شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

هفت سنگ در یک مشت

هفت سنگ در یک مشت

دغدغه ای که نام آن را رها سنگی می گذاریم

 

نگاهی به کتاب عصر حجر از رضا شنطیا

داریوش معمار

 

 

 

هفت منزل، هفت خان، هفت پرده، هفت دور، هفت نوبت و هفت سنگ تا سنگ تمام سعی دارد ما را وارد "پسا روایت"ی نماید که از عبور بینامتنی کنشی مشترک برای قصه گفتن، توصیه نمودن، ترغیب و تجویز کردن، قول و قرار و نصیحت، تشویق و تنبیه نمودن و همینطور رد کردن چنین شرایطی جهت دستیابی به شرحی بر دغدغه هایی که نام آن را "رها سنگی" می گذاریم بهره برده است.

شاید آنچه باید در یک متن خلاق و پویا فعال شود تفاوت آن متن با شیوه ی ذهنی خودش باشد، یعنی فاصله ای که متن از خود می گیرد تا در خلا اش بتواند آن امر پنهان و غیر و قابل عرضه را برای ما عرضه پذیر و در عین حال به مانند یک "فرا ایده"ی غایب حاضر نماید.

ژان فرانسوا لیوتاردر کتاب وضعیت پست مدرن – گزارشی درباره دانش – به نظر می آید آنجا که به دانش روایی و مشروعیت روایت در برابر مشروعیت زدایی نمودن به مثابه تمایز زدایی کردن از زبان و آگاهی می پردازد، پیرامون قابلیت "کرداری" یک متن ادبی، چه داستان و چه شعر چنین نظری دارد "طنز، هجو، چندگانگی، ناهماهنگی، کنایه، یکنواخت نبودن" و در ضمیمه ی کتابش وقتی به سئوال پست مدرن چیست پرداخته با تحلیل و واشکافی حضور چنین بسترهایی در آثار پروست از یک نظر و جویس از زاویه ای دیگر سعی در روشن تر نمودن این کیفیت، مبرا از بازنمایی صرف ایده ها و اراده ها برای ما داشته. یعنی همان حد فاصلی که "چهره مرد هنرمند" و "دوبلینی ها" را بر خلاف "بیداری فینگن ها" در حد نقل رفتار و مبارزه ای با درک اخلاقی دوران پیشامدرن باقی می گذارد – همان موقعیت اثر مدرن – *

حال با توجه به دو موضوعی که در پاراگراف اول و دوم این نوشته به آن اشاره شد به سراغ "عصر حجر" کتاب رضا شنطیا می رویم.تا وارد چشم اندازی از توصیفِ بازی در هفت سنگ از "تنها انگاری های" یک نسل باشیم.

جریانی که ما را در یک منظر (پرسپکتیو) چند گانه از آنچه دشواری رخدادها ست بر سنگ اول رها نموده و با ایجاد سوء ظنی گسترده نسبت به مشروعیت فراگیر "خود روایتگری" های کلان در عصر جدید سرانجام به سنگ هفتم که شاید همان "آرمان روشنگری" در شرایط گسست است می رساند.

 

وجه کنایی و طنز آلود جستجو و هویت سازی های گسسته در مجموعه عصر حجر که همزمان از تاریخیت "روایت خطی" پیرامون تجربه ای تراژیک از زیستن انسان معاصر نیز در خود بهره می برد از دو سو به دلیل موجودیتی که از خود بروز داده در خور اهمیت است. اول تزریق نوعی طفولیت که در کنار آن شرایط تراژیک و تکان دهنده که به نوع زمانی زیستن ما برمی گردد منجر به سادگی در لحن گزینی شده و در نهایت تناقض و دوگانگی گزنده و ویرانگر را موجب می گردد و بعد فاصله ای که در مسیر التقاط این دو روند نا مانوس در بطن روایت، به آن دست پیدا نموده و به واسطه اش امتیاز ویژه ی انگیزه های تاریخی موجود در روابط روزمره را مختل می نماید. تشدیدی که هجو و برخورد واکنشی عمومی با گونه ای برجسته سازی و نهادینه نمودن الگوهای مستحیل در بستر هایی سنگ شده و مبتذل توسط انگیزه های غالب در جامعه را نشان داده است.

 

 

اما آنچه که در این کتاب به نظر نگارنده بیشتر در خور تامل است و روشن تر باید به آن پرداخت، فاصله ای می باشد که تلاش دارد در وجه اخلاقی با خودش بگیرد؛ نوعی فریبندگی که صراحت ادواری ذهنیت ما در قبال دریافتمان را درست در آخرین لحظه مانده به قضاوت، بازی داده و ریشخند نموده تا به وسیله ی آن، جریان آگاهی را از مسیر "تداعی های همخوان" خارج نماید.

پرداختن به حواشی و کشیدن آنها به مرکز متن و همینطور به حاشیه راندن و مبتذل نمودن آن بینش متافیزیکی معمول، با بهره بردن از تنش های جاری شیطنت وهم انگیز زبان طفولیت و سادگی درک ناشدنی و چند گانه ی همراه آن از ابزارهای فعال در این شرایط می باشند. نوعی ناپیوستگی، که هم می آفریند و هم آفرینش به عنوان موضوعی برای اثبات آن حقیقت غایی را با تمام توان مختل می کند. فرایندی انحرافی که ظاهرا نمی خواهد تنها جا به جا یا جایگزین نماید؛ بلکه در صدد متحول نمودن است. البته تا آنجا که خودش به خودش اجازه دهد. (در ادامه به این مورد بیشتر می پردازم)

شنطیا قدم به قدم ما را با وضعی درگیر کرده که دغدغه ی اصلی اش بازی دادن و منحرف کردن و ضربه زدن به عادت دریافت مخاطب از مشروعیت مقولاتی مانند مرگ و زیستن و ارزش نیکی و بدی در انتخاب هاست.

او در وهله ی اول به نظر می آید مشغول شرح سنگ به سنگ قصه ای از زندگی و رنج کودک دورانش می باشد، مرور خاطرات و وقایع به همراه قرارهایی که با دیگران گذاشته و توصیه هایی که پذیرفته یا به دیگران نموده. اما وقتی ما را مثلا در سنگ چهارم ناگهان در یک تصویر گنگ رها می سازد، هر چه پیش از این بوده ویران شده و با طنزی گزنده و کنایه ای هجو آلود آمیخته می شود و اینجا می توان به گفته لشک کولاکوفسکی –متفکر لهستانی- اندیشید که می گوید: فقط عده ی معدودی شهامت به خود خندیدن را دارند.**

 

"دلم می خواست می توانستم کاری کنم که حضور من، در گفتار امروزم، و گفتارهایی که شاید سالیان سال باید در این جا ایراد کنم، آنچنان ناپیدا بنماید که به چشم نخورد. به جای آنکه من رشته ی سخن را به دست گیرم، دلم می خواست سخن مرا در بر می گرفت و به سوی هر گونه سرآغاز ممکن می برد. دلم می خواست در می یافتم که در لحظه ی سخن گفتن، صدایی بی نام، مدت ها پیش از من بلند شده است و مرا کاری نیست جز که با آن صدا هم آواز شوم، دنباله ی عبارت را بگیرم و بی آنکه کسی متوجه شود چنان در تارو پود آن بخزم که گویی خود آن صدا، با یک لحظه باز ایستادن مرا به جای خود فرا خوانده است."

نوشته ی فوق سخنان میشل فوکو در سالن امفی تاتر کلژ دو فرانس در کارتیه لاتن پاریس پیرامون گفتار یا شاید خلق گفتار است. *** آنچه که بیش از هر چیز در تحلیل و بررسی این جملات دارای اهمیت می باشد، برداشتن مرزی است که معمولا آگاهی ما به زبان تحمیل می کند. یعنی همان قیومیت مؤلف بر کیفیت وجود متن، آوا مندی فراگیری که سعی دارد "جنسیت مالکانه"ی خود را مبدّل به هویت و تمامیت اثر نماید.

استراتژی فوکو رهنمون نمودن مؤلف به سمت تامل در جایگاه و رابطه اش با جریان سیّال خلاقیت در زبان می باشد و یکی از عمده مسائلی که در کتاب عصر حجر بر خلاف تلاش های مؤلف رخ می دهد نیز همین حضور کلان و غالبا قطعی راوی گاه عصبی و گاه مهربان است که به دلیل نوع باز تابندگی اش در اثر نمی تواند جایگاه خود را به راوی دیگر متن واگذار نماید و استدلالات و الگوهای ذهنی اش را به صورت آزاد در اختیار این فضا بگذارد. به همین دلیل در ابتدای نوشته نظر شما را به ترکیب "رهاسنگی" که بیانگر چالش مدام آن کلیت یک دست در روایتگری، با تلاش ویرانگر و هجو آمیز راوی در برخورد با وجوه ارزشی آن است جلب نمودم. حرکتی که سعی دارد در عین حفظ هویت مستقل و غالب خود در اثر، با به کار گیری طنز و به حاشیه راندن صراحت آگاهی این وضع به تفاوط هایش نیز دست پیدا کند.

در ادامه اما شاید بتوان گفت که کتاب عصر حجر، هر چند نمونه ای از برخورد طنز آلود و کنایی انسان امروز با کیفیت های علنی و قطعی گذشته – فرهنگ و تاریخیت رخدادها- است، اما در کنار آن، تلاش "منِ" او جهت تثبیت آن جاودانگی آرمانی موجود در سنت روشنگری اینجایی را هم نمی توان نادیده گرفت. تمایز زدایی که نه به نفع بسط و فعال شدن حاشیه ها بلکه در جهت استقرار و تائید آن حقیقت غایی و تمام می باشد.

آنچه که آمیزه ای است از ساده لوحی نگاهی که خود را مبرا از هر گونه خطا و اشتباه می داند، در کنار نوعی تجاهل عمومی به ندانستن و همینطور خود خواهی و بلند پروازی ذاتی اینجایی که مؤلف را در ارائه ی دانایی خویش به عنوان راهبر و راوی تمام این اتفاق به پیش می برد. خشونتی که هر چند دغدغه ی دیگر گونه شدن و نو به نو شدن را دارد، اما گاه عصبیتش در زیاده روی برای بروز دادن خود طی متن، جنسیت آن را تحقیر نموده و خلاقیتش را در فرایند ساختن و ساخته شدن تحلیل می برد. نوعی هم محوری یا خود گزین سالاری که با تمام تلاش های انجام شده در قالب عبور از صلاحیت دستوری زبان یا بسط برون رفتگی اش از موقعیت پروژه ای با طنز و موقعیت کنایی و هجو آلودی که دارد، باز ممکن است با تبدیل شدن به گزاره های نخبه، هر وجه دیگری جز خودش را مصادره نماید.

و آخر اینکه همه چیز تنها احتمال دارد آنگونه باشد که ما می اندیشیم. یا به قولی حقیقت آنگونه نیست که می پنداریم، بلکه آنگونه است که نمی پنداریم.

 

 

 

 

* وضعیت پست مدرن-ژان فرانسوا لیوتار-ترجمه حسینعلی نوذری-انتشارات گام نو

** درسهای کوچک در باب مقولاتی بزرگ-لشک کولاکوفسکی-ترجمه روشن وزیری-انتشارات طرح نو

*** نظم گفتار-میشل فوکو-ترجمه باقر پرهام-انتشارات آگه

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧