شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

کاملا اتفاقی

 

سرشب که برای خریدن سیگار از خانه بیرون زدم، با منظره ای روبرو شدم که فکر می کردم فقط برای بورخس اتفاق می افتد.

توی کوچه، زیر سایه روشن زیر درخت ها، صندلی چرخدار را دیدم و مراد را که همان طور پیر و مچاله توی آن لم داده بود. و بعد زن را که فقط یک چشمش از گوشه ی چادر نماز پیدا بود.

سوی آن چشم برایم خیلی آشنا بود.

_ سلام.

و زن هم گفت: سلام.

_ مراد، باز که پیدات شد، مگه صد دفعه نگفتم...؟

_ اومده م یه سر بریم سر خاک شازده. خدا بیامرزدش!

.........................

فخرالنساء، کتاب را بست و از بالای عینکش نظری به ما انداخت و مثل اینکه زیر لب گفت: خدا رفتگان شما را هم... مراد! باز کی مرده، هان؟

مراد گفت: خانوم، گلشیری عمرش را داد به شما.

فخرالنساء پرسید: گلشیری؟

مراد گفت: نمی شناسیدش؟ شوهر فرزانه، همان که همه ش سرش توی جن نامه و آینه های دردار بود، هوشنگ را می گویم.

فخری گفت: آهان.

و کتاب از دستش افتاد روی قبر.

سه در چهارِ گلشیری، روی جلد کتاب لبخند می زد. تمام اجزای صورتش؛ چشمش هم می خندید.

سوی آن چشم برایم خیلی آشنا بود.

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :