شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

 

چهارمین شماره ی «بازارچه» با آثاری از:

آیدا، عباس اعرابی، مهدی اورند، حمید ایرانپور، علی باباچاهی، ابوالفضل پاشا، مریم حدادی، هدی حدادی، بهزاد زرین پور، محمد زندی، حمیدرضا شکارسری، رضا شنطیا، آفاق شوهانی، فریدون شهبازیان، داور شیخاوندی، سید علی صالحی، ع صمدیان، ناهید عباسی، فرشید فرهمند نیا، مهرداد فلاح، محمد قائد، علی قربان نژاد، ثریا کهریزی، مریم مسیح، علیرضا میرزاخانی، بیژن نجدی، محمد حسن نجفی و...

الیسکا پلکوا، کریس روسو و مارک ویت

مــــنـــــــتــــــــشــــــــر نــــــــمــــــــی شـــــــــــــــــود

 

فعلا هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند مرا تسکین بدهد!

فردا خسته ام را به سفر می برم، بر که گشتم بیشتر توضیح می دهم ...

تا بعد!

یا هشت

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


ادب ـ يات!

 

راستياتِششعر، مثل شاش می مونه؛ خودش باس بگيره. وختی هم كه گرفت، ديگه نمی شه جلوشو گرفت. دوستايی كه واس نوشتن ِ شعر، زور می زنن، جز دردِ مثانه، چيز ديگه ای عايدشون نمی شه!

نه اينكه به الهام

- مِلهام معتقد باشم ها! نه! الهامو ديگه خيلی وخته شوهرش نمی ذاره سر به شاعرا بزنه!!

اگه بخوايم به شيوه ی قدما به مساله نيگا كنيم و دم از جوشش و كوشش بزنيم، باس بگم من به كوشش ِ قبل از شعر و بعد از شعر معتقدم و كوشش ِ در زمان نوشتن، تو كَتِ من نميره با

! با اين ديد، جوششی بودن شعر هم رنگ و بوي امروزی به خودش می گيره و ديگه خبری از شعور نبوّتنيس كه نيس!

اين بلغوريه رو واسه اون بابايی نوشتم كه هر وختِ خدا منو می بينه می خواد از تو خشتكم چار تا شعر واسه ش بكشم بيرون كه باش حال كنه

حالا به اين رفيق ريغو بگو كه مدتيه شعر ننوشتي

. بابا به پير به پيغمبر اينكه بشينيم پشتِ ميز و خودكارمونو خسته كنيم يه كارِ صنعتيه نه يه كارِ هنری! نه؟! كوس ِ وا ادبيّاتا سر ميده كه ای بابا تو هم تموم شدي!!!

من هم البت كم نميارم و قسمتی از يكی از شعرای بلندمو براش می خونم كه

:

شعرم                       زنت نيستم كه هر وقت د لِت خواست

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


تقدیر از تغییر؟

تنها چیز ثابت جهان - به گمانم- «تغییر» است.

یا تغییر کن یا بمیر، این است شعار آسمانی!

در دوره ی دبیرستان، با ساسِ سبز رنگی آشنا شدم که در یک زمین زراعیِ قهوه ای زندگی می کرد. آن ساس هیچوقت جنگ و دعوا راه نیانداخت که: «زمین زراعی باید سبز باشد، همیشه سبز بوده است...»؛ آن ساس، رنگِ پوستش را تغییر داد.

شاید این عمل از نظر شما «تغییر» نباشد؛ بلکه «انطباق در برابر تغییر» باشد. ولی هر چه هست، امروز روند پیچیده تری به خود گرفته، به طوری که بزرگترین کارشناسان را هم گاهی دچار اشتباه کرده است:

در سال 1927، هری وارنر از شرکت سینمایی برادران وارنر گفت: "کیست که بخواهد صدای هنرپیشه ها را بشنود؟"

در سال 1943، توماس واتسون، مدیر شرکت آی.بی.ام گفت: "من فکر می کنم بازار جهانی برای حدود پنج کامپیوتر، کشش داشته باشد."

در سال 1977، کِن اولسن، رئیس شرکت تجهیزات رایانه ای اعلام کرد: "هیچ دلیلی وجود ندارد که هر کسی یک کامپیوتر در خانه اش داشته باشد."

آیا هنوز هم طبقه ای می روند و طبقه ای دیگر می آیند و زمین تا به ابد پایدار می ماند؟

آیا هنوز هم زیر آفتاب، هیچ چیزِ تازه نیست؟

آیا هنوز هم امروز، تکرار دیروز و فردا، تکرار امروز است؟

بورخس در سال 1968 گفت: "اگر می دانستم مردم در سال 2000 به چه چیز می اندیشند؛ رُمانِ مردمِ سال 2000 را می نوشتم!"

آیا مردمِ آینده اصلا به شعر می اندیشند؟

آیا شاعر فردا کیست؟

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


کاملا اتفاقی

 

سرشب که برای خریدن سیگار از خانه بیرون زدم، با منظره ای روبرو شدم که فکر می کردم فقط برای بورخس اتفاق می افتد.

توی کوچه، زیر سایه روشن زیر درخت ها، صندلی چرخدار را دیدم و مراد را که همان طور پیر و مچاله توی آن لم داده بود. و بعد زن را که فقط یک چشمش از گوشه ی چادر نماز پیدا بود.

سوی آن چشم برایم خیلی آشنا بود.

_ سلام.

و زن هم گفت: سلام.

_ مراد، باز که پیدات شد، مگه صد دفعه نگفتم...؟

_ اومده م یه سر بریم سر خاک شازده. خدا بیامرزدش!

.........................

فخرالنساء، کتاب را بست و از بالای عینکش نظری به ما انداخت و مثل اینکه زیر لب گفت: خدا رفتگان شما را هم... مراد! باز کی مرده، هان؟

مراد گفت: خانوم، گلشیری عمرش را داد به شما.

فخرالنساء پرسید: گلشیری؟

مراد گفت: نمی شناسیدش؟ شوهر فرزانه، همان که همه ش سرش توی جن نامه و آینه های دردار بود، هوشنگ را می گویم.

فخری گفت: آهان.

و کتاب از دستش افتاد روی قبر.

سه در چهارِ گلشیری، روی جلد کتاب لبخند می زد. تمام اجزای صورتش؛ چشمش هم می خندید.

سوی آن چشم برایم خیلی آشنا بود.

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


سنگ گوری برای يك شاعر

 

می خواست بخواند

بخواند

تا به فراموشی بسپارد

زندگی واقعی

دروغين اش را

و به ياد آرد

زندگی دروغين حقيقی اش را

شاعر همه دورانها: اکتاویو پاز

 

امروز روز اول بی مهری ست!

دو هفته ی پیش تلفن زدم دانشکده ی خراب شده مان که ببینم ثبت نام ورودی های 77 کی است؟ خانم امید _ مسئول آموزش _ گفت: صبح بخیر! هفته ی پیش بود!

حالا قرار است امروز بروم و جزو متاخّرین ثبت نام کنم. آخرین درس تخصصی ام را که حقوق مدنی8 بود، دو ترم پیش پاس کردم و حالا برای گذراندن 6 واحد لعنتی (تربیت بدنی1و2، تاریخ اسلام و انقلاب اسلامی!!) باید یک ترم دیگر هم در آلکاتراز سر کنم!

آیا زندگی هنری واقعا یک تجربه ی دایم است؟

آیا نزدیکی ما با مفاهیم زمانی رُخ می دهد که رهایشان کنیم؟

آیا همه چیز از قبل تعیین شده و ما فقط وقت می گذاریم تا تصویر فعلی مان بر تصویر مقدّر منطبق شود؟

آیا من امروز به عکّاسم نزدیکتر شده ام؟

نمی دانم! و می چسبم به همین نمی دانم؛ مثل حفاظ نرده ها!!

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :