننده به اقسام بی شمار تجربه های گم شده ی تاریخ، تجربه هایی از آن دست که برای رفتن به اسناد تاریخی پدید نمی آیند. مثل «دو بالی که از کتف پدر در آمده بود..» یا به طور مبهم کلی در اسناد تاریخی می آیند، مثل « سنگ که برای تو نان نمی شود. » و به همین شکل است که روایت داستانی با دو جمله معروف واقعی تر از روایت تاریخی می شود: در روایت تاریخی همواره نگفتن ها و دیگر گفتن ها و دروغ گفتن هایی هست. در هر روایت داستانی چیزی از واقعیت وجود دارد. کتاب ـ روایت عصر حجر روایت یک روایت داستانی ست که در مرزهای نادانی تاریخ است. شکل گرفته از آن واقعیت هایی که شاید پدید آمده از دستگاهی جز ساز و کار شناخت انسان نباشند، واقعیت هایی که حاصل تعامل درک و دریافت انسان با آنچه بیرون از این حوضه رخ می دهند هستند. از آن دست واقعیت هایی که شاید تنها، اگر شانس بیاورند و تخیل کننده ای در مواجه با آن ها قرار بگیرد، در نوشتار پدید می آیند؛ تمام سربازهای دنیا مثل هم بو می دهند باید و تمام سنگ های دنیا مثل هم بو می برند شاید روایت تاریخی کودکان را که مادرهای مرد مرده شب، بعد از جنگ، روی ویرانه ها توی گهواره ها می خوابانند به ما نشان می دهند. و یک لالایی را که مادر برای کودک می خواند برایمان بازگو می کنند. اما هیچ کدامشان نمی شنوند کودک در آن وقت دارد چه می شنود؛ عجیب ترین لالایی دنیا: لالایی اله لایی الالله لالایی اله لایی الالله و چرا نام این روایت را که روایتی ست بر روایت عصر حجر گذاشتم روایت حجری؟؛ سنگ همان واقعیت محرز بیرونی ست که فیلسوف به آن پا کوفت و درد در پایش دلیل شد برای بودن سنگ. 29/12/94 www.hojjatbodaghi.com

/ 0 نظر / 69 بازدید