بورخس و من

مهدی مرادی می گفت که این نوشته ی بورخس را روی وبلاگ نگذارم. او معتقد بود - یا هست - که با این کار این مطلب با سطحی نگری روبرو خواهد شد. اول پذیرفتم؛ اما اکنون با وجود اعتقاد بر آن گفته، این کار را می کنم تا همه چیز - حتا سطحی نگری - را به نسیان بسپارم.Borges.jpg 

***********************************

آنچه اتفاق می افتد برای آن مرد دیگر، برای بورخس، اتفاق می افتد. من در خیابان های بوئنوس آیرس قدم می زنم، گاه به گاه - شاید از سر عادت - می ایستم تا به طاقنمای یک سردر قدیمی یا به دری آهنی نگاه کنم؛ از خلال نامه ها از احوال بورخس با خبر می شوم و نامش را در فهرستی از نام های کمیته ی استادان دانشگاه یا در تذکره ای از احوال شاعران می بینم. علاقه ای خاص به ساعت های شنی، نقشه های جغرافیا، نسخ چاپی قرن هیجدهم، ریشه ی لغات، بوی قهوه و نثر استیونسن دارم؛ آن مرد دیگر در این علایق سهیم است، اما به شیوه ای متظاهرانه آنها را تبدیل به اطواری تماشاخانه ای می کند. اگر بگویم که با هم اختلاف داریم راه اغراق پوئیده ام؛ زندگی می کنم و می گذارم زندگی کند تا بورخس بتواند اشعار و افسانه هایش را به هم ببافد، و این اشعار و افسانه ها دلیل وجود من است. اذعان این مطلب برایم دشوار نیست که او توانسته است چند صفحه ی با ارزشی بنویسد، اما این صفحات نمی توانند مرا نجات دهند؛ شاید به این دلیل که آنچه خوب است دیگر به فرد تعلق ندارد - حتا متعلق به آن مرد دیگر هم نیست - بلکه به سخن و سنّت تعلق دارد. به هر حال سرنوشت من اینست که به یکباره و برای همیشه از میان بروم و تنها لحظاتی از من در آن مرد دیگر زنده بماند. به تدریج همه چیز را به او تسلیم کردم، هر چند شواهدی از عادت پیگیر او در مبالغه و مغالطه دارم. اسپینوزا معتقد بود که همه ی چیزها سعی دارند خودشان باشند؛ سنگ می خواهد سنگ باشد و ببر می خواهد ببر باشد. من در بورخس باقی خواهم ماند نه در خودم ( اگر کسی باشم )، اما خویش را بیشتر در کتابهای دیگران یا در کوک کردن های پُر زحمت گیتار می یابم تا در کتابهای او. سالها پیش، کوشیدم تا خویش را از او برهانم. از اساطیر محلات پست شهر به بازی با زمان و ابدیّت رو آوردم. اما آن بازی ها اکنون جزئی از وجود بورخس اند و من باید به چیزهای دیگر رو کنم. و بدین ترتیب زندگی من سراسر فرار است، و همه چیز را از دست می دهم، همه چیز را به نسیان یا به آن من دیگر می بازم.

نمی دانم اکنون کدامیک از ما این صفحه را می نویسد.

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا كردبچه

سلام رضاــــــ بورخس:((نويسنده به تعداد شخصيتهايي كه در نوشته هايش خلق مي كند مدام جمعيت جهان را افزايش مي دهد...))هر چند كه دكانستراكشن از نوع بمي اش چيزي حدود 40000نفر از شخصيتهاي بومي را با هم مدفون كرد...آنهم از ارگ ،بناي تاريخي مان...

رضا كردبچه

سلام رضاــــــ بورخس:((نويسنده به تعداد شخصيتهايي كه در نوشته هايش خلق مي كند مدام جمعيت جهان را افزايش مي دهد...))هر چند كه دكانستراكشن از نوع بمي اش چيزي حدود 40000نفر از شخصيتهاي بومي را با هم مدفون كرد...آنهم از ارگ ،بناي تاريخي مان...

nima

سلام رفيق/بورخس و من يکی از بهترين کارهای بورخس است.نه از نظر من تنها . دشنه هم همين طور .به هر حال خوشحال شدم که هنوز کسی به ما سر می زند. پاينده باشی.

samira karami

نگاهم از بورخس خيس ميشود همه چیز چند چیز هرکس چند نفر ....

behnam

هوم!!! يو نو ايريز دت وان يو وانا کيل هيم بات يو نه وه کنت! کاس آی ليک تو بی هيز گارد فور اوا! ان اآ گس در ايز نو چانس فور ا ويک بی هو فليس اوه ا کلامپين ولکانو...بورکوه ز بور کوه ز...الويز فاکين بورکوه ز...هيت هيم...

saba

از من خيلی چيزا بعيده ! از ديگران ! نه ! ... از داش رضا چی؟؟؟؟؟؟؟؟ ( هشتاس ) ........

salam be maa ham sar bezanin

saghi ghahraman

اين جمله که در متن شناور است توان خواندن مطالب را از من گرفت. اعصاب خورد کن و حواس پرت کن است. کاری از دست شما برای حذفش از این صفحه بر می آید؟ حیف است که مطالب خوانده نشوند به خاطر این جملة مزاحم.