شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

 

  دوستان نویسنده! بدترین ویروسی که تا به حال شناخته شده و راه درمانی نداره در حال گسترشه! اگر ایمیلی با موضوع A Virtual card for you دریافت کردید، بلافاصله آن را delete کنید ( حتا اگر از طرف بهترین دوستتان بود!! ) چرا که اگر آن را باز کنید، اول سیستمتان هنگ می کند و وقتی که alt+ctrl+del را بزنید یا restart کنید "secretor zero" پاک می شود. به عبارت دیگر هارد مبارکتان می سوزد!

لازم می دانم از خانم سارا عرفانی به خاطر این هشدار به موقع تشکر کنم!

 

 

مردی که خلاصه ی خود بود

محمد قائد

قسمت اول 

1.

احمد شاملو، به گفته ی خودش، "با نزديك به يكصد و هفتاد جلد كتاب چاپ شده و چاپ نشده كه پاره ئی از آنها تا هجده بار تجديد چاپ شده است" در تاريخ ادبيات ايران مقامی يگانه دارد: شاعر، نويسنده، روزنامه نگار، مترجم و محقّقی كه يك تنه تبديل به كارگاهی فعّال در حيطه ی كتابت شد (در اين رقم، ظاهراً شماره های كتاب هفته، كتاب جمعه و مجلّدات در دست تدوينِ كتاب كوچه را هم به حساب آورده است.) تقريباً هر آنچه نوشت خواننده دارد، اما ميل نداشت برخی ترجمه هايش بدون بازبينیِ اساسی تجديد چاپ شود.راهی دراز پيمود و در اين مسير، هم آزمود و هم آموخت و هم دور ريخت.

اما تعداد و حجم كتابهای او به تنهايی بيانگر شخصيت ادبی اش نيست.حضور جسمانی، پركاری، سماجت، خُلقِ گاه مهربان و گاه تند و نيروی روحی اش را نبايد در ايجاد اين كارگاهِ يك نفره دست كم گرفت. خراباتيگریِ شاعرانه و قلندریِ هنرمندانه شايد برای مدتی در مشهور نگه داشتنِ كسانی كارساز باشد، اما ارزشی برای همه ی زمانها و نسلها و سنها نيست. به بركت پشتوانه ی سالها كار مداوم، در مرحله ای از زندگی اش به شيوه ی زيستِ متعارفی دست يافت كه نشان می داد از نظر حرفه ای بر خطی ممتد، و هرچند با كمی زيگزاگ، حركت می كرده است. احتمالاً در تاريخ ادبيات ايران در قرن بيستم نخستين فردی بود كه با درآمد حاصل از فروش نوشته هايش ( و البته با كمك آيدا) و بدون آب باريكِ بازنشستگی، توانست به سطحی از زندگیِ به اصطلاح مرتب دست يابد.

آنچه موفقيت حرفه ای و مادّی او را به كمال می رساند تداوم روحيه ی سركش سی سالگی در هفتاد سالگی بود. قلندری كه به ضرورت سن غلاف كند و كوتاه بيايد كار مهمی نكرده است؛ كسی كه بتواند همانند شهروندان ارشد، از نوع متعارف، رفتار و زندگی كند اما نافرمان و گردن كلفت باقی بماند و پَر نريزد نوبر است. حتی صدای پرطنين او و انبوه موهای مجعّدی كه تا آخر عمر بر فرقش ماند در خدمت تحكيم تصويرش به عنوان نويسنده ای سركش عمل می كرد كه كوتاه بيا نبود.

با شاملو در اسفند سال 1357 كه هر دو به ايران برگشته بوديم ديداری دست داد و به معاشرت و دوستی انجاميد. نسل ما سالها به زبان شعرها و با شعرهای او صحبت و فكر كرده بود، در شعرهايش مفاهيمی تاريخی، اجتماعی، عاطفی، عشقی و البته سياسی يافته بود و اعتقاد داشت كه اين زبانی است كاملاً جديد و پاسخگوی ادراكات انسان امروز و نيازهای او. وقتی می سرود " ياران ناشناخته ام / چون اختران سوخته / چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد/ كه گفتی/ ديگر/ زمين/ هميشه/ شبی بی ستاره ماند "؛ " بی آنكه ديده بيند،/ در باغ/ احساس می توان كرد/ در طرح پيچ پيچِ مخالف سراي باد/ يأس موقرانه ی برگی كه/ بی شتاب/ برخاك می نشيند "؛ " اين فصل ديگری ست/ كه سرمايش/ از درون/ درك صريح زيبايی را/ پيچيده می كند "، مضامينی هم برای گفتگو با ديگران و هم مكالمه ای با درون به دست می داد.

در هفده هجده سالگی، بسياری از شعرهای او را حفظ بودم. شعر او برقی بود كه در عرصه ی ادبيات ايران درخشيد و فكر و زبان خوانندگان بسياری را شعله ور كرد.حتی در سربازخانه و در وقت خيس و خسته قدم آهسته رفتن در خاك و خُل زبان حال بود: "بيابان، خسته/ لب بسته/ نفس بشكسته/ در هذيان گرم مه عرق می ريزدش آهسته/ از هر بند". روحيه ی سرشار از انرژی و لحن پرمطايبه اش مكمّل شخصيتی بود كه به زبانی جديد می سرود و زبانِ نو می ساخت. در معاشرت با او، می توانستی اديب و شاعر را كنار بگذاری و همصحبت كسی شوی كه آماده بود تا صبح از هر دری حرف بزند و به حرف گوش كند )هرچند كه بعداً بسياری حرفها را از گوشِ ديگر در كند(.

2.

در همان زمان در تدارك راه انداختنِ نشريه ای بود كه اسمش را كتاب جمعه گذاشت. نخستين شماره ی آن در مرداد 1358 بيرون آمد. يك هفته بعد، روزنامه ی آيندگان توقيف شد و چند ماهی در دسترس نبودم. در آيندگان، به عنوان عضو شورای سردبيری، سرمقاله ها و يادداشتهای پنجشنبه را هم می نوشتم. پس از بازگشتم به سطح شهر، پيشنهاد كرد همان كار را در كتاب جمعه ادامه بدهم.

در آن زمان گرفتار ترديد يا بحرانی فلسفی - عاطفی بودم. تعطيل شدن آن روزنامه، گرچه زودتر از انتظار اتفاق افتاد، قابل پيش بينی بود.آنچه بر ذهنم سنگينی می كرد تأثير شديدی بود كه يك روزنامه بر فكر خواننده دارد. در آن شش هفت ماه مستقيماً تجربه كردم كه خواننده وقتی به نويسنده اعتماد دارد، فكر او را فكر خودش می كند. در چنين موقعيتی، نويسنده حتی اگر اشتباه كند و به اشتباه خويش اقرار كند، خواننده باز دست از پيروی از او بر نمی دارد و اين خطا و اعتراف را به حساب روندی فكری می گذارد. رومن رولان در توصيف يكی از شخصيتهای رمانِ جانِ شيفته می نويسد:" او همان روزنامه ای را می خوانَد كه پدرش در زمان خود می خوانْد. عقايد روزنامه چندين بار عوض شده، اما او تغيير نكرده؛ همچنان برهمان عقيده ی روزنامه ی خويش است."

در جواب پيشنهاد شاملو گفتم ما دست كم در دو مورد نه تنها در پيش بينی خطا كرديم،بلكه تشخيصمان يا اساساً نابجا بود يا عملمان نتيجه ی عكس داد: در اعتصاب نامحدود و نابجای روزنامه نگاران و بزنگاه زمستان سال 1357؛ و در مخالفت با همه پرسی برای تصويب پيش نويس قانون اساسی و فشار آوردن برای تشكيل مجلس مؤسسان در ارديبهشت 1357 )خود او از طرفداران تشكيل مجلس مؤسسان بود و از تريبون كانون نويسندگان بيانيه های پرحرارتی صادر می كرد(. گفتم نوشتن درباره ی هرچيزی يعنی دخالت كردن در آن و دستكاری در فكر ديگران؛ و خواننده های مطالب سياسی چيزی می خواهند كه وجود ندارد: پيشگويیِ اينكه در آينده ی نزديك در عرصه ی سياست چه خواهد شد. آينده، چه نزديك و چه دور، قابل پيش بينی نيست، تا چه رسد به پيشگويی؛ و چيزی كه قابل پيش بينی باشد آينده نيست. گفتم نوشتن درباره ی مسائل سياسی روز برای روزنامه يا مجله ی خبری مناسب است و برای نشريه ی جديد او بايد قالبی تازه و متفاوت تدارك ديد.

از جمله چيزهايی كه در آن گفتگوهای طولانی برايش تعريف كردم ماجرای شبی بود كه كسی با شتاب از پشت تلفن به تحريريه ی روزنامه گفت از طرف فرقان صحبت مي كند و اعضای آن گروه، مطهری را ترور كرده اند. ما هم نمی دانستيم فرقان چيست يا كيست. اما در تحريريه ی بيست سی نفریِ معتبرترين روزنامه ی كشور، اسم مرتضی مطهری هم به گوش كسی نخورده بود. فردا صبح كه كتابهای آيت الله مطهری به دستمان رسيد،ديديم او هم چيز زيادی درباره ی دنيای ما نمی دانست و حرف چندانی برای خواننده ی ما نداشت. ما در دو قاره، در دو سيّاره، در دو عصر و در دو فرهنگ متفاوت زندگی می كرديم، اما اتباع يك كشور واحد بوديم. حالا دعوا بر سر اين بود كه از ميان اين همشهريهای روحاً دور از هم كه نه زمينه ای مشترك دارند و نه چشم اندازی يكسان، حكومت آتی نماينده ی علايق و فرهنگِ كی باشد.

به شاملو گفتم در اين كشور، چنين تنازعی جز با شمشير و خون فيصله نخواهد يافت و حداكثر كاری كه فعلاً از ما اصحاب قلم و دوات بر می آيد اين است كه برخورد نهايی را جلو نيندازيم و كاری نكنيم كه تصادم تشديد شود. حرف كشيشِ رمان خوشه های خشم را تكرار كردم كه " من استعدادِ راهنمايی مردم رو دارم، اما به كجا راهنمايی شون كنم، نمی دونم."گفتم كسی هم كه حكومت می كند ممكن است نداند مردم را به كجا می بَرَد، چون نه همه ی مردم را می شناسد، نه همه ی مردم او را می شناسند و نه تصوّری از آينده دارد، اما تفاوت اهل قلم با او در اين است كه خواننده ها، مثل شخصيت رمانِ جانِ شيفته، ممكن است برعقيده ی روزنامه ی خويش بمانند و بگذارند گناه جهلِ نويسنده ی كم اطلاع فراموش شود، حال آنكه سياسيّون اگر منفور شوند گرفتار لعنت ابدی اند.اين بحث طولانی دوستیِ ما را محكم تر كرد و هميشه آن حرفها را به خاطر داشت.

اما روزگار دشواری بود- شايد به دشواریِ هميشه - و خواننده ها گناه جهلِ همه ی نويسندها را نمی بخشيدند. مثلاً، اعتبار هرآنچه جلال آل احمد طی بيست سال نوشته بود طی بيست روز، يا شايد بيست دقيقه، دود شد و به هوا رفت و او ناگهان از چشم روشنفكران افتاد ( از جمله، برای دفاعش از شيخ فضل الله نوری ) و درباره اش اين طور قضاوت كردند كه نمی دانست درباره ی چه چيزی حرف می زند و مدعیِ رهبری كردنِ مردم بود بی اينكه بداند به كجا ( در همان زمان، شاملو تكذيب كرد كه " سرود برای مرد روشن كه به سايه رفت" را برای او گفته است. شعر " خطابه ی تدفين" را هم از خسرو روزبه پس گرفت) . روشنفكران می خواستند بدانند اين شرايط چرا و چگونه پيش آمد. شاهد بودم كه از هر طرف به غلامحسين ساعدی فشار می آوردند كه موظف است بنويسد و نبايد سكوت كند. شاملو هم تا آخر عمر زير فشار خوانندگان بود تا، به عنوان وجدان آگاه جامعه و جهان، شعر سياسی - اجتماعی بگويد. مردم قضيه الهام را انگار زياد جدّی نمی گرفتند؛ مدام حرف از وظيفه بود.

گرچه قلباً علاقه ای به پرداختن به اوضاع جاری نداشت، سرانجام مرا قانع كرد كه مقاله هايی با هرشكلی كه می خواهم بنويسم. در ابتدای شماره ی 18 در آذرماه بخشی باز كرد با حالت سرمقاله و با سرفصل "آخرين صفحه ی تاريخ" اما پس از يك شماره آن را به "آخرين صفحه ی تقويم" تغيير داد. آن مقاله ها نگاهی بود بر تحولات سياسی - اجتماعی كشور، تشريح سخنان بازيگران صحنه ی سياست و مروری بر جرايد، همراه با نقد و نظر. شايد تنها مورد در نشريات رو زمينیِ آن زمانِ ايران بود كه گروگان گرفتنِ كاركنان سفارت آمريكا در تهران را اقدامی مغاير منافع كشور و ملت خواند. سبك جديد آن سرمقاله ها خوانندگانی را راضی كرد، از فشارهايی كه برای چاپ مطالب زنده به مجله وارد می شد كاست و خواننده های جديدی را به سوی آن كشاند.

شاملو در كتاب جمعه كاری را كه هجده سال پيش از آن در كتاب هفته بنياد گذاشته بود دنبال می كرد. تقريباً به همه ی زمينه های فرهنگی و اجتماعی )جز ورزش( علاقه داشت و دلش می خواست خواننده ی نسل جديد هم با او همراهی كند. اما چيزهايی عوض شده بود. نسلی جوان كه به صف خوانندگان مطالب جدّی پيوسته بود چيزهای تازه ای می خواست كه هم بسيار سياسی و بسيار احساسی باشد، هم برايش به آسانی و به سرعت قابل هضم باشد، و هم به اوضاع جاری مربوط باشد.مجموعه ی اين خواستها كار نشريه ای مانند كتاب جمعه را كه می خواست به فرهنگ و ادبيات انسانگرا، اما غيرخبری بپردازد دشوار می كرد.در ابتدای شماره ی سوم نوشت:" خوانندگان كتاب جمعه خواهان آنند كه در شرايط موجود جامعه، گروه نويسندگان ما چابك تر حركت كنند و مسائل حاد سياسی و اجتماعی را با صراحت لهجه و منطقی قاطع بشكافند و تاريكی ها را روشن كنند" و وعده داد كه نشريه با "مسائل هفته كم و بيش پا به پا حركت خواهد كرد." در شماره ی بعد، سه صفحه از ابتدای مجله سفيد بود. در شماره ی پنج در پاسخ خواننده ای توضيح داد: "سفيد ماندن آن صفحات ناشی از اشتباه چاپخانه نبود. گاهی سكوت می تواند بيش از هر سخنی گويا باشد. آن سه صفحه جای خالی يادداشتی بود كه شورای نويسندگان مجله در آخرين لحظه به خودداری از چاپ آن رأی داد و حفظ مجله از آن يادداشت لازم تر شمرده شد." انگار زيادی " صراحت لهجه" به خرج داده بود.

اما فشار خوانندگان از همه سو ادامه داشت. در سرمقاله ای در شماره ی14 نوشت: "جمعی ما را چپ گرا می دانند و می گويند كارمان رنگ و بوی ماركسيستی دارد. در حالی كه جمعی ديگر گلايه دارند كه چرا دست به عصا راه می رويم و به حد كافی چپ نيستيم. خواننده ئی نامه ئی فرستاده است … برپهنه ی كاغذی نسبتاً بزرگ، تنها اين عبارت ديده می شود : ‘ به درد زنگ كلاس انشا می خورد.’ بقيه ی نامه اش سفيد بود و در پايان آن هم تنها علامت سؤالی بود به جای امضاء كه اين همه يعنی سرزنشی به خاطر شايد رقيق بودن محتوای سياسی كار، از سوی خواننده ی جوانی كه حاضر به نوشتن نام و نشان خود نيز نيست!"

در پاسخ به ايرادها و خواستها نوشت:" كتاب جمعه برای ما تمرينی است در حركت به سوی آزادی … ما بر اين باوريم كه گوهر كارِ روشنفكری يك چيز است و گوهر فعاليت يك مبارز سياسی يا يك انقلابی چيز ديگر. و بزرگ ترين آموزگاران انقلابی در تاريخ بشر نيز بيش از هر چيز، خود از كارگزاران فرهنگی بوده اند." و باز در جايی ديگر در همان شماره: " به مجلس خبرگان پرداختن كارِ كتاب جمعه نيست." با اين همه، در پاسخ به خواست خوانندگان، نخستين مطلب شماره ی 15 مقاله ای بود از محمد مختاری با عنوان " شوراهای شهر: استقبال يا عدم استقبال؟" در تحليل نظر وزير كشور كه گفته بود از انتخابات شوراهای شهر استقبال نشده است ( از ديگر مطالب محمد مختاری در كتاب جمعه، مقاله ای دو قسمتی درباره ی "بررسی شعارهای دوران قيام "بود). اما كتاب جمعه، حتی اگر می خواست به كار صرفاً فرهنگی بپردازد نمی توانست يكسره از بازتاب تحولات سياسی روز بركنار بماند. در شماره ی 16، نخستين مطلب از يك رشته بيانيه عليه گروه پنج نفره ی وابسته به حزب توده در كانون نويسندگان، همراه با خبر تعليق عضويت آنها، چاپ شد. اين نبرد خشماگينِ قلمی در بيست شماره ی بعدی ادامه يافت.

گرفتاری ديگرش سروكله زدن با انبوه شعرها و شعرپردازان بود. سردبيران جرايد به تجربه می دانند كه چاپ كردنِ شعر نو همراه است با استقبال از نشريه در ميان افرادی كه غالباً احساس می كنند استعداد كار ديگری ندارند. اما بازكردنِ اين در، سِيلی از نامه ی حاوی قطعات ادبیِ عمودی، كه عمدتاً برای همان نشريات توليد می شود، در پی می آورد. سردبيران معمولاً موضوع را به اين ترتيب فيصله می دهند كه شخصی پرحوصله را برای رسيدگی به اين كار می گمارند و فرض را بر اين می گذارند كه كسی اينها را نمی خوانَد جز همانهايی كه شعر می فرستند. شاملو، به عادت هميشگی اش، به همه ی نامه ها از جمله شعرها شخصاً رسيدگی می كرد و با آنكه انتظار نداشت در انبوه كاغذهای رسيده با چيز جالبی رو به رو شود، دلش رضا نمی داد اين كارِ وقت تلف كن را به كسی بسپارد. حتی می توان گفت از صحبت كردن با خواننده ها، و گاه سرزنش كردن شان برای شعرهايی كه می فرستادند، لذت می برد. در ستون پاسخ به نامه ها چيزهايی از اين قبيل ديده می شد : "حقيقت اين است كه ما در زير آواری از مقاله و قصه و شعر دفن شده ايم و به راستی فرصتی برای خواندن همه ی آنها به دست نمی آيد." گاه حتی دودل به نظر می رسيد كه با دلمشغوليهای گوناگون جامعه چه بايد كرد. در شماره ی 18 : "پرداختن به اخبار سياسی كار يك نشريه مرجع نمی تواند باشد"، اما در شماره ی 27 در پاسخ به خواننده ای كه شعری سوزناك فرستاده است: " ما يقين داريم كه خوانندگان مجله به ‘شعر’ كاملاً بی موقعی كه شما سروده ايد هيچ توجهی نخواهند كرد… و حق با آنهاست: همگی حواسشان پی اين است كه آقای رئيس جمهوری با آزادی های مورد ادعايش چه خواهد كرد." و باز در همان شماره: " از پائين بودنِ سطح قصه در كتاب جمعه گلايه می كنند اما خود آستين بالا نمی زنند و قصه ئی نمی فرستند كه چاپ آن لااقل ده شماره يك بار، فشار گلايه ها را كم كند. عجبا كه دوستان شاعر… شعری نمی فرستند كه چاپ آن اسباب سربلندی ما شود… اما همه از اين بابت خود را طلبكار می دانند!"

شماره ی اول كتاب جمعه مطلبی داشت با عنوان "برنامه ی جمهوریِ اسلامی آقای بنی صدر"، اما در شماره ی 31، خود شاملو در گفتگويی با دانشجويان دانشكده علوم ارتباطات كه از او پرسيدند "كتاب جمعه برای طبقه ی بخصوصی با فرهنگ بخصوصی نوشته می شود و عده ئی می گويند شما از توده ی مردم كناره گرفته ايد"، گفت :" اگر بگويم مسائل سياسی ما در شرايط كنونی بسيار درهم، و جنبه های مختلف آن چنان درهم پيچيده است كه به سادگی قابل بررسی نيست و زمان می خواهد، لابد ‘ آن عده’ حمل به محافظه كاری خواهند كرد. ولی همين است كه گفتم. بسياری از مسائل و مشكلات را بايد گذاشت زمان در هم ادغام كند تا بتوان سرنخ ها را پيدا كرد."

اما تغييرهای مهمی در فكرها و تلقيات پيدا شده بود كه كتاب جمعه تكليفش با آنها روشن نبود. در دهه ی 1350، و حتی پيش از آن، شطرنج در رديف سرگرميهای عتيقه و تفنّنی قرار گرفته بود و ديگر ورزش فكریِ نخبگان جوان به حساب نمی آمد. شاملو علاقه داشت مجله اش صفحه ی شطرنج هم داشته باشد، اما شطرنج برای خوانندگان جوان جاذبه ی چندانی نداشت. از خوانندگان نظرخواهی كرد و نامه هايی در اين باره می رسيد. سردبير كه پيدا بود گرايشی قلبی به تداوم صفحه ی شطرنج دارد، در پاسخ به خواننده ای نوشت : "شطرنج را، چنان كه ملاحظه كرده ايد ادامه می دهيم؛ بی اين كه واقعاً هيچ يك از خود همكاران مجله فرصتی برای پرداختن به آن داشته باشند!" و انگار حوصله اش از اين همه جروبحث آدمهای بی اطلاع سررفته باشد، به خواننده ی ديگری اخم كرد: "در مورد شطرنج، استدعای ما از خوانندگان اين است كه موضوع را ديگر خاتمه يافته تلقی كنند." يعنی هم دموكراسی و هم دستور كفايت مذاكرات.

علايق شخصی اش را فراموش نمی كرد )مثلاً چاپ كردنِ ترجمه ای تازه از شازده كوچولو يا متن فكاهیِ نمايشنامه مانندِ جيجك عليشاه اثر ذبيح بهروز(. گرايش شخص او به جانب ادبيات و هنر متعهد و جهان بينیِ اجتماع گرا اما چندجانبه و مفرّح بود )كاريكاتورهايی صِرفاً فكاهی چاپ می كرد و از اين كار بسيار لذت می برد(. پخته شدنِ چنين نشريه ای و جا افتادنش در تركيبی قوام يافته به مجال و آرامشی نياز داشت كه دست نداد. از نظر قالب، چنين نشريه ای بهتر است ماهنامه باشد تا به خواننده فرصت بدهد مطالب آن را با تأنی بخواند. بعضی خواننده ها می نوشتند نه پول دارند و نه وقت و حوصله ی خواندنِ اين همه مطلب كتابی و دائره المعارفی. علاوه بر مطالبی مستند و جديد درباره پيشينه ی وقايع سياسی، در كتاب جمعه مطلب غيردائره المعارفی و زنده هم كم نبود. اما احساس دردناك تعليق و ابهام بر فكر اقشاری از جامعه سنگينی می كرد و خواننده هايی مصراً خواهان افشای حقايق پشت پرده بودند.

گرچه در 15 شماره ی هفته نامه ی ايرانشهر لندن در سال 1357 به عرصه ی كشمكشهای سياسی و ايدئولوژيك كشانده شده بود، چيزی كه دوست داشت درست كند- در تمثيلی از نوع مورد علاقه ی خود او- كوارتتی بود زهی برای اجرای قطعاتی عميق و شخصی؛ اما نسل خواننده ی جوان تر دسته ی موزيك نظامی می خواست. شاملو به عنوان مؤلف تك رو، احتياج داشت كه آنچه را توليد می كند شخصاً بپسندد. مدّعیِ سليقه ايجاد كردن بود، نه اهل دنبال ذائقه ی بازار رفتن. منظور از تك رو، تك افتاده و بی پيرو نيست؛ برعكس، رهبری كردن و پيرو داشتن برای شاملو امری لازم و بديهی بود. برای چنين آدمی، رسيدن به تعادلی دلخواه كه بتواند، مثل آرشيتكتهای تراز اول، برای مشتريانی خاص طرحهايی با ارزش و ماندگار بدهد و چنان وقتش پرشود كه لازم نباشد با سليقه های جورواجور كلنجار برود موهبت بزرگی است.

در ابتدای دهه ی 1340، بيشتر حجم كتاب هفته را داستانهای كوتاه و عالی تشكيل می داد كه در فراغت آن سالها برای خواندنشان يك هفته وقت بود. در سالهای پرهيجان انتهای دهه ی 1350، هر چيزی بايد مصرفِ فوری می داشت تا خوانده شود. به همين سبب بود كه كتاب جمعه احساسِ فوريت نمی داد و بيشتر خريده و كمتر خوانده می شد؛ عارضه ای كه كل صنعت نشر ايران در دهه ی 1360 گرفتار آن شد و هنوز هم گرفتار است: مردم حتی وقتی هم كتاب می خرند فكر می كنند برای خواندنش تا ابد وقت هست.

عجيب است كه چنين روحيه بِهِل انگارانه ای در شتاب اجتماعی همان دوران شكل گرفت. ادبيات مقاومت، ادبيات رسمی شد و تشخيص ادبيات مترقی از تبليغات رسمی هميشه و برای همه آسان نبود. نمی دانم آخرين كتابی كه در تهران به جانبداری از مبارزه فلسطينيها چاپ شد و خوب فروش كرد كدام و كِی بود. اما می توان گفت كه با رفع ممنوعيت از حرف زدن درباره ی چريك فلسطينی و امپرياليسم و غيره، جاذبه ی پاره ای موضوع ها تا حد زيادی فروكش كرد. در سالهای 1357 و 58 همه منتظر نشر آثاری بودند كه پيشتر می گفتند سانسور می شود. در همه جای دنيا اين از تجربه های ربع آخر قرن بيستم بود كه می گفتند سانسور نمی گذارد بنويسيم. اما وقتی سانسور برداشته شد، انگيزه ای برای نوشتن درباره ی آن چيزها وجود نداشت و حالا بايد درباره ی موضوعهای تازه ای می نوشتند كه در جاهايی ممنوع بود، در مواردی تجربه ی نوشتن درباره ی آنها وجود نداشت، و در جاهائی خواننده نداشت ) در شوروی و اروپای شرقی هم كتابهايی كه بيست سال مخفيانه و مثل ورق زر دست به دست چرخيده بود وقتی از زير پيشخوان به روی آن آمد باد كرد، يعنی حتی ارزش ادبی آنها در معرض ترديد قرار گرفت(. تعجبی ندارد كه كتاب جمعه وقتی در دفاع از آرمان فلسطين و عليه امپرياليسم جهانخوار مطالب "بنيادی" چاپ می كند، خواننده برای سالهای بازنشستگی اش در طاقچه بگذارد و خواستار مطالبی درباره ی مباحث جاری كشور شود.

با اين همه، فروش كتاب جمعه خوب بود. در ماههای آخر در ده هزار نسخه چاپ می شد ) در 160 صفحه ی 21×14 به ده تومان( كه تيراژی اطمينان بخش بود.يكی از روشهای مورد علاقه ی شاملو جواب دادن به تك تك خواننده ها بود ) سردبيرانِ امروزی تر روشِ چاپ كردن اصل نامه ی خواننده بدون پاسخ انفرادی و مستقيم را می پسندند و اين را حق خواننده می دانند(. گاهی می ديدم تمام روز تا نيمه شب مطلب راست و ريس می كند و به خواننده ها جواب می دهد، بی آنكه بلند شود برود غذايی بخورد. چنين سبكی، بخصوص با سردبيری صاحب نظر در امور شعر و شاعری، نزد خواننده های بسياری جاذبه دارد. ندرتاً از دست خواننده ای اندكی عصبانی می شد. در سال 1347 در خوشه از نامه ی خواننده ای ) كه شايد چون شعرهايش چاپ نمی شد با بدجنسی به نوع ارتباط او با بعضی شاعره ها گوشه كنايه زده بود( چنان برآشفت كه، بدون چاپ اصل نامه،در پاسخی خشماگين نوشت: " آيا خود نيز از اين حقيقت آگاهيد كه موجودی ابلهيد؟" در كتاب جمعه حالا ديگر "موجودات ابله " هم رعايت حرمتش را می كردند. دوست داشت برای خواننده ها درددل كند و، از جمله، با تأسف اذعان كند كه بعضی خوانندگان جوان توان مالیِ خريد مجله را ندارند.

در خرداد سال 1359، نسخه های شماره ی 36 كتاب جمعه را كه برای پخش در شهرهای ديگر می رفت در ايستگاه راه آهن تهران توقيف كردند- و فاتحه. اين پايان فصلی ديگر بود، هم برای او و هم برای خوانندگانش ) سرمقاله ی شماره يك را با اين جمله شروع كرده بود: " روزهای سياهی در پيش است(." پايان كارِ كتاب جمعه را بايد به نيروی قهريه ی بيرون از اراده ی ويراستار نسبت داد، نه به نتيجه ی مستقيم كار او در بازار عرضه و تقاضا. از جنبه ی بخت بقا، اين را هم بايد در نظر داشت: در نتيجه ی فشار خواننده ها برای مطالبِ سياسی بود كه مجله به باد رفت. اگر شاملو كار ادبی اش را می كرد، مجله در مظان تحقير و سوءظن بود و كم خريدار می ماند؛ سراغ سياست كه می رفت در اسرع وقت بسته می شد. در توضيح پاره ای حالات اجتماعی، چاره ای جز توسل به نظريه ی جبرِ عِلّی نيست.

بعد از كتاب جمعه، دست از مطبوعات شُست و هيچ پيشنهادی در اين زمينه را قبول نكرد. سالها بعد در سفری به آمريكا، ايرانيان مهاجرِ خسته از بگومگو و دسته بندی به او پيشنهاد كردند بماند و نشريه ای فرهنگی راه بيندازد، اما گفت كمترين علاقه ای به ماندن در خارج ندارد. در بازگشت به ايران، با اشتياق بسيار و فوراً، به من گفت كه مرا پيشنهاد كرده است. من هم نخواستم بروم و گفتم بهتر است ايرانيان مقيم خارج، با آن همه دانشجوی جوان، برای خودشان نشريه بسازند، نه اينكه از تهران مستشار استخدام كنند. گفتم در ايران خوانندگان ما عمدتاً جوانها هستند. در آمريكا جوانِ ايرانی تبار به گرفتاريهای تاريخی و مذهبی و مسائل مورد علاقه ی پدر و مادرِ ميانسالش، آن هم به زبان فارسی، اهميتی نمی دهد؛ قرار هم نيست اهميت بدهد.

... ادامه دارد

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :