شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

 

درآمدی بر اوّلینْ هفتمینِ آخرین:

همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مشقّتش که زیر آسمان می کشد چه منفعت است. یک طبقه می روند و طبقه ی دیگر می آیند و زمین تا به ابد پایدار می ماند. آفتاب طلوع می کند و آفتاب غروب می کند و به جایی که از آن طلوع نمود می شتابد. باد به طرف جنوب می رود و به طرف شمال دور می زند. دور زنان دور زنان می رود و باد به مدارهای خود بر می گردد. جمیع نهرها به دریا جاری می شود اما دریا پر نمی گردد. به مکانی که نهرها از آن جاری شد به همانجا باز می گردد. همه ی چیزها پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن مملو نمی گردد. آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد. و زیر آفتاب هیچ چیزِ تازه نیست. آیا چیزی هست که درباره اش گفته شود ببین این تازه است. در دهرهایی که قبل از ما بود آن چیز قدیم بود. ذکری از پیشینیان نیست. و از آیندگان نیز که خواهند آمد نزد آنانی که بعد از ایشان خواهند آمد ذکری نخواهد بود.

«عهد عتیق/ کتاب جامعه/ باب اول»

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :