شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

به بهانه ی ده سالگی عصر حجر

این روزها که روزهای تنهایی ماست، مدام به بهانه هایی چنگ می زنیم که به یادمان آورد که تنها ایم. و تنهایی سرود روزانه ای ست که هر بار از حنجره ی زخمی یکی مان سر داده می شود. ده سال پیش در چنین روزی عصر حجر، کتاب رضا شنطیا منتشر شد ولی او نمی دانست که سرنوشت دستهایی که می نویسد تنهایی ست. به بهانه ی ده سالگی عصر حجر می خواهم یاد بعضی نفرات را که رزق روحم شده است زنده کنم تا بار دیگر مرهمی باشد بر تنهایی آن که بزرگترین تبعیدش در روح خویشتن است.

این روزها به کسانی بر می خورم که پس از ده سال تازه عصر حجر را خوانده اند و جذبشان کرده است؛ کسانی که ده سال پیش اصلا در وادی ادبیات نبوده اند و یا سن شان به لباس مدرسه ی شعر قد نمی داده! این باعث خرسندی هر شاعر است که کتابش پس از ده سال و دهها سال خوانده می شود و من نیز خشنودم؛ هم به خاطر تعداد خوانندگان شعرهایم و هم مهمتر به خاطر تکرار خوانندگان شعرهایم. هستند کسانی که به من گفته اند بیش از چهل بار عصر حجر را خوانده اند.

اما عصر حجر برای من یعنی پیر شدن تدریجی رویا هایم. عصر حجر برای من یعنی به یاد آوردن دور شدن، از دست دادن و محو شدن!

امروز خیلی ها را به یاد آوردم که اتفاقا نه منتقد شعرهایم بودند و نه نانی به من قرض داده بودند. امروز کسانی در خاطر من نقش زدند که هر یک سنگی از عصر حجر بر دوش دارند.

امروز به یاد علیرضا آدینه – شاعری برای تمام فصول- بودم که بعد از خواندن عصر حجر در فرهنگسرای اشراق به من گفت:"عصر حجر خیلی زود بود برای ادبیات ما" و من گفتم:"تو خودت زودی علیرضا"

اما امروز علیرضا آدینه دیری ست که از دست دادن را تمرین می کند.

امروز به یاد مهدی اورند یا به قول مادرم مهدی اورنگ بودم که هر چه از روح بلندش بگویم کم گفتم. دوست و همپای شعرها و شبهای شیفتگی ام که عصر حجر را بیش از من دوست می داشت.

اما امروز مهدی اورند دارد غربت و تبعید و آوارگی را به دوش می کشد و همسر آزاده اش نیز.

امروز به یاد علیرضا سمیعی بودم که وقتی پدر مرا برای اولین بار دید به من گفت:" مگه تو پدرت زنده ست؟" گفتم:"آره، چه طور مگه؟" گفت:" باورم نمی شه که عصر حجر رو تو نوشته باشی!" علیرضا سمیعی که جستجوگر ترین بود و هست. و بعدها این مرد خستگی ناپذیر در کنار من مجله ی بازارچه را یاری کرد.

اما امروز علیرضا سمیعی چندی ست که نامردی ها و نا مرادی ها را تاب می آورد.

امروز به یاد حجت بداغی بودم که هزار و یک شب را با عصر حجر تاخت زد. دوست کهن من که هر هزار سال یک بار که همدیگر را می بینیم انگار همین دیروز از آخرین دیدارمان می گذشته است.

اما امروز حجت بداغی کوهی ست که کبک های درد از سر و کولش بالا می روند.

 

امروز به یاد رضا کرامتی که نامش در عصر حجر به عنوان صفحه آرا در کنار نام شهلا حدادی، طراح جلد عصر حجر آمده نیز بودم که کتاب من فرصتی برای عاشقی اش بود. مردی که با گوش دادن به شازده کوچولو با صدای شاملو می گریست. مردی که نوبت عاشقی اش با عصر حجر گره خورد.

 

امروز اما عموهای شعرهای من مرتضا لطفی با ناز ترین ماهی که می تواند با او روح خود را برقصاند در جشن ده سالگی عصر حجر مستی کرد.

امروز اما فرهاد چاوشی که حالا خیلی بزرگ شده با کارت پستالی در ضیافت تنهایی من آمد که پشتش نوشته بود: "به شاعر قلم / و به عصر حجر / وقتی تو نیستی می توان نمرد / اما نمی توان زندگی کرد." و انصافا دستخطش بهتر شده بود!!

امروز اما محسن فتحی زاده که پیشانی عصر حجر پر از بوسه های مهر و محبتش است از شیراز به جمع پریشان خاطری ما پیوست.

امروز اما محمد مثنوی نقاش که آیینه ای ست در برابر آیینه ی من، هیچ نگفت و تنها ادامه داد اشارت های تنهایی اش را بر بوم تا همیشه سفید.

امروز اما اگر این شب شاهانه هست، اگر این خیال حکومت دوست پا بر جاست، اگر این ضیافت شاعرانه بر پاست فقط به خاطر داشتن اسم اعظم است؛ اعظم عموشاهی.

 

چهارشنبه 25 آبان 1390

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠