شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

دزدی در روز تاریک/ امید شمس

ماده ۱۷ – نام و عنوان و نشانه ویژه‌ای که معرف اثر است از حمایت این قانون برخوردار خاهد بود و هیچ کس نمی‌تواند آن‌ها را برای اثر دیگری از‌همان نوع یا مانند آن به ترتیبی که القاء شبهه کند به کار برد. (قانون حمایت از مصنفان)
چه می‌خاهد آن قدرتی که اصرار دارد تا شاعران را دوزانو در پیشگاه خود بنشاند؟ چه می‌خاهد از تصویر شاعرانی به صف کرده که لبخند خاضعانه به لب دارند، به حیا و خاکساری سر به زیر می‌اندازند و انگشتری و دست خطی و تکه پارچه‌ای به تبرک سوال می‌کنند؟
به سادگی می‌خاهد که راه فراری نباشد. می‌خاهد نشان دهد که ادبیات، این در ذات خود سرکش‌ترین کنش بشری، را می‌توان رام کرد و به زانو به بارگاه مجیز و مدیحه نشاند، چنان که قرن‌ها نشانده‌اند، و یا اینکه محو کرد و از میانش برد و به فراموشی‌ش سپرد.
مایی که دو زانو نشستن را برنمی‌تابیم، یا مایی که گمان داریم به دو زانو نشستن کار ما نیست، مایی که گمان می‌کنیم بیرون از قاب آن تصویر و به رغم آن تصویر و در مقابل آن وجود داریم، در چه شکل و شمایلی و با چه هیات و حالتی وجود داریم؟ آیا گوشه نشینان تک افتاده‌ای هستیم که از فرط انزوا شباهت به زاهد و عابد می‌بریم؟ یا غمخورک‌های خیره به دریایی م که حالا بیشتر شبیه صحراست؟ چه هستیم ما؟ مشتی برگ خشک و زرد و پراکنده؟
احوالات ما اگر این است، پس ادامه‌ی آن تصویریم، مکمل آن، گواهی بر اعتبار آن و شاهدی بر وحدانیت آن تصویر از شاعر فارسی.
به وقتی که
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله می‌کند دایم بر بنای آزادی
آیا ما دست در دست هم داریم؟ ما شانه به شانه‌ی هم می‌ساییم؟ این “ما” ربطی به آن “ما”های افسانه‌ای و مشت‌های گره کرده و افق‌های سرخ و سبز و سپید ندارد، یک “ما” به معنای ساده‌ی یک “صنف”. در حد یک صنف آیا ما در کنار هم صنف خود می‌ایستیم؟ و اگر این نیست، دیگر چه هست؟ چی مانده چی به جاست؟
در مقابل آن تصویر که هر بار می‌بینیم رخ برمی‌افروزیم، ما فقط رخ برمی‌افروزیم و همین. و همین است که دوزانو زدن و پشت سر قدرت، هر قدرتی تو بگو خیر مطلق تو بگو اصلح صالحان چه رسد به این جماعت کفتاروش، نماز دنائت خاندن و بوسه به دستان پرتوان ممیز زدن این قدر نامکروه و بلکه مستحب شده ست. همین است که پیرمرد ما که با دست‌های خودش کشته‌ی رفیق شاعرش را در خاک کرد و بر مزارش گریست و گفت “آن جوانمردی که جان را هم بداد”، این روزها نه تنها پشت سر قدرت (هر قدرتی تو بگو خیر مطلق) به رکوع و سجود است، تازه “امید صلاح و گشایش” هم دارد و “امیدوار که دیر نشده باشد”. دوست که دیگر نه اما هم صنف پیر شده‌ی ما فراموش کرده است برای این‌ها از آن روز قتل مختاری دیر شده ست اگر روز کشتن سلطان پور نشده بود. اما برای هم صنف پیر شده‌ی ما به سفره نشستن با “شب زدگان” سابق و اجازتی به انتشار آن “کلنل” بی‌زبان گرفتن هنوز دیر نشده ست.
زمانی بود که تصویر ما و صنف ما چیزی به غیر از سگ درگاه بود. زمانی بود که “جشن هنرشیراز” را تحریم می‌کردیم و همین که خرجش از جیب همایونی بود کافی بود. “کنگره‌ی شعر” مهرداد پهلبد را تحریم می‌کردیم و امثال خانلری و صادق کیا را به جرم همین رکوع و سجودهای به رسم آن زمانشان انگشت نمای ملت می‌کردیم. و حالا خانم نویسنده چشم در چشم ملت می‌دوزد و می‌گوید “من با سانسورچی‌ام دوستم و تعامل دارم”. این وضع و تصویر ماست: دوست و قدردان سانسورچی و امیدوار به صلاح و گشایش.
من این یادداشت را برای حمایت از پیش پا افتاده‌ترین حق نویسنده‌ای شروع کردم که به رغم هر دوری و نزدیکی، هر دوستی و دشمنی میان ما، نویسنده‌ی هم صنف من است و اهل دوزانو نشستن و رکوع و سجود نیست. این کمترین حقش هم حالا از او ضایع شده است که در همان خراب آباد هم (از قضا و چشم بد کور) قانونی برای حمایت از آن تصویب کرده‌اند. کتاب شعری منتشر کرده است با عنوانی و حالا یکی از آن اهل پابوس، کتاب شعری با همان عنوان به چاپ زده است و انگار نه انگار.
همه‌ی آنچه پیشتر نوشتم پیشکش همه‌ی ما، آیا در این حد ناچیز هم ما نمی‌توانیم که از هم صنف خود دفاع کنیم؟ و آنوقت کجای این تصویری که از خودمان ساخته‌ایم چنگی به دل می‌زند؟ کجا و چه وقت عاقبت ما یک حق ساده‌ی صنف خود را احقاق می‌کنیم؟ کی این “به درک” گفتن را می‌گذاریم برای پاسخ به دعوت نامه‌های دولتی و چه زمانی از تحسسات صنفی چیزی بیش از پیام تبریک و تسلیت بروز خاهیم داد؟
رضا شنطیا و حقی که از او ضایع شده‌ست، قطره‌ای از دریاست که شاید حتی به چشم خودش هم نیاید. اما هر لحظه‌ای و هر فرصتی که می‌تواند از ما تصویری به رغم و در مقابل آن تصویر دوزانو نشسته‌های خندان و خجل بسازد، اگر نقاپیم و چیزی نسازیم، پس یعنی که تصویر موجودهمان است که هست.

 

در همین زمینه:

دزدی در روز تاریک | محمد تنگستانی

دزدی در روز تاریک | پرهام شهرجردی

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤