شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

نقد عباس فتوت بر عصر حجر؛ کتاب رضا شنطیا (قسمت دوم)

قسمت اول را در اینجا بخوانید

...قطار مشهور سوسور را به یاد بیاوریم: قطاری که هر روز در ساعت 8:45 ژنو را به مقصد پاریس ترک می کند. هر چند هر شب می توان تعداد واگن ها، شیوه ی تزئین کوپه ها، تعداد مسافران و عناصری از این گونه را تغییر داد و معمولا تمامی سرنشینان نیز تغییر می کنند اما از نظر ما این قطار همواره همان "قطار ژنو-پاریس 8:45" باقی می ماند. حتا اگر هر روز با چندین دقیقه تاخیر یا تغییر حرکت کند. این قطار همواره -از دیدگاه سوسور- همان قطار 8:45 -یک قطار واحد- است، اما از دید سخن ادبی "هر شب یک قطار" است.

"عصر حجر" نیز این قاعده ی سخت ادبی نه تنها برکنار نیست؛ بلکه آنرا به زیبایی به کار گرفته، به طوریکه علاوه بر موارد ذکر شده در فوق -در مورد سنگ- این واژه گاهی در همنشینی با واژه های دیگر نه تنها معنا «؟»ی خود را حفظ نمی کند، بلکه معنا «؟»ی واژه های دیگر را نیز تغییر می دهد و آنها را وارد بازی زبانی تازه تری می کند. -توجه کنیم که هیچگاه چند معنایی این عبارات و دیگر عبارات متن رد نمی شود-

پدر

برای همیشه

سنگ خودش را به سینه می زند

یا

تیر سربازها به سنگ می خورد

یا

باید که می روم

سنگهام را با برادرم

                             وا بکَنَم

یا

اگر کوتاه می آمدم

عقلم

به پاره سنگ برداشتن نمی رسید

و یا

باید      بی      باید

سنگ به شکم ببندم و

دندان روی جگر بگذارم            که چی؟

-که جوانی سرت بوی قلوه سنگ می داده

و...

شاید تنها چیزی که در این متن ثابت است، عدم ثبات این واژه در یک مرحله و به نوعی کلیشه شدن سنگ باشد. سنگ به عنوان عضوی از یک موجود زنده -راوی متن-:

سنگ        دیگر عضوی از بدن ما شده

                      ادامه ی دست ماست  

جلوتر به عنوان یک موجود زنده:

من از بچه گی            با سنگ بزرگ شده ام

و هر جا که رفته ام 

او را هم با خودم برده ام

حتا با هم به خواب رفته ایم

و با هم خواب دیده ایم

و باز جلوتر به عنوان سرنوشت گروهی از آدمها:

من به راحتی می توانم

از کنار آدمهایی

                   که بی گناه سنگ شده اند    بگذرم

اما از انجایی که دنیای متن هیچگاه دنیای سکون و انجماد نیست، سنگی که در متن به عنوان مفعول شناخت در نظر گرفته و معرفی شده بود، با اینکه نمی خواهد" آدم بشود":

چگونه می توانم

پا

روی سنگهایی بگذارم

که بی گناه آدم شده اند

 

نه! من آدم نمی شوم

چهره ی خود را در آخر متن برای مخاطب عیان می کند و تازه در این مرحله متوجه می شویم کسی که در ابتدای متن، زبان اعتراض می گشاید که

بیا و دست از این سنگ بردار

اصلا قصه ات را با چیز دیگری بنا کن

هیچ کسی نبوده جز سنگی به نام "سواد" -یکی از دو «؟» روای این متن- اما این سوژه ی نویسا هم در متن [ثابت] نمی ماند و با ترک کردن متن، قدم به دنیای دیگری می گذارد که شاید دنیایی نباشد جز دنیای تاویل مخاطب. و این در حالی است که سنگ آخر این متن -سنگ تمام و لااقل 2 صفحه از سنگ هفتم متن، روایت نشده- یا لااقل توسط راویان اصلی متن روایت نشده و این روایت به عهده ی مخاطب گذاشته شده است.

سنگ صبور آن من-سواد- سنگ بنای این شعر

یکدفعه غیبش زد و

مرا

    که زمانی سنگ توی مُشتم آب می شد

پیش چشم شما

سنگِ

رویِ

یخ کرد

اگر تمام سنگها را شده رو کنم

زیر سنگ هم که رفته باشی  پیدات می کنم

و این سنگ را هم

سر جای خودش می نشانم

شما هم... خواننده ی من!

شما هم سنگی بیاندازید بلکه...

اصلا ببینم!

شما سواد را ندیدید؟!

 

 

ادامه دارد...

 

عباس فتوت

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧