شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

نقد عباس فتوت بر عصر حجر؛ کتاب رضا شنطیا (قسمت سوم)

قسمت اول را در اینجا بخوانید

قسمت دوم را در اینجا بخوانید

روایت ابزار ارتباط است؛ فرستنده ای دارد و گیرنده ای. بدون راوی و بدون شنونده، روایتی در کار نیست. بارت، تقسیم بندی سه گانه ای را طرح کرد:

1- راوی دیدگاه شخصیت اصلی داستان را دارد، با ضمیر من می نویسد، گاه قهرمان است و گاه شاهد رخدادهای داستان.

2- راوی غیر شخصی است. دانای کل است؛ داستان را از جایگاهی برتر، به گفته ی فلوبر از "جایگاه خداوندی" روایت می کند. در یک زمان هم درون شخصیت هاست و هم از کنش خارجی آنها با خبر است.

3- در جدیدترین گونه ی روایت که نمونه ی کاملش در آثار "هنری جیمز" یافتنی است، راوی روایتش را به دانش و بینش شخصیتها محدود می کند. همه چیز چنان پیش می رود که انگار هر یک از شخصیتها راوی هستند.

                                       "ساختار و تاویل متن-بابک احمدی ج یک"

اما در "عصر حجر" چه کسی حرف می زند؟

عصر حجر کتابی ست که با توجه به ساختار structure و شکل form خاص خود، وجود تنها یک راوی را برای روایت -کردن یا شدن- خود بسیار کم می بیند. به همین دلیل در همان ابتدای متن، پای راوی دیگری را هم به این بازی باز می کند:

من قبل از اینکه نوشتن سنگ را یاد بگیرم

پرتاب کردن...    سنگ را یاد گرفتم

اینکه می گویم من

یعنی ما

من قبل از اینکه نوشتن سنگ را

پرتاب کردن...    سنگ را

و به این ترتیب با توجه به توضیحات سطرهای 4 و 5 صفحه 9 مخاطب موظف است"؟" از "من" معنی "ما" را برداشت کند. این نکته -دو یا چندگانگی راوی- در صفحه ی بعد با معرفی راوی دوم تثبیت می شود:

این بود که اسم خودم را

با "سواد" عوض کردم

می بینیم که "سواد" تنها به عنوان یک شخصیت منفعل یا روایت شونده در نظر گرفته نشده است؛ بلکه عنصری ست که مخاطب "نام" خودش را -همه ی وجودش را- به او می دهد و در عوض "نام" سواد -همه ی وجود سواد- را از او می گیرد و در این تبادل "من" به "سواد" و "سواد" به "من" مبدل می شوند و از همین ابتدا دو راوی -یعنی "من" و "سواد" قدم به دنیای متن می گذارند.

اما این دو راوی، قصد انجام چه کاری را در کنار هم دارند؟

اگر بخواهیم مشخصه یا شاید کلیشه "؟" ای برای عصر حجر بیابیم؛ این مشخصه به احتمال قوی برخورد دوگانه با جملات و واژه ها می باشد. برخورد مخاطب با جملاتی که

1- به دو صورت باید خوانده شوند. یا لااقل استعداد خوانده شدن به دو صورت متفاوت را دارند:

تمام سربازهای دنیا

مثل هم بو می دهند       باید

الف) باید تمام سربازهای دنیا مثل هم بو بدهند.

ب) تمام سربازهای دنیا مثل هم بو می دهند.

یا:

من لبه ی ماه نشسته بود

الف) من لبه ی ماه نشسته بودم.

ب) "من" لبه ی ماه نشسته بود.

که در حالت دوم، من به عنوان ضمیر سوم شخص مفرد -مثل او، آدم یا سواد- به کار رفته است.

 

کاش چند تا احترام هم به

                                شانه های پدر می گذارم

به کدام صورت؟ الف) چند تا احترام هم به شانه های پدر می گذارم.

ب) کاش چند تا احترام هم به شانه های پدر می گذاشتم.

 

ما             خودمان را گم و

                گور خودمان را

                گم کرده بودیم

به کدام صورت؟ الف) ما خودمان را گم و گور کرده بودیم.

ب) ما گور خودمان را گم کرده بودیم.

 

یا:

بیرون

صدای جیرجیرکها

از لای پوست شب می آمد   می آید    می آمد

الف) می آمد؟

یا ب) می آید؟

 

2- یا برخورد مخاطب با جمله هایی که در عین وحدت نوشتاری دارای دو -یا چند- معنای متفاوت می باشند:

پدرم خیره بود

کدام تاویل می تواند صحیح باشد؟

الف) پدرم به... خیره بود

یا ب) "خیره بودن" به معنای اصطلاحی آن در عوام؟

یا مثلا با توجه به اینکه:

برادر بزرگم

-که از همه بیشتر به او سنگ رسیده بود-

بیدار مانده بود و

سنگهایش را می شمرد....

چه برداشتی از عبارت

دست می برم توی حساب برادرم

و سنگریزه هایی

که تنها سهم من از دارایی پدر بودند را

                                                    برداشت می کنم

می توان کرد؟ بالاخص کلمه ی "حساب" دارای چه نقشی در این چند خط است؟ آیا تاکید بر "حساب برادرم" -سنگها- قرار دارد یا بر "دست می برم توی حسابِ" با همان معنای اصطلاحی آن؟

 

حالا که سالهاست

که این خوابهای بی پدر را ترک کرده ام

بی پدر یعنی چه؟ آیا منظور همان خوابهائی ست که پدر در آنها حضور ندارد؟ یا در اینجا هم با "بی پدر" برخورد اصطلاحی شده است؟

یا "وا می گذارم" در

پنجره را به خودش که وا می گذارم

یا

باید که می روم

سنگهام را با برادرم

                           وا بکَنَم

یا

ردّ خورشید را گرفته اند

و سایه ام را با تیر می زنند

تیر سربازها به سنگ می خورَد

که در خیلی از این جملات و ترکیبات، مخاطب در لذت آفرینش متن و باز آفرینی اصطلاحات با راوی همراه می شود.

اینجا تمام حرفها به سنگ

                                    ختم می شود

و حالا سنگ توی سرت بخورَد

من ختم تمام این حرفهام

و با همین حرفها توانسته ام

توی حرف سربازها بدَوَم

و جلوی پایشان سنگ بیاندازم

مگر این سنگها

به کجای سربازها      بر می خورد

که اینقدر خودشان را می گرفتند؟

 

یا

 

خب! این کار را هم اگر نمی کردم

دیگر توی دستم

سنگ

روی

سنگ            بند نمی شد

 

در بعضی از لحظات متن نیز حضور یک راوی، حضور یک راوی دیگر را کامل می کند و به تصویری نزدیک می شویم که با دو دوربین مختلف فیلمبرداری شده است:

سنگریزه ها را می ریزم توی دهانم

و با بغضی که توی گلویم گیر کرده ام

فرو خوردمشان

آب توی دلم تکان نخورد

تکان نخورد؟

یک لحظه چشمهایت سفیدی رفت

پاهایت از زیر تنت

                          لغزید

یا:

پاهای  خواب رفته ام را هم

از تخت بیرون می کنم

با لگد می برم پیش پای...

پرده خودش را کنار می کشد

... پنجره می گذارم

و گاهی -حداقل یکبار- راوی به نقل قول از عناصر [فرعی] متن می پردازد:

این حرفها قواره ی دهان هیچ کس نیست

این حرفها را برای دهان من هم ندوخته بودند

دهان مرا برای همین حرفها دوخته اند

و حالا که این حرفها به من نمی آید

من برای چه باید به حرف بیایم؟

(حرف زیادی نزن

این حرفها           مال خودِت نیست

تو          مال این حرفها نیستی)

 

ادامه دارد...

 

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧