شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

نقد عباس فتوت بر عصر حجر؛ کتاب رضا شنطیا (قسمت اول)

١- از زایش واژه تا پردازش متن:

به جای مقدمه:

شخص پس از تسلط کامل بر زبان می تواند تعداد نامحدودی عبارت زبانی را بفهمد. این عبارات با توجه به تجربه ی زبانی وی کاملا جدیدند، هیچ شباهت ظاهری ساده ای به یکدیگر ندارند و به هیچ طریق ساده ای نیز با عباراتی که تجربه ی زبانی وی را تشکیل می دهند، همانند نیستند. این شخص قادر است در موقعیتی مناسب چنین عباراتی را با وجود تازگی و مستقل بودنشان از شکل بندی Configuration هایی که به نحوی قابل تشخیص بتوانند محرک تولید آنها واقع شوند، با سهولتی کمتر یا بیشتر تولید کند و منظور خود را به دیگرانی که با وی در این توانایی اسرار آمیز سهیم اند بفهماند. در چنین مفهومی است که کاربرد عادی زبان، فعالیتی خلاق به شمار می رود. این جنبه ی خلاق کاربرد عادی زبان عامل اساسی ای است که زبان انسان را از تمامی نظامهای ارتباطی شناخته شده ی حیوانات متمایز می سازد. باید به یاد داشته باشیم که تولید عبارات زبانی تازه ولی مناسب، شیوه ی عادی کاربرد زبان است. اگر کسی خود را به کاربرد رشته ی معینی از الگوهای زبانی محدود می ساخت یا به استفاده از رشته ای پاسخ های متداول در بی شکل بندی های محرک یا قیاسهایی در مفهوم زبانشناسی جدید بسنده می کرد ما او را به دلیل ناتوانی اش در درک کلام عادی یا عدم توانایی در کاربرد عادی زبان، از انسانهای طبیعی جدا می کردیم، زیرا طریق عادی کاربرد زبان متضمن نوآوری است، نسبت به هرگونه نظارت محرک های برونی آزاد است و در تناسب با موقعیت های جدید و همیشه متغیر قرار دارد.   "نوام چامسکی  زبان و ذهن"

"عصر حجر" یعنی چه؟ شاید اولین برخوردی که با نام کتاب "عصر حجر" - البته پس از مطالعه ی کامل کتاب- انجام می شود نگرشی به "عصر حجر" به عنوان دوره ای از حیات انسان است که در آن "سنگها" به عنوان اولین وسایل و ابزار برای انسان به کار می رفتند، دوران پارینه سنگی یا دورانی که زندگی انسان تنها در یک چیز خلاصه می شد: استفاده از سنگ.

اما "عصر حجر" کنایه از دوران بسیار دور دیگری نیز می تواند باشد. دوره ای که شاید بتوانیم آن را دوره ی "نو کلامی" بنامیم. دوره ای که بشر خود را مهیا می ساخت تا در غیاب اشیا، آواها و اصوات را به کار گیرد. دوران پیدایش اولین دلالتهای آوایی و قرارداد های زبانی.

"خداوند خدا هر حیوان صحرا و هر پرنده ی آسمان را از زمین سرشت و نزد آدم آورد تا ببیند که چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم هر ذی حیات را خواند، همان نام او شد. پس همه ی بهایم و پرندگان آسمان و حیوانات صحرا را نام نهاد"

پس بی دلیل نیست اگر در ابتدای کتاب "عصر حجر" قرار داد می شود که:

سنگ: هر یک از توده های بزرگ و سخت معدنی و طبیعی دارای...

یا؛

سنگ: جسمی است سفت و سخت که در زمین و معدن و کوه به اقسام و رنگهای مختلف وجود دارد....

یا در ابتدایی ترین بخش کتاب می خوانیم که:

من قبل از اینکه نوشتن سنگ را یاد بگیرم

پرتاب کردن.....   سنگ را یاد گرفتم

زیرا هنوز هیچ قرارداد نوشتاری -یا شاید هم آوایی- برای کنار هم قرار دادن "سنگ" به عنوان دال و جسمی سخت و سفت که در... به عنوان مدلول وجود ندارد. و به این ترتیب سنگ می تواند هیچ چیز خاصی نباشد جز ترکیب سه حرف س ن گ یا حالت آوایی آن که به این نکته در متن کتاب نیز اشاره شده است بدون آنکه احتیاج باشد برای سنگ مفهوم یا مصداق خاصی برگزینیم:

همیشه از خودم سئوال می کردم

که جنگ

از این سه حرفی که دارد

چه طور این همه توپ و تانک و تفنگ در می آورد

و ما نمی توانیم

از سه حرف سنگ

این چیزها را در آوریم

یا:

انگشتمان را

به شکل تفنگ در می آوردیم و به جای بنگ-بنگ

می گفتیم سنگ-سنگ

اما در متن هیچگاه این واژه ملزم به سکون نشده است؛ بلکه تبدیل به عناصر دیگری می شود که در پیشبرد زبان راوی و همچنین پیشبرد روایت متن نقش سازنده ای دارد. پس در جلوه ای دیگر به عنوان "کلمه" به کار می رود تا واحد اصلی ساخت متن شود:

... بیا و دست از این سنگ بردار

اصلا قصه ات را با چیز دیگری بنا کن

یا:

سنگ صبور آن من -سواد- سنگ بنای این شعر

یا:

تمام سنگهای دنیا

در کتاب من جا گرفته اند

و هر سنگ هم

سر جای خودش نشسته است

اما سنگ در این مقام جز اندکی درنگ نمی کند و باز تغییر موقعیت می دهد. جایی به عنوان آوایی که هیچ الزامی به داشتن مفهوم یا مصداق خاص ندارد و هر -یا لااقل بسیاری از- واژه-ها- و آوا-ها-ی دیگر نیز می توانند به جای آن نقش بازی کنند به کار می رود.

متن: بازی ما را که یاد می گرفتند

ما بایست سنگهایمان را جمع می کردیم و

از آنجا می رفتیم

امکان متن: بازی ما را که یاد می گرفتند

ما بایست اسبابمان را جمع می کردیم و

از آنجا می رفتیم

یا... متن: تمام این حرفها

بر سر سنگهایی بود

که سرباز بیچاره به جان می خرید

با اینکه این سنگها

برای سرباز گران تمام شده اما...

امکان متن: تمام این دعوا

بر سر حرفهایی بود

که سرباز بیچاره به جان می خرید

با اینکه این حرفها

برای سرباز گران تمام شده اما...

گاهی نیز "سنگ" به عنوان دال برای مدلول: جسمی سفت و سخت که در زمین و معدن و کوه.... به کار می رود و در این معنا -خداقل یکبار- طوری به کار گرفته می شود که مخاطب را به دوره ی ابتدایی شکل گیری زبان؛ دوره ای که کنایات و اصطلاحات هنوز پا نگرفته بودند -یا لااقل مسلط بر تاویل عام خود نشده بودند- رهنمون می شود تا مخاطب در لذت کشف مفهوم و آفرینش دوباره ی متن همراه گردد:

مگر این سنگها

به کجای سربازها بر می خورد

که اینقدر خودشان را می گرفتند

هر چند نمی توان منکر برداشت دوگانه از بندهای بالا شد و این امکان وجود دارد که مخاطب از سنگ و طبعا از متن فوق برداشتی دیگر ارائه دهد، همانطور که در خیلی بخشهای دیگر نیز -یا شاید در تمام این بخشها- امکان تاویلهای دوگانه یا چند گانه نه نتها منتفی نیست؛ بلکه بسیار به جا و لازم است. قطار مشهور سوسور را به یاد بیاوریم:

 

 

ادامه دارد...

 

 

عباس فتوت

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧


عین عصر در ذهن حجر

عین عصر در ذهن حجر

علیرضا سمیعی

 

 اشاره: این نقد پیش از این در سایت ادبیات و فرهنگ منتشر شده بود، ولی اکنون در آرشیو آن سایت موجود نیست! از این رو در این وبلاگ باز نشر می شود.

**********************************************

سنگریزه:

« عصر حجر »  شعر نیست؛ کتاب است!

با این گفته شاید بتوان اهمیت عصر حجر    - در دهه ای که نامگذاری های مالوف، خسته کننده و نو آوریهای بی ریشه، نا امید کننده است   - را نمایان ساخت.  عصر حجر اولین کتابی ست که به صورتی جدی سعی در ناپدید کردن مرز بین داستان و شعر دارد و موفق نیز می شود. کما اینکه در این اواخر« طرزِ »  شنطیا مورد توجه شاعران دیگر نیز قرار گرفته است.

 پیرامون « نویسنده ی کتاب » بیشتر از « کتابِ نویسنده » سخن رفته است:

از فروش معترضانه این کتاب توسط شنطیا و دوستان هشت اش تا اعطای سیاستمدارانه ی جایزه شعر امروز ایران به وی...

این نوشته قصد دارد تا با نگاهی کلی، طرح های قصوی عصر حجر را بکاود و با نظری جامعوی به کارکرد زبان این اثر بنگرد.

******************************

سنگ بازی:

 

بازی عصر حجر از لحظه ای شروع می شود که نویسنده، تصمیم به کشتن « من »  می گیرد.   « من » برای به تعویق انداختن مرگش، شروع به خاطره خوانی و داستان سرایی می کند و بازی، شروع می شود.

«  من » بازی را با فریب مخاطب و البته نویسنده به راه می اندازد و عبارت سوم بازی را توی دهان مخاطب می گذارد: «  سنگ را یاد گرفتم...»

بعدها «  خودم » برای روشن کردن فضای فریب، جواب می دهد که: « این بود که اسم خودم را/ با "  سواد " عوض کردم » و به این ترتیب نسخه ی دیگری از «  من » سر بر می آورد تا بازی تحت تاثیر «  کنش و کنش متقابل نمادین »  پرسوناژ ها هدایت شود، ( بی صادق! )

گروهه ( من و سواد)  برای محدود ساختن تماس میان خود و حضار، شروع به هاله پوشی می کند و درست به همین دلیل است که کلمه ی «  من »  گاهی از جمله فاصله می گیرد، گاهی به جمله می چسبد و گاهی خود را در فعلها به صورت ضمیر متصل پنهان می کند.

دویی بودن فاعل در سطرهایی که راویان از بازی های کودکانه شان یاد می کنند کاملا مشهود است:

« آب توی دلم تکان نخورد / تکان نخورد؟ / یک لحظه چشمهایت سفیدی رفت / پاهایت از زیر تنت لغزید / صدای ریزش سنگریزه ها در ته ام را شنیدم »  

اینجاست که تفاوت «  من »  و «  در من »  روشن می شود.

«  در من »  نمایانگر الزامهای اجتماعی ست؛ بخشی از خود است که کنشگر از آن آگاهی دارد و در واقع چیزی جز همان ملکه ی ذهن شدن رویکرد سازمانیافته دیگران، یا « دیگری تعمیم یافته »  نیست . « در من »  نیروهای سازشگری و نظارت اجتماعی را باز می نماید؛ اما «  من » که همان خودِ خودش است، بخشی از «  من » است که کنشگر از آن آگاهی ندارد.  «  من » واکنش فوری کنشگر است.

برای بازشناسی کنشگران بازی عصر حجر، باید شناختمان را بر آنچه که آنها عملا در جهان اثر انجام می دهند، استوار کنیم؛ چه اینکه، «  من »  و «  سواد » به عنوان دو فراگرد نه چندان مستقل از یکدیگر، در فراگردی بزرگتر که همان چارچوب بازی عصر حجر باشد، حرکت می کنند.

پرسوناژهای عصر حجر، در تمام طول اثر به روایت خودشان گوش می دهند و آنچه به زبان می آورند، مدام بر آنها تاثیر می گذارد:

«  من    لبه ی ماه نشسته بود و/  به سربازها  شهاب سنگ  می زنم .»  

می بینیم که «  من »  از جمله فاصله می گیرد تا تحت تاثیر غریبه گردانی، تبدیل به خاطره ای در ذهن راوی شود؛ اما در سطر بعد، خودش را در فعل «  می زنم »  ظاهر می کند تا عینی  و « درون حال »  شود.

همین اتفاق در چند سطر بعد تکرار می شود:

« کاش چند تا احترام هم به / شانه های پدر می گذارم »  که وجه ذهنی -  آرزویی سطر بلافاصله پس از به زبان آمدن، عینی  - برآوردگی می شود!

 

سنگ بی پدر:

 

حضور همین تکنیک در نوع ایفای نقش سربازان در سنگ اول و سنگ دوم محسوس می باشد؛ سربازانی که در سنگ اول تنها بخشی از یک خواب بودند، در سنگ دوم تعبیر می شوند و« سئوال نکرده، جواب می کنند »  تا «  ما »  سنگهایشان را جمع کنند و از آنجا بروند

این اتفاق دقیقا برای پدر هم می افتد و حتا منجر به مرگ وی می شود، تا پای خون نیز به بساط بازی باز شود!

به این ترتیب شاید کار برادران غلتان در سنگ سوم رنگین تر و راحت تر باشد.

تکنیک یاد شده ی این عصر سنگ دل، به پدر هم رحم نمی کند:

«  پدر      ترجیح می دهد / که صدایش را درنیاورد / که بیافتد روی زمین و / بی حرکت مانْد.  »

" مانْد "  پدر را از " گذشته ای "  که توضیح داده می شود به " حال " ی که هم اکنون بیان می شود، می آورد.. پدر که دقیقا حالا بی حال و حرکت مانده است، همین تکنیک را در وضعیتی از بی جانی تکرار می کند:

« پدر / برای همیشه / سنگ خودش را به سینه می زند / و به خوابی عمیق تر از قبر / فرو رفت »

همانطور که می بینید، "  رفت "  نمایانگر عملی ست که موجودی زنده و نیمه مستقل انجام می دهد و اینجا پدری زنده در اثر می آفریند که می تواند در حالتی نیمه مستقل، خود به اراده خود ببرد و این شروع زندگی ذهنی  - رویایی پدر در عصر ما (عصر حجر) است!

 

سنگ سرخ:

 

سنگ سوم به عقیده ی من، صبورترین سنگ عصر حجر است؛ ایهامی که در:  «اما همیشه ی خدا کم می آورد / و مجبور می شد دوباره یکدوسه /… گاهی انگشت کم می آورد/ همان انگشتی که گاهی / روی/ بینی اش/ هیس / می شد » وجود دارد، دیگر کمتر با این دلکشی تکرار می شود.

گذشته از اینها « عجیب ترین لالایی دنیا »  نیز در همین سنگ گنجانیده شده است:

لا لایی الهَ لایی الا الله

لا لایی الهَ لایی الا الله

 

سنگ باران:

 

سنگ چهارم جایی ست برای خوابیدن منی که «  دیگر چشمش به هیچ خوابی نمی آید! »

« من »  می خوابد و برای مخفی نگه داشتن این تناقض و رسوایی، " سواد " ، "  نویسنده "  و " مخاطبین "  را نیز به خواب می برد و آنها را در دیدن رویای خود شریک می کند : رویا و تنها رویا؛ حکومت ذهنیت و اخراج عینیت؛ بازی شنگول ادراک در حد فاصل عین و ذهن!

تصویر کودکانه سنگباران شده ای که موضوعش خواب کودکی پدر مرده است را ذهنی می پندارید یا عینی؟

مبدا حرکت، از ساحت ذهنی ( رویا) خودش را به ساحت عینی ( تصویر)  می رساند تا به عنوان نقطه ی عزیمت، آماده ی پذیرایی از هنر پذیر باشد.

 

سنگ بی سواد:

 

سنگ پنجم شروع ایده آلی ندارد:

«  ماهْ / درست پای دیگ کار نمی کرد / نفت ستاره ها به ته می کشید / نفت ستاره ها به ته تر می کشید / نفت ستاره ها به ته کشیده تر می شد »  

فکر می کنم شنطیا سعی در تاکید بر کشیدگی «  می کشید »  دارد، در حالیکه « نفت »  ی که رو به پایان است مورد بی توجهی قرار می گیرد.

به هر حال، بازی عینیت و ذهنیت، در این سنگ هم ادامه دارد:

«  من دست می برم تا خروس را... خفه شو! »

روایتی که به طور طبیعی نقل می شود، ناگهان عملی می گردد!

نمونه ی این شتابگرایی را حتا با شدت بیشتر در:  « باید که می روم » می بینیم.

 

یکی از تمهیداتی که در عصر حجر، سنگیده شده، توجه به وجه فرهنگی زبان است. عصر حجر در این راه، جا به جا از ضرب المثل های پارسی سود می برد و گاهی این کار را به شکل چشمگیری انجام می دهد:

«  چشمم -  بی اجازه ی من  - آب نمی خورَد  نه! »

که «  چشمم آب نمی خورد »  و «  فلانی بی اجازه ی من آب هم نمی خورد »  با هم در یک سطر جمع شده اند؛ و یا:

« عقلم به پاره سنگ برداشتن نمی رسید »

که تلفیقی از « عقلم به  ... نمی رسد »  و «  عقلش پاره سنگ برداشته »  می باشد!

نمونه های دیگری از این دست بارها در عصر حجر تکرار شده است.

 

سنگ پنجم اما «  سواد »  را به خود نمی بیند؛ انگار «  سواد »  چیز خوبی برای این سنگ نیست!

سنگ در این سنگ، تنها به معنای دانشنامه ای خود -  که قبل از شروع بازی از دو فرهنگ معین و عمید به حاضرین دیکته شده   - به کار می رود و این امر با به مدرسه رفتن «  من » جلوه ی قابل توجهی به خود می گیرد.  ولی البته «  توی مدرسه اصلا هیچ چیز به آدم یاد نمی دهند »  و رفتن به مدرسه، موجبات سرشکستگی «  من »  را فراهم می کند.. به همین دلیل صفحه ی 44 داوطلب می شود تا ما بتوانیم خطای « من » را به روسپیدی صفحه ببخشاییم!

یکی از عجیب ترین سطرهای عصر حجر در صفحه ی 47  پرسه می زند:

«  به حساب سنگهایی ام را برسم/  که برادرم خورد/  بی آنکه خدا کند توی گلویش گیر نکرد! »

 

این گونه بازی زبانی که به منظور بی زمان کردن فعل و جمله در روند هدف نهایی عصر حجر ( عصر نا دَر کجایی و بی دَر زمانی )  رخ داده، هیچ بدیلی در ادبیات ما ندارد.

 

سنگ پیر:

 

همیشه اعتقاد داشته ام که غزل و قالبهای کهن دیگر، امروز نمی توانند به عنوان اثری مستقل نوشته شوند؛ بلکه باید در کنار یک متن دیگر به زندگی خود ادامه دهند و این اتفاقا گاهی کمک زیادی به آثار مختلف می کند.  از این رو خواندن « سنگ ششم » خالی از لطف نیست؛ به خصوص که مربع قبل از بیت پایانی، ما را به صفحه ی 26 - همانجا که « انگشت کم می آورد » می برد؛ چرا که آن صفحه مربعِ حاشیه را کم می آورد و آن را به غزل « سنگ سنگ تا پیروزی »  می بخشد تا ما پیرامون این کتاب را نیز بکاویم!

 

سنگی برای پرتاب کردن:

 

«  سنگ هفتم »  بازی را به اوج می رساند؛ سرعت سطرها زیاد می شود و تکاپو درصد بیشتری را به خود اختصاص می دهد .( گیرم که پر از کلمه ی  " حرف  " باشد)

سنگ هفتم، وانمود می کند که در حال پر حرفی ست؛ در حالیکه بیشتر از هر سنگ دیگری عمل می کند تا جایی که من را می ...

«  سرباز     باور کرد / و خواست هر طوری شده آن را  / از حلقومت می کشم بیرون »

راوی از جایگاه «  من »  به جایگاه «  سرباز »  نقل مکان می کند و با خرج دادن خشونت، سعی می کند لحن را نیز تغییر دهد.

در صفحه ی 60  پدر، برای آخرین بار در عصر حجر حاضر می شود تا برای آخرین بار بازی عینیت و ذهنیت را اجرا کند . او می خواهد کار این بازی را با تمام شدن کار خود تمام کند؛ بلکه این بازی با او به پایان برسد!

**********

جدال «  من »  و «  سواد » در سلول پنجره دار، ظاهرا به افتخار «  سواد »  می انجامد تا داستان به سنگ قبر ( سنگ تمام ) نزدیک شود!

« سواد »  آنقدر بازی را جدّی گرفته که به خودِ خودِ نویسنده ( رضا شنطیا )  که یک لحظه با متن، دهن به دهن شده، می گوید:

«  من خودم این شعر را / با سنگ و دندان/  به اینجا رسانده ام / تو فقط / خودکارت را خسته کرده ای! »

 

و اینجاست که «  سواد » از نویسنده می خواهد : « رویَت را برگردان و حواست را پرت کن!  »

 تا او دست به خود کشی بزند.

اما این درخواست، نیرنگی ست برای فرار «  سواد »  از دو صفحه ی سفید ( 66 و 67 )

اما چرا دو صفحه؟

همین موضوع، ظنّ ما را تقویت می کند که «  من »  به همراه « سواد » گریخته است و نویسنده ی بیچاره حالا باید با دو صفحه درد دل پیش چشم خواننده ها، جور آن دو صفحه ی سفید را بکشد!

نویسنده ای که حتا خودش هم فریب « ایهام »  سطرها و «  دویی »  بودن روایت و در هم آمیختگی «  ژانر» ها را طوری می خورد که از «  خواننده ی " من " ! » می پرسد :

« شما سواد را ندیدید؟! »

و حالا این منتقد است که می گوید:

شنطیای رضا! « سواد » ، مقابل ما آرمیده است.  این جسدِ همان کسی ست که از زندان به اسم

« من »  به ما تحویل داده اند.

لطفا به احترام « سواد »  یک دقیقه سکوت...

 

علیرضا سمیعی

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧