شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

دزدی در روز تاریک/ پرهام شهرجردی

مگر تعجّبی دارد که ندارد. با رقّت‌‌انگیزترین‌ها که معاصر باشی، از هیچ رخدادی، گیرم رقّت‌انگیزترین هم، تعجّب نمی‌کنی. باید انتظارش را می‌کشیدیم وقتی از پای می‌نشستیم. باید پیش‌بینی‌اش را می‌کردیم وقتی به هیچ حقیقتی شهادت نمی‌دادیم. از آن سال‌ها تا امروز، خودمان از نوشتنِ تاریخ‌مان سرباز زدیم، «آلترناتیو» را با توطئه‌ی سکوت برگزار کردیم، رفته رفته «رسمی» را به زیرزمینی ترجیح دادیم، از مقاومت دست کشیدیم، از رادیکال بودن توبه کردیم، انگار سال‌هاست که داریم همین روزها را مهیا می‌کنیم.

از خلالِ خطوطِ دوستان‌ام به یاد می‌آورم که زمان گذشته است. از آن سال‌های دهه‌ی هشتاد عمری گذشته است. بر تمامی‌ی آن سال‌ها، به روی فعالیّت‌ها، ساخت‌ها، مبارزه‌ها، نوشتارها و کتاب‌های آن سال‌ها سکوت شده است. از جانب کی؟ مسلمن از جانبِ حکومت. و نه تنها حکومت. از جانبِ شاعرِ خیلی رادیکال. منتقدِ خیلی رادیکال. ژورنالیستِ خیلی رادیکال. کدام رادیکالیسم؟ همان رادیکالیسمی که هر وقت، هرجا که شد، استعفاء می‌دهد، هم-دستِ هر حاکمیتی می‌شود، هروقت منافع‌اش را در خظر می‌بیند، همه چیز و همه کس را منکر می‌شود، آلترناتیو را می‌ساید و می‌کاهد و خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا نه، به فرهنگِ حاکم، سامانه‌ی حاکم، باری به دروغِ حاکم یاری می‌رساند.

هشت سال از انتشار «نشر اکاذیب» رضا شنطیا توسط نشر پاریس گذشته است. نحوه‌ی انتشار این کتاب از یک طرف، رفتاری که با این کتاب شده از طرف دیگر، قابل توجه است:

در شهریورماه ۱۳۸۶، این کتاب به رایگان و به صورت الکترونیکی منتشر شد.
چرا به صورتِ الکترونیکی منتشر شد؟ چون در فضای رسمی – ادبیاتِ رسمی‌ی زبان فارسی – نمی‌شد (نمی‌شود) این‌جور کتاب‌ها را از طریقِ ناشرانِ عصا به دست منتشر کرد.
چرا به صورتِ رایگان منتشر شد؟ ما در جنگ‌ایم. از جنگ امّا توقّعِ «بازار سیاه» نداریم. آن‌هایی که نمی‌جنگند و تنها از بازارِ سیاه تغذیه می‌کنند، ما نیستیم.
چرا امروز باید درباره‌ی کتابی حرف بزنیم که هشت سال پیش منتشر شده است؟ چون هشت سال به سکوت برگزار شده است و از میانِ میلیون‌ها ادبیات‌چی‌ی مطلقن رادیکال، همه‌گی، با حسن نیّتِ تمام و صرفن بنابر تصادف، فراموش کرده‌اند که چنین کتابی با چنین مشخصاتی وجود داشته است.

هشت سال می‌گذرد و یک خبرگزاری دولتی می‌گوید: یک شاعر «نشر اکاذیب» را رسمن منتشر کرد!

این «رسمن» دقیقن یعنی چه؟ این اندیشه از کجا می‌آید که «نشر الکترونیکی» و «رایگان» یک کتاب، خارج از رسم و رسوم حاکم، فارغ از سانسور، نباید به حساب بیاید؟ نباید «کتاب» تلقی شود و باید بی اهمیّت جلوه داده شود؟ من از آن خبرگزاری چه توقعی می‌توانم داشته باشم؟ از آن خیلِ عظیم شاعران و نویسنده‌گانِ درباری چه توقّعی می‌توانم داشته باشم؟ نیز، از آن همه شاعر غیر رسمی، منتقد غیر رسمی، ژورنالیست غیر رسمی چه توقعی می‌توانم داشته باشم وقتی آن‌ها هم به نوبه‌ی خود، آلترناتیو را نادیده می‌گیرند، به رهایی پشت می‌کنند، در مقابلِ هر رخداد رهایی بخش و «غیر رسمی» سکوت می‌کنند و در نهایت، مترصند که به «رسمی‌»ترین شکلِ موجود، منتشر شوند و دیده شوند؟

حرفی اگر هست حرفِ ما با خودِ ماست. حالا که حقیفت پیشِ روی ماست، ادعاها را کنار بگذاریم. چرا نمی‌خواهیم یا نمی‌توانیم «غیر رسمی» را برپا بداریم؟ چرا شیوه‌ها و متدهای ما، با شیوه‌های حکومت همخوانی دارد؟ چرا توطئه‌ی سکوت فضیلت است؟ چرا خودمان تاریخ‌مان را نمی‌نویسیم؟ چرا همه چیز را به دشمن وانهاده‌ایم؟ چرا قوانینِ دشمن را مو به مو اجرا می‌کنیم؟ چرا آلترناتیو را رها می‌کنیم؟ چرا آن «نشر اکاذیب» را تنها گذاشتیم و چرا پایه‌های بروز این «نشر اکاذیب» را مستحکم کردیم؟ واقعن چرا؟

در همین زمینه:

دزدی در روز تاریک | امید شمس

دزدی در روز تاریک | محمد تنگستانی

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤


دزدی در روز تاریک/ امید شمس

ماده ۱۷ – نام و عنوان و نشانه ویژه‌ای که معرف اثر است از حمایت این قانون برخوردار خاهد بود و هیچ کس نمی‌تواند آن‌ها را برای اثر دیگری از‌همان نوع یا مانند آن به ترتیبی که القاء شبهه کند به کار برد. (قانون حمایت از مصنفان)
چه می‌خاهد آن قدرتی که اصرار دارد تا شاعران را دوزانو در پیشگاه خود بنشاند؟ چه می‌خاهد از تصویر شاعرانی به صف کرده که لبخند خاضعانه به لب دارند، به حیا و خاکساری سر به زیر می‌اندازند و انگشتری و دست خطی و تکه پارچه‌ای به تبرک سوال می‌کنند؟
به سادگی می‌خاهد که راه فراری نباشد. می‌خاهد نشان دهد که ادبیات، این در ذات خود سرکش‌ترین کنش بشری، را می‌توان رام کرد و به زانو به بارگاه مجیز و مدیحه نشاند، چنان که قرن‌ها نشانده‌اند، و یا اینکه محو کرد و از میانش برد و به فراموشی‌ش سپرد.
مایی که دو زانو نشستن را برنمی‌تابیم، یا مایی که گمان داریم به دو زانو نشستن کار ما نیست، مایی که گمان می‌کنیم بیرون از قاب آن تصویر و به رغم آن تصویر و در مقابل آن وجود داریم، در چه شکل و شمایلی و با چه هیات و حالتی وجود داریم؟ آیا گوشه نشینان تک افتاده‌ای هستیم که از فرط انزوا شباهت به زاهد و عابد می‌بریم؟ یا غمخورک‌های خیره به دریایی م که حالا بیشتر شبیه صحراست؟ چه هستیم ما؟ مشتی برگ خشک و زرد و پراکنده؟
احوالات ما اگر این است، پس ادامه‌ی آن تصویریم، مکمل آن، گواهی بر اعتبار آن و شاهدی بر وحدانیت آن تصویر از شاعر فارسی.
به وقتی که
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله می‌کند دایم بر بنای آزادی
آیا ما دست در دست هم داریم؟ ما شانه به شانه‌ی هم می‌ساییم؟ این “ما” ربطی به آن “ما”های افسانه‌ای و مشت‌های گره کرده و افق‌های سرخ و سبز و سپید ندارد، یک “ما” به معنای ساده‌ی یک “صنف”. در حد یک صنف آیا ما در کنار هم صنف خود می‌ایستیم؟ و اگر این نیست، دیگر چه هست؟ چی مانده چی به جاست؟
در مقابل آن تصویر که هر بار می‌بینیم رخ برمی‌افروزیم، ما فقط رخ برمی‌افروزیم و همین. و همین است که دوزانو زدن و پشت سر قدرت، هر قدرتی تو بگو خیر مطلق تو بگو اصلح صالحان چه رسد به این جماعت کفتاروش، نماز دنائت خاندن و بوسه به دستان پرتوان ممیز زدن این قدر نامکروه و بلکه مستحب شده ست. همین است که پیرمرد ما که با دست‌های خودش کشته‌ی رفیق شاعرش را در خاک کرد و بر مزارش گریست و گفت “آن جوانمردی که جان را هم بداد”، این روزها نه تنها پشت سر قدرت (هر قدرتی تو بگو خیر مطلق) به رکوع و سجود است، تازه “امید صلاح و گشایش” هم دارد و “امیدوار که دیر نشده باشد”. دوست که دیگر نه اما هم صنف پیر شده‌ی ما فراموش کرده است برای این‌ها از آن روز قتل مختاری دیر شده ست اگر روز کشتن سلطان پور نشده بود. اما برای هم صنف پیر شده‌ی ما به سفره نشستن با “شب زدگان” سابق و اجازتی به انتشار آن “کلنل” بی‌زبان گرفتن هنوز دیر نشده ست.
زمانی بود که تصویر ما و صنف ما چیزی به غیر از سگ درگاه بود. زمانی بود که “جشن هنرشیراز” را تحریم می‌کردیم و همین که خرجش از جیب همایونی بود کافی بود. “کنگره‌ی شعر” مهرداد پهلبد را تحریم می‌کردیم و امثال خانلری و صادق کیا را به جرم همین رکوع و سجودهای به رسم آن زمانشان انگشت نمای ملت می‌کردیم. و حالا خانم نویسنده چشم در چشم ملت می‌دوزد و می‌گوید “من با سانسورچی‌ام دوستم و تعامل دارم”. این وضع و تصویر ماست: دوست و قدردان سانسورچی و امیدوار به صلاح و گشایش.
من این یادداشت را برای حمایت از پیش پا افتاده‌ترین حق نویسنده‌ای شروع کردم که به رغم هر دوری و نزدیکی، هر دوستی و دشمنی میان ما، نویسنده‌ی هم صنف من است و اهل دوزانو نشستن و رکوع و سجود نیست. این کمترین حقش هم حالا از او ضایع شده است که در همان خراب آباد هم (از قضا و چشم بد کور) قانونی برای حمایت از آن تصویب کرده‌اند. کتاب شعری منتشر کرده است با عنوانی و حالا یکی از آن اهل پابوس، کتاب شعری با همان عنوان به چاپ زده است و انگار نه انگار.
همه‌ی آنچه پیشتر نوشتم پیشکش همه‌ی ما، آیا در این حد ناچیز هم ما نمی‌توانیم که از هم صنف خود دفاع کنیم؟ و آنوقت کجای این تصویری که از خودمان ساخته‌ایم چنگی به دل می‌زند؟ کجا و چه وقت عاقبت ما یک حق ساده‌ی صنف خود را احقاق می‌کنیم؟ کی این “به درک” گفتن را می‌گذاریم برای پاسخ به دعوت نامه‌های دولتی و چه زمانی از تحسسات صنفی چیزی بیش از پیام تبریک و تسلیت بروز خاهیم داد؟
رضا شنطیا و حقی که از او ضایع شده‌ست، قطره‌ای از دریاست که شاید حتی به چشم خودش هم نیاید. اما هر لحظه‌ای و هر فرصتی که می‌تواند از ما تصویری به رغم و در مقابل آن تصویر دوزانو نشسته‌های خندان و خجل بسازد، اگر نقاپیم و چیزی نسازیم، پس یعنی که تصویر موجودهمان است که هست.

 

در همین زمینه:

دزدی در روز تاریک | محمد تنگستانی

دزدی در روز تاریک | پرهام شهرجردی

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤


دزدی در روز تاریک/ محمد تنگستانی

مخاطب این یادداشت، نویسندگان مستقل و غیر مستقل در ادبیات ایران است.

تیرماه سال جاری خبری در خروجی خبرگزاری فارس قرار گرفت(۱)، این خبر مبنی بر انتشار کتابی با عنوان «نشر اکاذیب» بود که انتشارات سروش به چاپ رسانده است. حدودا هشت سال پیش هم‌چنین خبری در خروجی سایت‌های غیر وابسته به سیستم امنیتی و حکومتی ایران منتشرشده بود. با این تفاوت که این کتاب مجموعه نوشته «اسماعیل امینی» است و آن کتاب شامل شعرهای نوشته‌شده «رضا شنطیا» بود.
«اسماعیل امینی» از شاعران شرکت‌کننده در جلسات شعرخوانی آیت‌الله خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی ایران و رضا شنطیا از شاعران مستقل در ادبیات معاصر ایران است.
در چند دهه گذشته شاعران وابسته به حکومت اسلامی ایران، دانش افرزوده و یا سهمی در ادبیات جدی و تأثیر گذار ایران نداشته‌اند. یکی از دلایل عدم موفقیت این‌گونه شاعران در جریانات شعری استفاده کاملاً ابزاری از شعر برای رضایت مقامات دولتی و یا شرکت در جشنواره‌های حکومتی بوده است(۲)، درحالی‌که ادبیات جدی در ایران هرچند مورد بی‌مهری جامعه قرارگرفته است، با سرکشی و سماجت با دغدغه‌هایی از جنس ادبیات دنیا، در کنج خانه‌ها و کافه‌ها در حال بسترسازی اجتماعی است.
در این یادداشت نیتم نه، مقایسه شاعران حکومتی با شاعران مستقلی مانند شنطیا است و نه گله‌ای برای عدم رعایت کپی‌رایت در ایران. هدفم از نگارش این یادداشت، پر کردن وقت خودم و سرگرم کردن شما و نوشتن یادداشتی بی‌اهمیت است. این یادداشت را به بهانه سرقت نام کتابی می‌نویسم که برای شما کاملاً بی‌اهمیت است.
به احترام یادداشتی که «رضا شنطیا» در وبلاگش(۳) نسبت به این سرقت نوشته است، تیتر را همان تیتر شنطیا گذاشته‌ام.

چرا «نشر اکاذیب» را با «نشر اکاذیب» مقایسه نمی‌کنم.

در این یادداشت نه قاضی‌ام که حکمی صادر کنم و نه وکیل شنطیا که به دفاع از او بپردازم. موضوع از سرقت نام یک کتاب پیچیده‌تر است. اگر قرار بر این باشد که پایه بحث را بر مقایسه بگذاریم، بدون هیچ تعارفی به دنبال برتری و حقانیت شنطیا خواهم رفت. ذهنی که برتری خواه است بی‌شک، دنبال حذف است. من با حذف مخالفم. اما برخلاف میلم این بار می‌خواهم حذف کنم. از این پاراگراف به بعد «رضا شنطیا» شاعر مستقل ادبیات معاصر را برخلاف انتظار شما در این یادداشت باکمال میل حذف می‌کنم. این حذف نه به دلیل دوستی من با صاحب کتاب «نشر اکاذیب» اورجینال است و نه دشمنی‌ام با او. تنها به حرمت قلمش و شرافت اجتماعی اوست. ازاینجا به بعد صورت مسئله فرق می‌کند. کتابی به نام «نشر اکاذیب» هشت سال پیش توسط انتشارات «نشر پاریس» منتشرشده است، و حالا کتابی با همان عنوان از سوی انتشارات سروش که برگیرنده شعرهای فردی به نام «اسماعیل امینی» منتشرشده است.
اصطلاح «نشر اکاذیب» به معنای انتشار و اشاعه اخبار دروغ و وقایع خلاف واقع به‌قصد اضرار به غیر یا تشویش اذهان عمومی یا مقامات رسمی است. چرا باید به این موضوع بپردازم درحالی‌که اصطلاح «نشر اکاذیب» اصطلاحی است که در همین سال‌های گذشته اتهام من و خیلی‌های دیگر در زمان بازجویی‌ها بوده است. این اصطلاح نه ساخته ذهن مؤلف اول و نه سارق دوم. اما موضوعی که مطرح است این است که مؤلف اول، از این اصطلاح قانونی برای اولین بار به نفع شعرش استفاده و از آن آشنازدایی در راستای ادبیات داشته است. اینجاست که موضوع حق تقدم و قانونی تزیینی در ایران به نام «کپی‌رایت» پا به این یادداشت می‌گذارد. اما باز موضوع به همین سادگی‌ها نیست. مؤلف اول کتابش توسط انتشاراتی منتشرشده است که بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی اجازه نشر و پخش در ایران را ندارد درحالی‌که ناشر دوم یکی از قدرتمندترین ناشران سیاسی و دولتی در ایران است. تا اینجای ماجرا مؤلفی که تقدم دارد، حقی برای ادعای حیثیت نمی‌تواند داشته باشد و اگر اقدامی برای اثبات حق تقدمش بکند در همان قدم اول محکوم است. چرا، به این دلیل که تن به سانسور نداده است. اما سهم من و شمایی که نویسندگان مستقل هستیم چیست آیا ما هم پایبند به قانون اساسی در جمهوری اسلامی و سانسور کتاب و متعهد به گرفتن مجوز از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستیم؟

nashre_akaazib

«مفهوم کپی‌رایت، جک‌های جنسیتی»

قانون کپی‌رایت یک شوخی در صنعت چاپ و نشر در ایران محسوب می‌شود. برای مثال می‌توانید کلاً این موضوع را فراموش کنید، به سراغ کتاب‌خانه شخصی خودتان بروید و ببنید کدام‌یک از کتاب‌های ترجمه‌شده و خریداری‌شده توسط شما در ایران اجازه ترجمه از سوی مؤلف به زبان فارسی را داشته است و یا اصلاً به سراغ روزنامه‌ها و مجلات بروید چند درصد از روزنامه‌ها و مجلات از عکس‌های با مجوز و رضایت عکاس استفاده می‌کنند. قانون کپی رایت در ایران دقیقن مثل شوخی‌های جنسیتی است. که صد راه برابری و عدم مردسالاری در اجتماع امروز است.
عدم رعایت کپی رایت در ایران، یعنی مسلح کردن تفکرات غیر انسانی در برابر ارزش‌های اجتماعی و انسانی، همان نان آغشته به خون نویسنده است.
اما سهم من و شمایی که نویسندگان مستقل هستیم چیست آیا ما هم پایبند به قانون اساسی در جمهوری اسلامی و سانسور کتاب و متعهد به گرفتن مجوز از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و عدم رعایت قانون کپی‌رایت هستیم؟

قصه‌ی خواجه دربار ناصری و بیانیه‌های این روزهای کانون نویسندگان.

کانون نویسندگان به‌عنوان نهادی فرهنگی-صنفی و غیرانتفاعی در دو دهه گذشته با مشکلاتی مانند فشارهای نهادهای امنیتی، رسوخ نیروهای امنیتی به بدنه کانون و گرفتن جایزه‌های دولتی و مشارکت اعضای آن با دستگاه‌های دولتی و حامی سانسور، همیشه لطف و شهامت داشته است و در تولد و مرگ شاعران و نویسندگان بیانیه‌هایی را در فن پیج فیس‌بوکی‌اش، گاهی با غلط‌های تایپی فاحش منتشر کرده است. حداقل انتظاری که از تنها نهاد فرهنگی و صنفی با آن تاریخچه و گذشته درخشان می‌توان داشت، عدم غلط‌های تایپی در کارت‌پستال‌های تبریک و عزاست و داشتن یک «سایت»، با حداقل رعایت نکات ویرایشی است. اینکه افرادی مثل «رضا خندان مهابادی» و «علی اشرف درویشیان» در سال‌های گذشته زندگی و هستی خود را برای زنده نگاه‌داشتن نام کانون نویسندگان ایران گذاشته‌اند شکی نیست، در اینکه امثال «فرج سرکوهی» شرافت کانون نویسندگان ایران هستند هم باز شکی نیست. اما این جای سؤال است که منزلت کانون نویسندگان ایران به عنوان نهادی فرهنگی ـ صنفی و غیرانتفاعی این است که یک سایت نداشته باشد؟ و از نویسندگان مستقل در حد همان بیانیه‌های تبریک و عزا حمایت نکند؟ به سرقت بردن هویت یک کتاب آیا نیازی به پیام تسلیست ندارد؟ آیا وظیفه کانون نویسندگان ایران این است بعد از درگذشت شاعری، سر امام زاده‌طاهر به خاک سپرده شدن یا بهشت‌زهرا، با خانواده شاعر و فشارهایی که از سوی سیستم امنیتی بر آنها وارد است وارد عمل شد و برای سرقت نام کتابی هیچ واکنشی حتی در حد یک استاتوس فیس بوکی نداشته باشد؟
اما سهم من و شمایی که نویسندگان مستقل هستیم چیست آیا ما هم پایبند به قانون اساسی در جمهوری اسلامی و سانسور کتاب و متعهد به گرفتن مجوز از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و ترس از نهادهای امنیتی هستیم؟ دنیا جای مناسبی برای نویسندگان بزدل نیست.

شاعران مستقل و خودمختار

به سرقت بردن نام مجموعه شعری به نام «نشر اکاذیب» تنها یک سرقت نیست، انگشت وسطی است که از سوی شاعران وابسته به ارگان‌های دولتی با لبخندی تحت تأثیر لبخندهایی که ائمه اطهار در تمثیل‌هایشان دارند به‌سوی شاعران مستقل نشانه رفته است. اینکه نام یک کتاب به سرقت برود اصلاً مهم نیست، اگر من این یادداشت را نمی‌نوشتم و اگر مؤلف کتاب اول در وبلاگش اعتراضی نمی‌کرد، باور کنید نه آبی در کمری تکان می‌خورد و نه دلی رنجیده می‌شد. اما سؤال من اینجاست که سهم من و شمایی که نویسندگان مستقل هستم و معترض به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و معترض به سانسور، در حمایت از یک نویسنده مستقل چیست؟

باقی بقای شما
و عظت آغاست.

در همین زمینه:

دزدی در روز تاریک | امید شمس

دزدی در روز تاریک | پرهام شهرجردی

http://naamomken.org/1975

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤


دزدی در روز تاریک

پیش‌تر در مصاحبه‌یی گفته بودم "امکان ندارد ما شاعران مستقل با شاعران حکومتی زیر یک سقف جمع شویم" و اشاراتی چند داشتم به این نکته که آن‌ها می‌خواهند ما را به نفع خودشان مصادره کنند که البته پر واضح است که این امتیازی برای آن‌ها محسوب می‌شود.
از دعوت پی در پی شاعران مستقل برای شرکت در جشنواره‌های رنگارنگ حکومتی تا تماس‌های مکرر برای شرکت در رادیو و تلویزیونی که خود تریبون دستگاه قدرتمند سانسور حکومت است.

حتا اخیرن از سر حقارت دست به کارهایی می‌زنند و دهان به اراجیفی می‌گشایند که ما را وادار به پاسخ‌گویی کنند. تو گویی این هم برایشان فضیلتی محسوب می‌شود.

باری! به تازه‌گی شاعری حکومتی که بزرگترین افتخار خود را شرکت در شب‌های شعر بیت رهبری می‌داند کتابی را با انتشارات سروش صدا و سیما منتشر کرده به نام "نشر اکاذیب"! گویا مجموعه‌یی از اشعار طنز ایشان است. اما طنز قضیه این‌جاست که "نشر اکاذیب" اورجینال، کتاب رضا شنطیا ست که در شهریور 86 یعنی 8 سال پیش توسط نشر پاریس منتشر شده است.

نشر اکاذیب

حال سه فرض متصور می‌شوم:

الف: یا این بابا تازه شاعر شده و کتاب‌های پیش از خودش را نخوانده و قبل از نام‌گذاری مجموعه‌اش نیز به خود زحمت یک جست‌و‌جوی ساده در گوگل را نداده که ببیند آیا قبلن کتابی با این عنوان منتشر شده است یا خیر؟!

ب: یا جنابش کهنه کار است و کتاب مرا همان هشت سال پیش تهیه کرده و خوانده و از اسمش خوشش آمده و گذاشته روی فرزند نامشروع خودش...

ج: و یا قضیه خیلی پیچیده‌تر و هوش‌مندانه تر از این‌هاست و این شگرد هم در راستای پروژه‌ی همگرایی شاعران حکومتی‌ست که از همه‌ی امکانات مالی و تبلیغاتی نیز برخوردار اند.

در هر سه صورت، بنده این حق را دارم که از ایشان شکایت کنم؛ اما به کجا؟

و دریغ و درد که حتا شکایت من نیز به دستگاه بی‌عدالتی و سانسور آن‌ها مشروعیت می‌بخشد.

شرمم می‌آید که در جواب دوستان عزیزم که مرا تشویق به نوشتن این مطلب کردند اذعان کنم به این موضوع که همین چند خط ساده نیز مایه‌ی مسرت این شعرای جیره مواجب بگیر است. اما گو باش.

زیاده جسارت است.

رضا شنطیا

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤