شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

اینجا تمام حرف‌ها به سنگ ختم می‌شود

اینجا تمام حرف‌ها به سنگ ختم می‌شود

ابراهیم محبی

 

نگاهی به مجموعه‌ی« عصر حجر» سروده‌ی رضا شنطیا

 

شاید به قول لاکان «معنا» توهمی ماقبل فرویدی باشد اما بهترین شکل بازنمایی این پیوستار موهوم بوجود آوردن فضایی است آمیخته از سؤال و خیال تا همزمان صدق توهم و توهم صدق را شامل شود و رندانه از بند هر دو بگریزد. مهم ظرافت معماری چنین فضایی است نه صراحت و ستبری آن. از سویی انهدام و گسستگی مصنوع نیز حاصلی جز ولنگاری و تشتت ببار نخواهد آورد.

کارکردهای زبانی در حوزه ی شعر وقتی صورت تجربه های زبانی بخود می‌گیرد یا منجر به تولید انبوهی شعر- کالیکلماتور می‌شود یا به نوعی بازی با واژگان منجر می‌شود که از ژرف‌ساختهای ادبی- فرهنگی  بی‌بهره است. امروز خیلی‌ها می‌توانند با درنظرداشتن ظرفیت‌های معنایی واژگان بر ظرفیت‌های کاریکلماتوری زبان بیفزایند و احتمالاً موفق به ساختن جملاتی شعرگونه شوند یا با ایجاد نحو جدیدی به تجربه‌های زبانی تازه ای دست بزنند، اینگونه کارها هرچند خالی از لطف نیست اما شاعری کاری است که توان و خلاقیت فوق‌العاده ای می‌طلبد و به آن سادگی هم که پنداشته می‌شود بدست نمی‌آید. پس هر چقدر هم بخواهیم پارامترهای زیباشناسی را به دلیل تعریف‌ناپذیربودنشان از هنر مدرن دور بدانیم تنها به این دلیل که چنین نگره‌ای ماهیتی هیرارشیکال و متافیزیکی دارد باید توجه داشت که اساساً منشاء و مقصد هنر متافیزیک است و هنر ناگزیر از چنین ماهیتی خواهد بود؛ از طرف دیگر نادیده گرفتن پارامترها چنانکه هورکهایمر وآدورنو گفته‌اند خطر گسترش صنعت فرهنگ (kulturindustrie) را نیز به دنبال دارد، از همین‌روی است که آدورنو به ناگزیر هنر را به اصیل و نااصیل تقسیم‌بندی می‌کند و معتقد است این تقسیم‌بندی حداقل از تکثیر مکانیکی هنر جلوگیری خواهد کرد پس ناهنجاری زبانی همانقدر که به تجربه‌ی شکل‌ها و افق‌های نو می‌انجامد می‌تواند شکل مکتوب ناهنجاری روانی هم باشد و تفکیک این دو از یکدیگر بناچار در محدوده‌ی اعمال پارامترهایی صورت خواهد گرفت که تمهیداتی برای تعریف آنها را ناگزیر خواهد کرد.

اگر مجموعه‌ی «عصر حجر» را با بعضی از آثار که متمایل به رویکرد‌های زبانی‌اند مقایسه کنیم به‌راحتی می‌توانیم دریابیم که استفاده از رویکردهای زبانی اگر بدون پشتوانه‌ی قوی ذهنی و بدون ریشه‌های عمیق تاریخی باشد تا چه حد می‌تواند به جای ابتکار به ابتذال کشیده شود. به همان اندازه که کارهای خوب و ارزشمندی در حوزه‌ی کارکردهای زبانی وجود دارد نمونه‌های ابتذال زبانی هم در حوزه‌ی شعر کم نیست. کافی است نگاهی به مجموعه‌های منتشرشده در این دهه بیندازیم و آنگاه به قضاوت بنشینیم.

«عصر حجر» در عین سادگی بسیار پیچیده و حساب شده است، ظرافت‌های زبانی بی‌نظیری در آن می‌توان یافت، ظرافت‌هایی که به گمان من در کمتر اثری می‌توان سراغ گرفت، زیبایی اجرای کار به حدی است که از هیچ جمله ای نمی‌توان به سادگی گذشت.

عنوان کتاب به اندازه‌ی کافی گویای تحجری است که انسان شرقی به آن گرفتار است ونیز سنگ‌شدگی و سنگ‌بودگی: «چطور می‌توانیم / سنگ را فراموش کنیم ؟/ من از بچگی / با سنگ بزرگ شده‌ام /000 »

استخوان‌بندی اثر نیز بر پایه‌ی چند الگوی ساده‌ی نمادین بنا شده، چیزهایی مثل سنگ، سرباز، و... و کل قضیه داستان پسرکی است که  پدرش را بخاطر حرف‌هایی که زده‌ است کشته‌اند و پسر نیز نشان از پدر دارد و انگار این یک اجبار تاریخی است که همیشه حرف‌هایی وجود دارد که باید بخاطر آنها مُرد و از همین روی انگار خواب و راحت به چشم‌های انسان نیامده و این تقدیر ازلی با سرنوشت بشر گره خورده است.

استفاده از زبان محاوره‌ای، بیان کنایی،گویش کوچه و بازار وگریز از هنجارهای دستوری برای ساختن فضا و زبانی کودکانه و همچنین توصیف‌های انیمیشنی به خلق تصاویر کمیک ‌ـ‌ تراژیک و زیبایی منجر شده است:

این آخری‌ها / طاقه طاقه / از طاقت پدر کم می‌شد کم تا که/ طاق/ شد/ او که دیگر نمی‌توانست/ سنگینی آسمان را/ روی شانه‌هایش تحمل کند / شانه خالی نکرد و رفته / رفته/ در/ زمین / فرو رفت0 (ص 27 )

ــ سنگ‌ریزه ها را می‌ریزم توی دهانم / و با بغضی که توی گلویم گیر کرده ام / فرو خوردمشان/ آب توی دلم تکان نخورد / تکان خورد؟ / یک لحظه چشم‌هایت سفیدی رفت / پاهایت از زیر تنت لغزید /

000

ــ صدای ریزش سنگریزه‌ها / در ته‌ام را شنیدم / هاه / که کشیدم / به عمق خودم پی بردم

ــ حالا بغض ، خودش را به چشم‌هایم رسانده بود / اتاق پر از خیس و / پدر تنگ دلم بود / (ص 28)

ــ ماه / مثل یک قرص نان کپک‌زده / افتاده توی حوض خانه / خیس می خورد / تا شب تمام شود / و آسمان / کرکره‌اش را / پایین بکشد / ماهی‌های گرسنه هم ته ماه را در آورده‌اند / ( ص 31)

به توصیف زیبایی که از بیدارماندن کودک در ابتدای سنگ پنجم آمده توجه کنید : آسمان سیاه بود / سیاه / مثل دیگی که زیرش را / ستاره‌ها / روشن کرده‌ بودند / ماه درست پای دیگ کار نمی‌کرد / نفت ستاره‌ها به ته می‌کشید / نفت ستاره‌ها به ته‌تر می‌کشید / نفت ستاره‌ها به ته کشیده‌تر می‌شد / و بازی همینطور ادامه یافت / تا اینکه آسمان به جوش آمد و بارش / سر رفت / آسمان پاک شیری شده بود / خروس‌ها صدای مزاحمشان را/ از خرخره گرفتند و بیرون انداختند /  شنبه صورتش را به پنجره می‌مالید / هنوز سنم به لباس مدرسه قد نمی‌داد (ص40)

و یا کلاژ تصاویری که منتج به حظ بصری بدیعی می‌شوند : قلماسنگ/ شبیه/  قلاده سگ است / و دست‌به‌دست گشته تا به من رسیده است / قلما وبال گردن سنگی می‌شود / که بی‌پارس و پورس / به جای سربازها بو ببرد (ص 55)

و ژرف‌اندیشی‌ها را درتقابل‌های ساده: من به راحتی می‌توانم / از کنار آدمهایی / که بی‌گناه سنگ شده‌اند بگذرم / اما چگونه می‌توانم / پا/ روی سنگ‌هایی بگذارم / که بی‌گناه آدم شده اند

ــ این حرف‌ها قواره دهان هیچکس نیست / این حرف‌ها را برای دهان من هم ندوخته بودند/ دهان مرا برای همین حرف‌ها دوخته‌اند / و حالا که این حرف‌ها به من نمی‌آید / من برای چه باید به حرف بیایم؟(ص57)

ساختار ساده و در عین حال مستحکم این مجموعه ما را به تأملی بیشتر در ذات شعر وامی‌دارد، تأملی همراه با مقایسه‌ی آثار شعری تولید شده در یک دهه‌ی پر فراز و نشیب و پر حرف و حدیث که قطعاً تبعات و آثار درازمدتی بر جای خواهد گذاشت.

«عصر حجر» در عین حال که راوی یک تقدیر تاریخی مستمر و تکرارشونده است منطق راوی را نیز در تقا‌‌‌‌بل خیر و شر و قاعدتاً برتری خیر به چالش می‌کشد و بدین‌صورت نشان می‌دهد که عقلانیت مدرن نیز در عین آگاهی در چنبره‌ی همان تقدیر تاریخی اسیر است:

سرباز باور کرد / و خواست هر طوری شده آن را / از حلقومت می‌کشم بیرون / و من / باید مجبور شوم / تا آخرین نقطه‌اش را / بالا /  بیاورم / گندی که من بالا بیاورم حرف ندارد / پس از دهان خودم می‌گیرم و / حرف توی دهان پدر می‌گذارم / پدر / همیشه باید به سربازها گفته است : « مزدور » / و من / برای این که حرف او را / پیش برده باشم / زل چشم‌هایم را / ریختم توی صورت سرباز و « مزدور کثیف » 000

ابراهیم محبی

بهمن 81

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧