شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

 

 

مردی که خلاصه ی خود بود

در ديگر جهات و جنبه ها، شاملو در دو دهه ی متعاقب كتاب جمعه فرصت يافت پا به سن شود و طعم شيرين احترام جامعه به شاعری سپيدموی را بچشد، در دفاع از موقعيتش به عنوان ملك الشعرای زبان فارسی با مدعيان نبرد كند، پرآوازه تر شود، نيش بزند، اتهاماتی زهرآگين بشنود، اشتباههايی قابل اجتناب مرتكب شود، برخی مطالبِ نالازم بنويسد و تجربياتی كسب كند كه گرچه همه ی آنها خوشايند نبود، بخشی ناگزير از فعاليت اجتماعیِ فردی بود كه پس از پنج دهه نوشتن، تن به بازنشستگی نمی داد و بودن و دانستن را عملْ تلقی می كرد. به عنوان آدمی شيفته ی زندگی، آشكارا از همه ی اين ماجراها عميقاً لذت مي برد.

نخستين تجربه ی نيمه خوشايندش در دهه 1360، پيشنهاد شدنِ نامش برای جايزه ی نوبل بود. گرچه برنده ی جايزه ی سال پيش از آن گابريل گارسيا ماركِز بود، در آن سال ( 1983) جايزه ی نوبل در ادبيات را به نويسنده ای انگليسی به نام ويليام گُلدينگ دادند كه وزنه ای در ادبيات غرب به حساب نمی آمد ( مهمترين كتاب او، خداوندگار مگسها، از سالها پيش از آن در كلاسهای ادبيات انگليسی تدريس می شد، اما هيچگاه مستقلاً جاذبه و خواننده ی چندانی نداشت). شاملو در شعر و ادبيات و زبان كشورش وزنه ای بود و مدافع و پيرو و مقلّد داشت. با اين همه، شرايط برای عرضه كردن او و شعرش مساعد نبود. نه همه ی اديبان ايرانیِ مقيم خارج حاضر به دفاع از او بودند و نه انزوای سياسی كشورش در عرصه ی جهانی به او كمكی می كرد.

علاوه بر همه ی اينها، بايد بر عامل ديگری انگشت گذاشت كه جزو منش او بود. شاملو، در عين وسعت نظرش در ادبيات و فرهنگ مكتوب، در ايجاد ارتباط با افرادی از ملتهای ديگر مسئله داشت. با وجود مطايبه ای كه در طرز صحبت او با هموطنانش بود، در صحبت با خارجيها كار بر او بسيار سخت مي شد، شايد چون نه از عهده ی پيش بردنِ بحثی دقيق با زبانی فرنگی بر می آمد، و نه هيچ گاه از ترجمه ی حرفها و شعرهايش احساس رضايت و اعتماد به نفس می كرد ) وقتی گذرا به او گفتم در ترجمه ی يكی از شعرهايش به انگليسی بهتر بود به تفاوت لغویِ ميان گاو شخم زن و گاو جنگی توجه می كردند، چنان هيجان زده و عصبانی شد كه گويی سالها دنبال مدرك جرمی می گشته و حالا آن را پيدا كرده است و تمام شب بحثش اين بود كه شعرْ قابل ترجمه نيست).

در سالهای 1358 و 59 كه در ملاقاتهای محققان و گزارشگرانی غربی با او حضور داشتم، می ديدم كه چه تلخ حرف می زند و ملال آور بحث می كند. حتی يك مورد به ياد ندارم كه توانسته باشد چند دقيقه ای با صحبتهايش سر يك ايتاليايی، فرانسوی، آمريكايی يا انگليسی را گرم كند. با همه ی آنها چنان سوگوارانه حرف می زد كه انگار مجبور به ابلاغ وصيّت جوانی ناكام يا اعلام شكستی ابدی است. بيان درد با لحنی ملايم بيشتر ايجاد همدردی مي كند، بخصوص از سوی فردی اديب كه تسلط بر كلمات و سبكهای سخنْ حرفه ی اوست. خيل آوارگان و گرسنگان اگر مدام ضجّه بزنند حق دارند چون كار ديگری بلد نيستند، اما يك شاعر بايد بتواند حتی درباره ی دردها با لحنی بديع تر از شكايت و فراتر از ناله بحث كند. ضرباهنگ كُند، حرف زدنِ كشيده و تودماغی و لحن بی حوصله اش در چنين مواقعی زنگار اندوه ماليخوليايیِ اشعار كليشه ی قدمايی را داشت و از روحيه ی مثبت گرای انسان امروزی دور بود.

در سال 1366 در پی دعوتی كه از كنگره ی بين المللی ادبيات در شهر ارلانگن آلمان از او شد، متنی برای سخنرانی در مجمعی كه "جهان سوم، جهان ما" عنوان داشت تهيه كرد و از من هم خواست كه آن را ببينم. بحثش در آن نوشته، با عنوان "من درد مشتركم، مرا فرياد كن!"، ته رنگی از غمنامه های ضد امپرياليستیِ دهه 1950 و حتی پيش از آن داشت و به نظرم كهنه و نامربوط می رسيد. نكاتی زنده و جالب هم در آن بود، اما در جابه جای اين متن از كار خودش بسيار دور می افتاد و، از جمله، اشاره می كرد:" ارزش سنگ مسی كه انگلستان از بوليوی تحصيل می كند در برابر شمش همان مس كه انگلستان به همپالكی های صنعتی اش می فروشد رقمی سخت مأيوس كننده است" و به موعظه متوسل می شد:" شاخص اين ارزش، ترازوی ابليس است." در جای ديگر، به شورش سال 1857 هند اشاره مي كرد و سبب آن را استفاده از " مخلوطی از چربی گاو مقدس هندوها و خوك نجس مسلمانها" برای روغنكاریِ تفنگهای اِنفيلد ارتش محلیِ بريتانيا می دانست و پس از ارائه ی اين قبيل اطلاعات فنّی، با لحن رمانتيكهای قرن نوزدهم نتيجه می گرفت: " دريغا كه فقر/ چه به آسانی احتضار فضيلت است!" اكثر كسانی كه در شور و مشورت حضور داشتند با آن بحث و آن لحن موافق نبودند، اما كاری از پيش نبرديم و او ساز خودش را می زد.

 

ادامه دارد...

محمد قائد

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :


 

مردی که خلاصه ی خود بود

محمد قائد

قسمت دوم

3.

فعاليت مطبوعاتیِ شاملو را بايد بيشتر فعاليت در حيطه نشر شعر و ادبيات دانست تا مطبوعات در وجه متعارف و به عنوان فعاليتی كه ادبيات هم بخشی از آن باشد. شعر نو ايران در مطبوعات به دنيا آمد، در مطبوعات رشد كرد و بند ناف آن هرگز از نوعی خاص از مطبوعات بريده نشد. در هشتاد سالی كه از انتشار افسانه ی نيما يوشيج در روزنامه ی قرن بيستمِ ميرزاده عشقی می گذرد، جريان شعر جديد و جريان مطبوعات تجددطلب ايران در هم تنيده اند. امروز می بينيم خواننده ی شعر نو و ادبيات جديد، خواننده ی مطبوعاتِ ترقيخواه هم هست ( گرچه عكس آن هميشه صادق نيست). شاعرِ نوپرداز ايران همواره برای دسترسی به خواننده ی جوان و درس خوانده، نيازی حياتی به مطبوعات داشت و، از اين رو، شعر جديد ايران پديده ای ژورناليستی هم بوده است: هم از راه مطبوعات به دست گروهی نسبتاً بزرگ می رسيد، و هم بطور انبوه توليد می شد تا صفحات مجلات ادبی را پر كند. زمانی بعضی سردبيران نشريات ادبی اخطار می كردند كه چنانچه كسی شعرهايش را بخشنامه وار به همه ی نشريات بفرستد كلاً از چاپ آثارش خودداری خواهند كرد، چون پيش می آمد كه شعری همزمان در بيش از يك نشريه چاپ شود.

برای خواننده ی امروزیِ ادبيات نو تجسّمش دشوار نيست كه در دهه های چهل و پنجاه، مخالفان تجدد ادبی با چه لحنی ( حتی در مجلس شورای ملی ) آژير خطر می كشيدند كه چنانچه اوضاع برهمين منوال پيش برود و ياوه سرايی هايی كه شعر نو نام دارد ادامه يابد، از مفاخر ادب پارسی چيزی باقی نخواهند ماند و كلّ تمدن و فرهنگ عظيم ايران به باد فنا خواهد رفت. خود اهل شعر نو هم از همان اوايل كار صدايشان درآمد كه آنچه به اسم شعر جديد در مجلات چاپ می شود عمدتاً و غالباً پوچ است، اما چنين حرفی را از يك مخالف شعر نو تحمل نمی كردند. امروز وضع فرق كرده است، نه به اين سبب كه نظر سنت گرايان نسبت به شعر نوعوض شده يا كار نوپردازها بهتر شده باشد. نسلی جوان به عرصه رسيده است و محافظه كارهای ادبی به صلاح خويش نمی بينند عليه شعر نو حرفی بزنند و جمعيتی چنين بزرگ را كه خريدار و خواننده ی مطبوعات و كتاب است برنجانند.

از آن سو، زمانی برخی نوپردازها كه خود را از نظر اجتماعی متعهدتر می دانستند شاعرانی مانند فريدون مشيری و نادر نادرپور را مسخره می كردند كه شعرهايی آبكی باب سليقه ی دختر مدرسه ای ها سرهم می كنند و از دردهای جامعه غافلند. امروز، با توجه به امكانهای اقتصادی و حضور فرهنگیِ ميليونها دخترجوان در خانه و مدرسه و دانشگاه، توسل به چنين اتهامی می تواند ضربه ای جبران ناپذير به اعتبار و حيثيّت گوينده بزند.

شاملو در سال 1338 در مقاله ای در مجله ی فردوسی درباره ی روزگار گذشته نوشت: "چاپ هر قطعه شعر آزاد جز با پافشاری و تلاشِ فوق العاده ميسر نمی شد. مطبوعات از نشر اين گونه اشعار خودداری می كردند و دست شاعر را از اين تنها وسيله ئی كه برای آزمايش در اختيار او هست كوتاه می داشتند. به ناگزير من خود هر چندگاه يكبار كه وضع ماليم اجازه می داد، به تنهائی يا با كومك اين و آن، به نشر مجله يا روزنامه ئی اقدام می كردم… قصد من فقط اين بود كه از آن نامه ها برای چاپ شعر و بيش تر برای چاپ اشعار نيما كه پيشكسوت بود و بحث درباره ی او راه پيروانش را نيز روشن می كرد سود بجويم و بتوانم از برخورد جامعه با اين اشعار آگاه شوم."

در مجله هايی كه چنين با خون دل منتشر می كرد با حرارت و قاطعيت، و البته گاهی با پرخاش، با مخالفان تجدّد ادبی می جنگيد. در دهه ی 1340 ، وقتی آتشبار مجلات نوگرای ادبی روی كسی كه جرأت ورزيده بود به ادبيات نو بتوپد متمركز می شد، حيثيت اجتماعیِ آن فرد زير بمباران ضد حمله ها سخت صدمه مي ديد. وقتی شاملو می سرود" يك بار هم حميدی شاعر را / ... / بر دارِ شعر خويشتن/ آونگ كرده ام " ، نه تنها جوانانی كه به ادبيات جديد علاقه داشتند، بلكه سايرين هم به وضع قربانیِ مفلوك پوزخند می زدند . در اسفند 1347 ، مجری برنامه ی تلويزيونیِ " انجمن پاسداران ادب پارسی" ، با اشاره به شب های شعر مجله ی خوشه ، كوشيد برای نوگرايانْ پاپوشِ اخلاقی ( و به اصطلاح امروز، منكراتی ) بدوزد: " دخترها و پسرها به دستاويز شعر شنيدن توی تاريكی زير درختها و روی چمن ها ، خدا می داند در چه حالاتی" ... در همان شماره ی خوشه كه خبر ادامه ی مبارزه ی انجمن ادبای راديو - تلويزيون با نوگرايان درج شد، شاملو شلاّقش را به چرخش درآورد . در هجوِ نوشته ای حاوی حمله به نوپردازان كه در جايی چاپ شده بود، پس از مقدمه ای نسبتاً ملايم ، اواخر مطلبش چنين رگبار بی امانی بر سر حريفان باراند": مثال احمقانه ی هميشگی " ، " حمله ی بسيار زشت و كثيف" ، " مردك دلاّل " ، " در كمال وقاحت " ، " دلاّلِ مشاعره چی " ، " جعل چنين مهملی " ، " مردی بی مايه و ناتوان " ، " هتّاكی و بی شرمی و پست فطرتی " ، " نافهمی و بی شعوری "،" بی هيچ شرم و پروايی " ، " حرفهای بی سر و ته " ، "ابتذال و پستی "و غيره . خشمش از اين ادعا بود كه كسی در جايی نوشت در كتاب شعر او اين سطر را ديده است" : من در رختخوابِ عشق تو ادرار می كنم ." می خواست درس عبرتی بدهد تا پاسدارانِ ادب پارسی هرگز جرأت نكنند چنين اتهامی را تكرار كنند.

خوانندگانش از جاری شدنِ چنين واژگانی از قلم شاعری لطيف طبع و عاشق پيشه تعجب نمی كردند، چون نزد آنها هريك از اين صفتها نه تنها پس گردنیِ محكمی به اديب سنت گرای كوچولويی در فلان دانشكده ادبيات يا فرهنگستان، بلكه تيری به قلب نظام حاكم و فرهنگ آن تلقّی می شد. اگر طرفِ دعوا در دانشگاه درس می داد، دانشجوها مقاله ای را كه عليه او در مجله ای چاپ شده بود در تابلو اعلانات می زدند و مدّعیِ پاسداری از مفاخر ملی را خيط می كردند. هجمه كنندگان به شعر نو معمولاً آدمهای درجه ی دوم محافل سنت گراها بودند و مرشدهای انجمن های ادبی شخصاً به ميدان نمی آمدند. در نتيجه، يك طرف هر دعوايی بر سر كهنه و نو، آدمهايی كم بنيه و محافظه كار و طرف ديگر، اشخاصی بودند جسور و تجدد خواه كه با برخورداری از حمايت دانشجوها، خود را محكوم به پيروزی می ديدند. مدافعان شعر گفتن به سبك قدمايی هرگز متقاعد نشده اند كه " قوقولی قو خروس می خواندِ " نيما يوشيج بتواند راهگشای ادبيات باشد، اما زير فشار جوانها و از ترس آبروی خويش ترجيح داده اند سكوت كنند. شرايط امروزی در صحنه ی ادبيات، در واقع حاصل مبارزه ای اجتماعی و نتيجه ی موازنه ی قوای نسلها طی چندين دهه است.

شاملو در اين موازنه ی قوا وزنه ای بسيار سنگين به حساب می آمد. بخشی از قدرت ادبی - اجتماعی او به سبب سردبيریِ دائمی اش بود. برخلاف اكثريت قريب به اتفاق شاعرها و داستان نويس های نوگرا كه به ناچار منتظر الطاف ويراستاران نشريات می ماندند، او نه تنها مجله درمی آورد و شعرهای خودش و ديگران را به چاپ می رساند، بلكه به ساير نشريات ادبی خط می داد، استعدادها را كشف می كرد و آدمها را بالا می برد. وقتی شعر، داستان يا مقاله ی كسی در خوشه چاپ می شد، بر موقعيت و تصوير اجتماعی آن آدم اثر می گذاشت ، چون از يك خبره اعتبارنامه گرفته بود، و ساير مجلات ادبی هم او را در فهرست قبولی ها می گذاشتند. در آبان 1346 در مقدمه ای بر مقاله ی منتقدی ادبی درباره ی برخی جملات بی معنی كه به نام شعر جديد انتشار می يابد نوشت: " بر سر پاره ئی حرفهای اين مقاله بايد به گفت وگو نشست. شخصاً نه تنها با كليات مسئله موافقم، بلكه می توانم بگويم كه من خود، آقای دستغيب را به نوشتن آن برانگيخته ام اما با قسمتهايی از آن موافق نيستم و اين اميدواری هست كه در هفته ها ی آينده بتوانم علل مخالفت خود را بيان نمايم." اين يادداشت كوتاه را فقط " ش" امضاء كرده بود. در چنان شرايطی، خود را داور اصلی می ديد و بزرگوارانه به ديگران فرصت می داد به عنوان ناطقِ پيش از دستور صحبت كنند و منتظر بمانند تا رأی نهايی از بالا صادر شود.

در حالی كه شاعرهای ديگر برای مجله ها شعر پُست می كردند، او در مقام شاعرِ تمام وقت و حرفه ای و به عنوان روشنفكر مخالف وضع موجود، شبِ شعر تشكيل می داد و جريان می ساخت. كسانی شعر نو را در گوشه كنار دست می انداختند، اما به ندرت وارد دعوا با شخص او می شدند. در افتادن با او در افتادن با يَلی بود كه تا آخر همان هفته نظرش را با آب و تاب و همراه با يك خروار ليچارِ عاميانه و اديبانه چاپ می كرد. در شعر از ابلاغ پيامِ مستقيم به جانب تصوير سازی می رفت، اما در حيطه ی نثر تقريباً درباره ی هر موضوعی صريح و گزنده نظر می داد. در همان روزگار، مطبوعات ادبی به او لقب " جاودانه مردِ شعر امروز" دادند ؛ لقبی پر طنين كه دو مفهوم متضادِ جاودانگی و امروزگی را در تركيبی سوررئاليستی جمع می كرد و شاهدی بود بر جنبه های عميقاً ژورناليستیِ شعر معاصر. خستگی ناپذيری و جسارت فوق العاده ی او به رشد ادبيات جديد ايران بسيار كمك كرد. جای ترديد است كه بدون او، سيمای او، صدای او، قلم او، شعرهای او، مجلّه های او و مقاله های او، نيما يوشيج تا اين حد جدّی گرفته می شد.

... ادامه دارد

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :