شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

نقد عباس فتوت بر عصر حجر؛ کتاب رضا شنطیا (قسمت آخر)

قسمت اول را در اینجا بخوانید

قسمت دوم را در اینجا بخوانید

قسمت سوم را در اینجا بخوانید

تبار واژه ی "هرمنوتیک" را هرمس یکی از خدایان یونان دانسته اند که پیام رسان میان خدایان بود و پیامهای رمز آمیز خدایان را به افراد انسان می رساند و راهنمای زندگان در سفرهای زمینی و روح مردگان در دنیای دیگر نیز بود. اینسان هرمنوتیک با سفر و مرگ پیونده خورده و از آنها جدا نمی شود و هر تاویل نیز سفری است بی پایان در قلمرو معنا که از مرگ معنای نهایی ولادت باور خبر می آورد.

آیا متن را نیز می توانیم به عنوان سفری از زندگی به مرگ و از مرگ به زندگی بدانیم؟ آیا خود متن و عناصر درونی آن نیز مثل هرمنوتیک سفر به دنیای ناشناخته ها -دنیای مردگان، خدایان یا زندگان- نیست؟

به این ترتیب عصر حجر از الگوی جالبی برای پایان دادن خود استفاده می کند. گفتیم که این کتاب {حداقل} دارای دو راوی است؛ یکی "من" و دیگری "سواد" -لازم به یادآوری ست که نام اصلی من، سواد، و نام اصلی سواد، من بوده است.

این بود که اسم خودم را

با سواد عوض کردم

که به این ترتیب اول "سواد" وارد متن شده است و بعد "من". این دو راوی نیز به ترتیب چشم از دنیای متنی می بندند که در آن سرنوشت تمام عناصر به نوعی به مرگ ختم می شود.

پدر       ترجیح می دهد

که صدایش را در نیاوَرَد

که بیافتد روی زمین و

بی حرکت ماند

 

او     خودش هم بازی بلد نبود

چون که بعد از رفتن سربازها، بعد از بردن ما

هر چه صدایش زدم

                              توی گوشش نرفت

هر چه تکانش دادم

                              توی کَتَش...

 

پدر اصلا بلد نبود بمیرد

....

یا

پدر     حتما خوب خوابیده بود

دیگر که مجبور نبود

سرش را

از دست سر و صدای من بگیرد

گوشهایش حتما از خاک پر شده بود

پدر حتما      خوب خوابیده بود!

....

یا

چشمم داشت از چشمم می افتاد

که افتاد روی برادرم

او       هنوز سراغ خوابش نرفته بود

کار هر شَبَش این است

همه       اینجا      همینطورند:

شب تا صبح

بالا سرِ

خوابهایشان        بیدار می مانند

آنوقت       صبح تا شب

توی خونشان غلت می زنند

تا که خوابشان ببَرَد

خوابشان که می بَرَد

یک عده در لباسِ شب می آیند

آنها را در گهواره ی عجیبی می گذارند

و برایشان لالایی عجیب تری می خوانند

عجیب ترین لالایی دنیا:

لا لایی اله لایی الا الله

لا لایی اله لایی الا الله

....

و در نهایت:

من          خودم این شعر را

              با سنگ و دندان          به اینجا رسانده ام

تو         فقط خودکارت را خسته کرده ای

حالا اگر بنا ست این شعر       آخرش

بوی جسد بگیرد مرا

بگذار خودکارت راهش را بکِشد

برود       به سمتِ میلِ

               خودش

که دیگر اینجا آخرِ خط است!

می خواهم کار خودم را خودم تمام کنم

 

و به این ترتیب سواد از این متن رخت بر می بندد و متن را با یک راوی تنها می گذارد -شاید این راوی، راوی سوم متن نیز باشد، راوی ئی که تنها وظیفه اش تمام کردن ظاهری متن است و پیش از این فقط مخاطب یک جمله از او خوانده است

"-که جوانی سرت بوی قلوه سنگ می داده!"

...

تمام سنگهای دنیا

در کتاب من جا گرفته اند

و هر سنگ هم

                     سر جای خود نشسته است

فقط سنگ قبر است

که بی خود و بی جهت

خودش را        وسط         انداخت

و در این شعر     بی جا ماند

تخت سینه ی سواد

حاضر نبود

که سنگی روی آن بنشیند و

تاجِ گل گذاری کند!

درست لحظه ای که با حرفهام

دل سنگ را هم نرم کرده بودم

سنگ صبور آن من -سواد- سنگ بنای این شعر

یکدفعه غیبش زد و

مرا 

   که زمانی سنگ توی مُشتم آب می شد

پیش چشم شما

سنگِ

رویِ

یخ کرد

اگر تمام سنگها را شده رو کنم

زیر سنگ هم که رفته باشی     پیدات می کنم

و این سنگ را هم

سر جای خودش می نشانم

شما هم... خواننده ی من!

شما هم سنگی بیاندازید بلکه...

اصلا ببینم!

شما سواد را ندیدید؟!

 

و به این ترتیب هر روای که

...دیگر نمی توانست

سنگینی آسمان را

روی شانه هایش تحمل کند

شانه خالی نکرد و رفته

                        رفته

                       در

                    زمین

                  فرو رفت

 

و این راوی هم بار سفر خود را می بندد و از دنیای متن -و نه دنیای مخاطب و دنیای تاویل- خارج می شود.

آیا سنگ آخر این متن سنگ قبر چه کسی است؟ سنگ قبر "من"؟ "سواد"؟ یا "روای ناشناس"؟ - اگر وجود داشته باشد و این سنگ را چه کسی باید بنویسد، من، شما یا رضا شنطیا؟

  

 

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩