شاعرانِ هشت

شعر و عشق و آزادی

دزدی در روز تاریک/ پرهام شهرجردی

مگر تعجّبی دارد که ندارد. با رقّت‌‌انگیزترین‌ها که معاصر باشی، از هیچ رخدادی، گیرم رقّت‌انگیزترین هم، تعجّب نمی‌کنی. باید انتظارش را می‌کشیدیم وقتی از پای می‌نشستیم. باید پیش‌بینی‌اش را می‌کردیم وقتی به هیچ حقیقتی شهادت نمی‌دادیم. از آن سال‌ها تا امروز، خودمان از نوشتنِ تاریخ‌مان سرباز زدیم، «آلترناتیو» را با توطئه‌ی سکوت برگزار کردیم، رفته رفته «رسمی» را به زیرزمینی ترجیح دادیم، از مقاومت دست کشیدیم، از رادیکال بودن توبه کردیم، انگار سال‌هاست که داریم همین روزها را مهیا می‌کنیم.

از خلالِ خطوطِ دوستان‌ام به یاد می‌آورم که زمان گذشته است. از آن سال‌های دهه‌ی هشتاد عمری گذشته است. بر تمامی‌ی آن سال‌ها، به روی فعالیّت‌ها، ساخت‌ها، مبارزه‌ها، نوشتارها و کتاب‌های آن سال‌ها سکوت شده است. از جانب کی؟ مسلمن از جانبِ حکومت. و نه تنها حکومت. از جانبِ شاعرِ خیلی رادیکال. منتقدِ خیلی رادیکال. ژورنالیستِ خیلی رادیکال. کدام رادیکالیسم؟ همان رادیکالیسمی که هر وقت، هرجا که شد، استعفاء می‌دهد، هم-دستِ هر حاکمیتی می‌شود، هروقت منافع‌اش را در خظر می‌بیند، همه چیز و همه کس را منکر می‌شود، آلترناتیو را می‌ساید و می‌کاهد و خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا نه، به فرهنگِ حاکم، سامانه‌ی حاکم، باری به دروغِ حاکم یاری می‌رساند.

هشت سال از انتشار «نشر اکاذیب» رضا شنطیا توسط نشر پاریس گذشته است. نحوه‌ی انتشار این کتاب از یک طرف، رفتاری که با این کتاب شده از طرف دیگر، قابل توجه است:

در شهریورماه ۱۳۸۶، این کتاب به رایگان و به صورت الکترونیکی منتشر شد.
چرا به صورتِ الکترونیکی منتشر شد؟ چون در فضای رسمی – ادبیاتِ رسمی‌ی زبان فارسی – نمی‌شد (نمی‌شود) این‌جور کتاب‌ها را از طریقِ ناشرانِ عصا به دست منتشر کرد.
چرا به صورتِ رایگان منتشر شد؟ ما در جنگ‌ایم. از جنگ امّا توقّعِ «بازار سیاه» نداریم. آن‌هایی که نمی‌جنگند و تنها از بازارِ سیاه تغذیه می‌کنند، ما نیستیم.
چرا امروز باید درباره‌ی کتابی حرف بزنیم که هشت سال پیش منتشر شده است؟ چون هشت سال به سکوت برگزار شده است و از میانِ میلیون‌ها ادبیات‌چی‌ی مطلقن رادیکال، همه‌گی، با حسن نیّتِ تمام و صرفن بنابر تصادف، فراموش کرده‌اند که چنین کتابی با چنین مشخصاتی وجود داشته است.

هشت سال می‌گذرد و یک خبرگزاری دولتی می‌گوید: یک شاعر «نشر اکاذیب» را رسمن منتشر کرد!

این «رسمن» دقیقن یعنی چه؟ این اندیشه از کجا می‌آید که «نشر الکترونیکی» و «رایگان» یک کتاب، خارج از رسم و رسوم حاکم، فارغ از سانسور، نباید به حساب بیاید؟ نباید «کتاب» تلقی شود و باید بی اهمیّت جلوه داده شود؟ من از آن خبرگزاری چه توقعی می‌توانم داشته باشم؟ از آن خیلِ عظیم شاعران و نویسنده‌گانِ درباری چه توقّعی می‌توانم داشته باشم؟ نیز، از آن همه شاعر غیر رسمی، منتقد غیر رسمی، ژورنالیست غیر رسمی چه توقعی می‌توانم داشته باشم وقتی آن‌ها هم به نوبه‌ی خود، آلترناتیو را نادیده می‌گیرند، به رهایی پشت می‌کنند، در مقابلِ هر رخداد رهایی بخش و «غیر رسمی» سکوت می‌کنند و در نهایت، مترصند که به «رسمی‌»ترین شکلِ موجود، منتشر شوند و دیده شوند؟

حرفی اگر هست حرفِ ما با خودِ ماست. حالا که حقیفت پیشِ روی ماست، ادعاها را کنار بگذاریم. چرا نمی‌خواهیم یا نمی‌توانیم «غیر رسمی» را برپا بداریم؟ چرا شیوه‌ها و متدهای ما، با شیوه‌های حکومت همخوانی دارد؟ چرا توطئه‌ی سکوت فضیلت است؟ چرا خودمان تاریخ‌مان را نمی‌نویسیم؟ چرا همه چیز را به دشمن وانهاده‌ایم؟ چرا قوانینِ دشمن را مو به مو اجرا می‌کنیم؟ چرا آلترناتیو را رها می‌کنیم؟ چرا آن «نشر اکاذیب» را تنها گذاشتیم و چرا پایه‌های بروز این «نشر اکاذیب» را مستحکم کردیم؟ واقعن چرا؟

در همین زمینه:

دزدی در روز تاریک | امید شمس

دزدی در روز تاریک | محمد تنگستانی

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤


دزدی در روز تاریک/ امید شمس

ماده ۱۷ – نام و عنوان و نشانه ویژه‌ای که معرف اثر است از حمایت این قانون برخوردار خاهد بود و هیچ کس نمی‌تواند آن‌ها را برای اثر دیگری از‌همان نوع یا مانند آن به ترتیبی که القاء شبهه کند به کار برد. (قانون حمایت از مصنفان)
چه می‌خاهد آن قدرتی که اصرار دارد تا شاعران را دوزانو در پیشگاه خود بنشاند؟ چه می‌خاهد از تصویر شاعرانی به صف کرده که لبخند خاضعانه به لب دارند، به حیا و خاکساری سر به زیر می‌اندازند و انگشتری و دست خطی و تکه پارچه‌ای به تبرک سوال می‌کنند؟
به سادگی می‌خاهد که راه فراری نباشد. می‌خاهد نشان دهد که ادبیات، این در ذات خود سرکش‌ترین کنش بشری، را می‌توان رام کرد و به زانو به بارگاه مجیز و مدیحه نشاند، چنان که قرن‌ها نشانده‌اند، و یا اینکه محو کرد و از میانش برد و به فراموشی‌ش سپرد.
مایی که دو زانو نشستن را برنمی‌تابیم، یا مایی که گمان داریم به دو زانو نشستن کار ما نیست، مایی که گمان می‌کنیم بیرون از قاب آن تصویر و به رغم آن تصویر و در مقابل آن وجود داریم، در چه شکل و شمایلی و با چه هیات و حالتی وجود داریم؟ آیا گوشه نشینان تک افتاده‌ای هستیم که از فرط انزوا شباهت به زاهد و عابد می‌بریم؟ یا غمخورک‌های خیره به دریایی م که حالا بیشتر شبیه صحراست؟ چه هستیم ما؟ مشتی برگ خشک و زرد و پراکنده؟
احوالات ما اگر این است، پس ادامه‌ی آن تصویریم، مکمل آن، گواهی بر اعتبار آن و شاهدی بر وحدانیت آن تصویر از شاعر فارسی.
به وقتی که
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله می‌کند دایم بر بنای آزادی
آیا ما دست در دست هم داریم؟ ما شانه به شانه‌ی هم می‌ساییم؟ این “ما” ربطی به آن “ما”های افسانه‌ای و مشت‌های گره کرده و افق‌های سرخ و سبز و سپید ندارد، یک “ما” به معنای ساده‌ی یک “صنف”. در حد یک صنف آیا ما در کنار هم صنف خود می‌ایستیم؟ و اگر این نیست، دیگر چه هست؟ چی مانده چی به جاست؟
در مقابل آن تصویر که هر بار می‌بینیم رخ برمی‌افروزیم، ما فقط رخ برمی‌افروزیم و همین. و همین است که دوزانو زدن و پشت سر قدرت، هر قدرتی تو بگو خیر مطلق تو بگو اصلح صالحان چه رسد به این جماعت کفتاروش، نماز دنائت خاندن و بوسه به دستان پرتوان ممیز زدن این قدر نامکروه و بلکه مستحب شده ست. همین است که پیرمرد ما که با دست‌های خودش کشته‌ی رفیق شاعرش را در خاک کرد و بر مزارش گریست و گفت “آن جوانمردی که جان را هم بداد”، این روزها نه تنها پشت سر قدرت (هر قدرتی تو بگو خیر مطلق) به رکوع و سجود است، تازه “امید صلاح و گشایش” هم دارد و “امیدوار که دیر نشده باشد”. دوست که دیگر نه اما هم صنف پیر شده‌ی ما فراموش کرده است برای این‌ها از آن روز قتل مختاری دیر شده ست اگر روز کشتن سلطان پور نشده بود. اما برای هم صنف پیر شده‌ی ما به سفره نشستن با “شب زدگان” سابق و اجازتی به انتشار آن “کلنل” بی‌زبان گرفتن هنوز دیر نشده ست.
زمانی بود که تصویر ما و صنف ما چیزی به غیر از سگ درگاه بود. زمانی بود که “جشن هنرشیراز” را تحریم می‌کردیم و همین که خرجش از جیب همایونی بود کافی بود. “کنگره‌ی شعر” مهرداد پهلبد را تحریم می‌کردیم و امثال خانلری و صادق کیا را به جرم همین رکوع و سجودهای به رسم آن زمانشان انگشت نمای ملت می‌کردیم. و حالا خانم نویسنده چشم در چشم ملت می‌دوزد و می‌گوید “من با سانسورچی‌ام دوستم و تعامل دارم”. این وضع و تصویر ماست: دوست و قدردان سانسورچی و امیدوار به صلاح و گشایش.
من این یادداشت را برای حمایت از پیش پا افتاده‌ترین حق نویسنده‌ای شروع کردم که به رغم هر دوری و نزدیکی، هر دوستی و دشمنی میان ما، نویسنده‌ی هم صنف من است و اهل دوزانو نشستن و رکوع و سجود نیست. این کمترین حقش هم حالا از او ضایع شده است که در همان خراب آباد هم (از قضا و چشم بد کور) قانونی برای حمایت از آن تصویب کرده‌اند. کتاب شعری منتشر کرده است با عنوانی و حالا یکی از آن اهل پابوس، کتاب شعری با همان عنوان به چاپ زده است و انگار نه انگار.
همه‌ی آنچه پیشتر نوشتم پیشکش همه‌ی ما، آیا در این حد ناچیز هم ما نمی‌توانیم که از هم صنف خود دفاع کنیم؟ و آنوقت کجای این تصویری که از خودمان ساخته‌ایم چنگی به دل می‌زند؟ کجا و چه وقت عاقبت ما یک حق ساده‌ی صنف خود را احقاق می‌کنیم؟ کی این “به درک” گفتن را می‌گذاریم برای پاسخ به دعوت نامه‌های دولتی و چه زمانی از تحسسات صنفی چیزی بیش از پیام تبریک و تسلیت بروز خاهیم داد؟
رضا شنطیا و حقی که از او ضایع شده‌ست، قطره‌ای از دریاست که شاید حتی به چشم خودش هم نیاید. اما هر لحظه‌ای و هر فرصتی که می‌تواند از ما تصویری به رغم و در مقابل آن تصویر دوزانو نشسته‌های خندان و خجل بسازد، اگر نقاپیم و چیزی نسازیم، پس یعنی که تصویر موجودهمان است که هست.

 

در همین زمینه:

دزدی در روز تاریک | محمد تنگستانی

دزدی در روز تاریک | پرهام شهرجردی

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤


دزدی در روز تاریک/ محمد تنگستانی

مخاطب این یادداشت، نویسندگان مستقل و غیر مستقل در ادبیات ایران است.

تیرماه سال جاری خبری در خروجی خبرگزاری فارس قرار گرفت(۱)، این خبر مبنی بر انتشار کتابی با عنوان «نشر اکاذیب» بود که انتشارات سروش به چاپ رسانده است. حدودا هشت سال پیش هم‌چنین خبری در خروجی سایت‌های غیر وابسته به سیستم امنیتی و حکومتی ایران منتشرشده بود. با این تفاوت که این کتاب مجموعه نوشته «اسماعیل امینی» است و آن کتاب شامل شعرهای نوشته‌شده «رضا شنطیا» بود.
«اسماعیل امینی» از شاعران شرکت‌کننده در جلسات شعرخوانی آیت‌الله خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی ایران و رضا شنطیا از شاعران مستقل در ادبیات معاصر ایران است.
در چند دهه گذشته شاعران وابسته به حکومت اسلامی ایران، دانش افرزوده و یا سهمی در ادبیات جدی و تأثیر گذار ایران نداشته‌اند. یکی از دلایل عدم موفقیت این‌گونه شاعران در جریانات شعری استفاده کاملاً ابزاری از شعر برای رضایت مقامات دولتی و یا شرکت در جشنواره‌های حکومتی بوده است(۲)، درحالی‌که ادبیات جدی در ایران هرچند مورد بی‌مهری جامعه قرارگرفته است، با سرکشی و سماجت با دغدغه‌هایی از جنس ادبیات دنیا، در کنج خانه‌ها و کافه‌ها در حال بسترسازی اجتماعی است.
در این یادداشت نیتم نه، مقایسه شاعران حکومتی با شاعران مستقلی مانند شنطیا است و نه گله‌ای برای عدم رعایت کپی‌رایت در ایران. هدفم از نگارش این یادداشت، پر کردن وقت خودم و سرگرم کردن شما و نوشتن یادداشتی بی‌اهمیت است. این یادداشت را به بهانه سرقت نام کتابی می‌نویسم که برای شما کاملاً بی‌اهمیت است.
به احترام یادداشتی که «رضا شنطیا» در وبلاگش(۳) نسبت به این سرقت نوشته است، تیتر را همان تیتر شنطیا گذاشته‌ام.

چرا «نشر اکاذیب» را با «نشر اکاذیب» مقایسه نمی‌کنم.

در این یادداشت نه قاضی‌ام که حکمی صادر کنم و نه وکیل شنطیا که به دفاع از او بپردازم. موضوع از سرقت نام یک کتاب پیچیده‌تر است. اگر قرار بر این باشد که پایه بحث را بر مقایسه بگذاریم، بدون هیچ تعارفی به دنبال برتری و حقانیت شنطیا خواهم رفت. ذهنی که برتری خواه است بی‌شک، دنبال حذف است. من با حذف مخالفم. اما برخلاف میلم این بار می‌خواهم حذف کنم. از این پاراگراف به بعد «رضا شنطیا» شاعر مستقل ادبیات معاصر را برخلاف انتظار شما در این یادداشت باکمال میل حذف می‌کنم. این حذف نه به دلیل دوستی من با صاحب کتاب «نشر اکاذیب» اورجینال است و نه دشمنی‌ام با او. تنها به حرمت قلمش و شرافت اجتماعی اوست. ازاینجا به بعد صورت مسئله فرق می‌کند. کتابی به نام «نشر اکاذیب» هشت سال پیش توسط انتشارات «نشر پاریس» منتشرشده است، و حالا کتابی با همان عنوان از سوی انتشارات سروش که برگیرنده شعرهای فردی به نام «اسماعیل امینی» منتشرشده است.
اصطلاح «نشر اکاذیب» به معنای انتشار و اشاعه اخبار دروغ و وقایع خلاف واقع به‌قصد اضرار به غیر یا تشویش اذهان عمومی یا مقامات رسمی است. چرا باید به این موضوع بپردازم درحالی‌که اصطلاح «نشر اکاذیب» اصطلاحی است که در همین سال‌های گذشته اتهام من و خیلی‌های دیگر در زمان بازجویی‌ها بوده است. این اصطلاح نه ساخته ذهن مؤلف اول و نه سارق دوم. اما موضوعی که مطرح است این است که مؤلف اول، از این اصطلاح قانونی برای اولین بار به نفع شعرش استفاده و از آن آشنازدایی در راستای ادبیات داشته است. اینجاست که موضوع حق تقدم و قانونی تزیینی در ایران به نام «کپی‌رایت» پا به این یادداشت می‌گذارد. اما باز موضوع به همین سادگی‌ها نیست. مؤلف اول کتابش توسط انتشاراتی منتشرشده است که بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی اجازه نشر و پخش در ایران را ندارد درحالی‌که ناشر دوم یکی از قدرتمندترین ناشران سیاسی و دولتی در ایران است. تا اینجای ماجرا مؤلفی که تقدم دارد، حقی برای ادعای حیثیت نمی‌تواند داشته باشد و اگر اقدامی برای اثبات حق تقدمش بکند در همان قدم اول محکوم است. چرا، به این دلیل که تن به سانسور نداده است. اما سهم من و شمایی که نویسندگان مستقل هستیم چیست آیا ما هم پایبند به قانون اساسی در جمهوری اسلامی و سانسور کتاب و متعهد به گرفتن مجوز از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستیم؟

nashre_akaazib

«مفهوم کپی‌رایت، جک‌های جنسیتی»

قانون کپی‌رایت یک شوخی در صنعت چاپ و نشر در ایران محسوب می‌شود. برای مثال می‌توانید کلاً این موضوع را فراموش کنید، به سراغ کتاب‌خانه شخصی خودتان بروید و ببنید کدام‌یک از کتاب‌های ترجمه‌شده و خریداری‌شده توسط شما در ایران اجازه ترجمه از سوی مؤلف به زبان فارسی را داشته است و یا اصلاً به سراغ روزنامه‌ها و مجلات بروید چند درصد از روزنامه‌ها و مجلات از عکس‌های با مجوز و رضایت عکاس استفاده می‌کنند. قانون کپی رایت در ایران دقیقن مثل شوخی‌های جنسیتی است. که صد راه برابری و عدم مردسالاری در اجتماع امروز است.
عدم رعایت کپی رایت در ایران، یعنی مسلح کردن تفکرات غیر انسانی در برابر ارزش‌های اجتماعی و انسانی، همان نان آغشته به خون نویسنده است.
اما سهم من و شمایی که نویسندگان مستقل هستیم چیست آیا ما هم پایبند به قانون اساسی در جمهوری اسلامی و سانسور کتاب و متعهد به گرفتن مجوز از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و عدم رعایت قانون کپی‌رایت هستیم؟

قصه‌ی خواجه دربار ناصری و بیانیه‌های این روزهای کانون نویسندگان.

کانون نویسندگان به‌عنوان نهادی فرهنگی-صنفی و غیرانتفاعی در دو دهه گذشته با مشکلاتی مانند فشارهای نهادهای امنیتی، رسوخ نیروهای امنیتی به بدنه کانون و گرفتن جایزه‌های دولتی و مشارکت اعضای آن با دستگاه‌های دولتی و حامی سانسور، همیشه لطف و شهامت داشته است و در تولد و مرگ شاعران و نویسندگان بیانیه‌هایی را در فن پیج فیس‌بوکی‌اش، گاهی با غلط‌های تایپی فاحش منتشر کرده است. حداقل انتظاری که از تنها نهاد فرهنگی و صنفی با آن تاریخچه و گذشته درخشان می‌توان داشت، عدم غلط‌های تایپی در کارت‌پستال‌های تبریک و عزاست و داشتن یک «سایت»، با حداقل رعایت نکات ویرایشی است. اینکه افرادی مثل «رضا خندان مهابادی» و «علی اشرف درویشیان» در سال‌های گذشته زندگی و هستی خود را برای زنده نگاه‌داشتن نام کانون نویسندگان ایران گذاشته‌اند شکی نیست، در اینکه امثال «فرج سرکوهی» شرافت کانون نویسندگان ایران هستند هم باز شکی نیست. اما این جای سؤال است که منزلت کانون نویسندگان ایران به عنوان نهادی فرهنگی ـ صنفی و غیرانتفاعی این است که یک سایت نداشته باشد؟ و از نویسندگان مستقل در حد همان بیانیه‌های تبریک و عزا حمایت نکند؟ به سرقت بردن هویت یک کتاب آیا نیازی به پیام تسلیست ندارد؟ آیا وظیفه کانون نویسندگان ایران این است بعد از درگذشت شاعری، سر امام زاده‌طاهر به خاک سپرده شدن یا بهشت‌زهرا، با خانواده شاعر و فشارهایی که از سوی سیستم امنیتی بر آنها وارد است وارد عمل شد و برای سرقت نام کتابی هیچ واکنشی حتی در حد یک استاتوس فیس بوکی نداشته باشد؟
اما سهم من و شمایی که نویسندگان مستقل هستیم چیست آیا ما هم پایبند به قانون اساسی در جمهوری اسلامی و سانسور کتاب و متعهد به گرفتن مجوز از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و ترس از نهادهای امنیتی هستیم؟ دنیا جای مناسبی برای نویسندگان بزدل نیست.

شاعران مستقل و خودمختار

به سرقت بردن نام مجموعه شعری به نام «نشر اکاذیب» تنها یک سرقت نیست، انگشت وسطی است که از سوی شاعران وابسته به ارگان‌های دولتی با لبخندی تحت تأثیر لبخندهایی که ائمه اطهار در تمثیل‌هایشان دارند به‌سوی شاعران مستقل نشانه رفته است. اینکه نام یک کتاب به سرقت برود اصلاً مهم نیست، اگر من این یادداشت را نمی‌نوشتم و اگر مؤلف کتاب اول در وبلاگش اعتراضی نمی‌کرد، باور کنید نه آبی در کمری تکان می‌خورد و نه دلی رنجیده می‌شد. اما سؤال من اینجاست که سهم من و شمایی که نویسندگان مستقل هستم و معترض به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و معترض به سانسور، در حمایت از یک نویسنده مستقل چیست؟

باقی بقای شما
و عظت آغاست.

در همین زمینه:

دزدی در روز تاریک | امید شمس

دزدی در روز تاریک | پرهام شهرجردی

http://naamomken.org/1975

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤


دزدی در روز تاریک

پیش‌تر در مصاحبه‌یی گفته بودم "امکان ندارد ما شاعران مستقل با شاعران حکومتی زیر یک سقف جمع شویم" و اشاراتی چند داشتم به این نکته که آن‌ها می‌خواهند ما را به نفع خودشان مصادره کنند که البته پر واضح است که این امتیازی برای آن‌ها محسوب می‌شود.
از دعوت پی در پی شاعران مستقل برای شرکت در جشنواره‌های رنگارنگ حکومتی تا تماس‌های مکرر برای شرکت در رادیو و تلویزیونی که خود تریبون دستگاه قدرتمند سانسور حکومت است.

حتا اخیرن از سر حقارت دست به کارهایی می‌زنند و دهان به اراجیفی می‌گشایند که ما را وادار به پاسخ‌گویی کنند. تو گویی این هم برایشان فضیلتی محسوب می‌شود.

باری! به تازه‌گی شاعری حکومتی که بزرگترین افتخار خود را شرکت در شب‌های شعر بیت رهبری می‌داند کتابی را با انتشارات سروش صدا و سیما منتشر کرده به نام "نشر اکاذیب"! گویا مجموعه‌یی از اشعار طنز ایشان است. اما طنز قضیه این‌جاست که "نشر اکاذیب" اورجینال، کتاب رضا شنطیا ست که در شهریور 86 یعنی 8 سال پیش توسط نشر پاریس منتشر شده است.

نشر اکاذیب

حال سه فرض متصور می‌شوم:

الف: یا این بابا تازه شاعر شده و کتاب‌های پیش از خودش را نخوانده و قبل از نام‌گذاری مجموعه‌اش نیز به خود زحمت یک جست‌و‌جوی ساده در گوگل را نداده که ببیند آیا قبلن کتابی با این عنوان منتشر شده است یا خیر؟!

ب: یا جنابش کهنه کار است و کتاب مرا همان هشت سال پیش تهیه کرده و خوانده و از اسمش خوشش آمده و گذاشته روی فرزند نامشروع خودش...

ج: و یا قضیه خیلی پیچیده‌تر و هوش‌مندانه تر از این‌هاست و این شگرد هم در راستای پروژه‌ی همگرایی شاعران حکومتی‌ست که از همه‌ی امکانات مالی و تبلیغاتی نیز برخوردار اند.

در هر سه صورت، بنده این حق را دارم که از ایشان شکایت کنم؛ اما به کجا؟

و دریغ و درد که حتا شکایت من نیز به دستگاه بی‌عدالتی و سانسور آن‌ها مشروعیت می‌بخشد.

شرمم می‌آید که در جواب دوستان عزیزم که مرا تشویق به نوشتن این مطلب کردند اذعان کنم به این موضوع که همین چند خط ساده نیز مایه‌ی مسرت این شعرای جیره مواجب بگیر است. اما گو باش.

زیاده جسارت است.

رضا شنطیا

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤


یکتای جان

مرد مصاف در همه جا یافت می شود

 در هیچ عرصه مرد تحمّل ندیده ام

(جناب صائب)

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
تگ ها :


آه اگر آزادی سرودی می خواند...

در خبرها آمده که آقای محمود شکرایه کاریکاتوریست اراکی (ببخشید، استان حضرت امام)به خاطر کشیدن یک کاریکاتور از آقای احمد لطفی آشتیانی به 25 ضربه شلاق محکوم شده است!

کاریکاتور احمد لطفی آشتیانی

وقتی این کاریکاتور را دیدم واقعن شوکه شدم؛ چرا که تناسبی بین عمل مجرمانه! و مجازات مزبور ندیدم و این خود بخش کاریکاتور قانون کشور ماست که به قول رئیس جمهور قانونی و مردمی و محبوب و دکتر واقعی جناب آقای احمدی نژاد، آزادی در آن در حدّ مطلق است!

اما وقتی به کاریکاتور بالا خوب دقت کردم هیچ دلیلی برای ناراحتی آقای آشتیانی ندیدم؛ شاید ایشان دلشان از جای دیگری پر بوده و باکشان از جای دیگری می سوخته؛ وگرنه باید به دلایل زیر کاریکاتوریست بخت برگشته را تشویق هم می کرد!

اول این که کاریکاتوریست عزیز ما دست نماینده ی سابق شهر خود تقدیر نامه داده که این جای بسی قدردانی ست!

دوم اینکه به ایشان پیراهن شماره ی 10 را عطا کرده که بزرگترین بازیکنان جهان از پله گرفته تا مسی و دایی افتخار پوشیدن این شماره را داشته اند.

سوم این که ایشان را لایق بازوبند کاپیتانی دانسته که البته باید تشویق ویژه ای برای این کاریکاتوریست لحاظ کرد.

چهارم این که در حالی که این روزها همه برای گرفتن انواع پست ها دنبال عکس با شورت ورزشی هستند آقای آشتیانی به لطف این هنرمند، یک شبه به مدرک! انکار ناپذیری دست پیدا کردند.

.............................

حال به این فکر کنید که چرا باید جواب این همه لطف، سلطان محمود وار 25 ضربه تازیانه باشد؟!

هر کس نداند شجاعادل فردوسی پور می داند که حتمن این کاریکاتور، ایشان را یاد ناکامی تاریخی شان در انتقال تیم فوتبال نفت تهران به اراک انداخته است. و در این راه طبق معمول یکی باید جور بکشد و آن هم از بد حادثه آقای محمود شکرایه است!

...........................

اما من هم به نوبه ی خود فرصت را غنیمت شمردم و تفننی کاریکاتوری از ایشان برای شما آماده کردم. کم و کسر آن را به چند تازیانه ببخشید:

اثر رضا شنطیا

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱


گلوله در گلو: فرا روایتی از فرار به سوی روایت/فرهاد چاوشی

در نگاه اول با یک مجموعه ی صوتی از اشعار مواجهیم که توسط شاعرش خوانده شده و این برایمان تازگی ندارد چرا که موارد تقریبا مشابهی در...ادبیات پنجاه سال اخیر ایران و جهان برای این گونه از ارائه ی شعر وجود دارد.
اما دو ویژگی بارز و اساسی در اثر فوق آن را از تمام همتایان خود متمایز - و به زعم من حتا برجسته تر - می نماید:
1- جادوی ایجاد یکپارچگی ساختاری در اثر با مصالح نا همگونی شامل:
- یک خط روایی نامرئی در سر تاسر اثر/
- پانزده قطعه شعر کامل , مجزا با فرم و ساختار های متفاوت/
- پانزده قطعه موسیقی کاملا متفاوت/
- شعر خوانی/
نخ نامرئی
شاعر با قبول این پیش فرض که فرار ازنوعی قصّویّت در خوانش متون عملاً غیر ممکن است, خود آگاهانه هر شعر را یک واحد معنایی مشابه یک کلمه در نظر گرفته و کل اثر را به عنوان یک جمله و با انتخاب هوشمندانه ی اشعار و ترتیب قرار گیری آنها (جانشینی-همنشینی) اثرش را یکپارچه کرده است به طوری که به زعم من باید اشعار را کامل و با ترتیب پیشنهادی شاعر گوش کرد تا بالا ترین حد از ایجاد و بسط معنایی برای مخاطب حاصل آید.


روابط بینامتنی
تمامی پانزده قطعه ی پازل فصل مشترک هایی را نمایان می سازند که ذهن مخاطب فعال را به بازی می گیرد و در عین حال روابط بینامتنی با آثار بزرگانی همچون فروغ ,شاملو و هدایت با نگاهی نقادانه که حاوی نوعی طنز خاص همراه با احترام نیز در جای جای اثر به چشم می آید که در جای دیگری قابل بحث است

2-اجرای صحیح و کامل شعر بجای خواندن شعر.
مبحث اجرا تازه نیست اما رویکرد شاعر در این اثر تازه و به دور از قواعد مرسوم است به نوعی که به زعم من شعر خوانی را به نمایش و اجرای قطعه ایی نمایش رادیویی آن هم به حد کمالش ارتقا می دهد.


(در پایان ذکر این نکته را ضروری می دانم که این یادداشت کارکرد پیش نمایش برای اثر دارد و تنها به همین دلیل سعی کرده ام تا از ارجاعات عینی به اثر بپرهیزم و تنها با دادن این کد ها نوعی مواجه – آن هم در نوع کلی – با اثر را پیشنهاد کنم تا مخاطب حرفه ایی را از لذت کشف و شهود در برخورد های بینامتنی و خط روایی نامرئی اثر محروم نکنم.)

فرهاد چاوشی

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠


گلوله در گلو: شعر و صدای رضا شنطیا

 

گلوله در گلو

 

گلوله در گلو

شعر و صدای رضا شنطیا

موسیقی: حسین علیزاده

تدوین و تنظیم موسیقی: افشین صائب نژاد

طراح و گرافیست: محمد مثنوی

توسط نشر شعر پاریس منتشر شد

کلیک کنید

 

 این هم لینک کمکی

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠


به بهانه ی ده سالگی عصر حجر

این روزها که روزهای تنهایی ماست، مدام به بهانه هایی چنگ می زنیم که به یادمان آورد که تنها ایم. و تنهایی سرود روزانه ای ست که هر بار از حنجره ی زخمی یکی مان سر داده می شود. ده سال پیش در چنین روزی عصر حجر، کتاب رضا شنطیا منتشر شد ولی او نمی دانست که سرنوشت دستهایی که می نویسد تنهایی ست. به بهانه ی ده سالگی عصر حجر می خواهم یاد بعضی نفرات را که رزق روحم شده است زنده کنم تا بار دیگر مرهمی باشد بر تنهایی آن که بزرگترین تبعیدش در روح خویشتن است.

این روزها به کسانی بر می خورم که پس از ده سال تازه عصر حجر را خوانده اند و جذبشان کرده است؛ کسانی که ده سال پیش اصلا در وادی ادبیات نبوده اند و یا سن شان به لباس مدرسه ی شعر قد نمی داده! این باعث خرسندی هر شاعر است که کتابش پس از ده سال و دهها سال خوانده می شود و من نیز خشنودم؛ هم به خاطر تعداد خوانندگان شعرهایم و هم مهمتر به خاطر تکرار خوانندگان شعرهایم. هستند کسانی که به من گفته اند بیش از چهل بار عصر حجر را خوانده اند.

اما عصر حجر برای من یعنی پیر شدن تدریجی رویا هایم. عصر حجر برای من یعنی به یاد آوردن دور شدن، از دست دادن و محو شدن!

امروز خیلی ها را به یاد آوردم که اتفاقا نه منتقد شعرهایم بودند و نه نانی به من قرض داده بودند. امروز کسانی در خاطر من نقش زدند که هر یک سنگی از عصر حجر بر دوش دارند.

امروز به یاد علیرضا آدینه – شاعری برای تمام فصول- بودم که بعد از خواندن عصر حجر در فرهنگسرای اشراق به من گفت:"عصر حجر خیلی زود بود برای ادبیات ما" و من گفتم:"تو خودت زودی علیرضا"

اما امروز علیرضا آدینه دیری ست که از دست دادن را تمرین می کند.

امروز به یاد مهدی اورند یا به قول مادرم مهدی اورنگ بودم که هر چه از روح بلندش بگویم کم گفتم. دوست و همپای شعرها و شبهای شیفتگی ام که عصر حجر را بیش از من دوست می داشت.

اما امروز مهدی اورند دارد غربت و تبعید و آوارگی را به دوش می کشد و همسر آزاده اش نیز.

امروز به یاد علیرضا سمیعی بودم که وقتی پدر مرا برای اولین بار دید به من گفت:" مگه تو پدرت زنده ست؟" گفتم:"آره، چه طور مگه؟" گفت:" باورم نمی شه که عصر حجر رو تو نوشته باشی!" علیرضا سمیعی که جستجوگر ترین بود و هست. و بعدها این مرد خستگی ناپذیر در کنار من مجله ی بازارچه را یاری کرد.

اما امروز علیرضا سمیعی چندی ست که نامردی ها و نا مرادی ها را تاب می آورد.

امروز به یاد حجت بداغی بودم که هزار و یک شب را با عصر حجر تاخت زد. دوست کهن من که هر هزار سال یک بار که همدیگر را می بینیم انگار همین دیروز از آخرین دیدارمان می گذشته است.

اما امروز حجت بداغی کوهی ست که کبک های درد از سر و کولش بالا می روند.

 

امروز به یاد رضا کرامتی که نامش در عصر حجر به عنوان صفحه آرا در کنار نام شهلا حدادی، طراح جلد عصر حجر آمده نیز بودم که کتاب من فرصتی برای عاشقی اش بود. مردی که با گوش دادن به شازده کوچولو با صدای شاملو می گریست. مردی که نوبت عاشقی اش با عصر حجر گره خورد.

 

امروز اما عموهای شعرهای من مرتضا لطفی با ناز ترین ماهی که می تواند با او روح خود را برقصاند در جشن ده سالگی عصر حجر مستی کرد.

امروز اما فرهاد چاوشی که حالا خیلی بزرگ شده با کارت پستالی در ضیافت تنهایی من آمد که پشتش نوشته بود: "به شاعر قلم / و به عصر حجر / وقتی تو نیستی می توان نمرد / اما نمی توان زندگی کرد." و انصافا دستخطش بهتر شده بود!!

امروز اما محسن فتحی زاده که پیشانی عصر حجر پر از بوسه های مهر و محبتش است از شیراز به جمع پریشان خاطری ما پیوست.

امروز اما محمد مثنوی نقاش که آیینه ای ست در برابر آیینه ی من، هیچ نگفت و تنها ادامه داد اشارت های تنهایی اش را بر بوم تا همیشه سفید.

امروز اما اگر این شب شاهانه هست، اگر این خیال حکومت دوست پا بر جاست، اگر این ضیافت شاعرانه بر پاست فقط به خاطر داشتن شوق پرواز است؛ با پر عقاب. 

 

چهارشنبه 25 آبان 1390

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠


ارزش ورزشی یا ورزش ارزشی؟!

پیش درآمد:

کیهان را دوست دارم. کیهان همیشه به طرزی هوشمندانه به مهمترین دغدغه های ذهنی من می پردازد؛ فقط در تجزیه و تحلیل نهایی، درست 180 درجه برعکس من نتیجه گیری می کند.

مثلا در آخرین اظهار نظر هوشمندانه اش به جشنواره ی گل ایران در برابر فلسطین هجوم برده و آن را دور از منش پهلوانی و مهمان نوازی می داند. کیهان به طرزی هوشمندانه خطاب به بچه های تیم ایران می گوید که اگر در برابر تیم "ملی" فلسطین نمی خواستید ببازید لااقل با آنها مساوی می کردید! و در ادامه منّت به سر آنها گذاشته و می گوید: همان یک گل کافی بود! بخوانید

کیهان با این مطلب، برد هفت بر صفر ایران مقابل فلسطین را بدون اینکه بخواهد در برابر امتناع ورزشکاران ایران در رویارویی با ورزشکاران اسرائیل قرار می دهد و عنوان می کند که برای "حمایت از مردم مظلوم فلسطین" نباید در برابر تیم فوتبال آنها جشنواره ی گل به راه می انداختیم.

در واقع کیهان درست زد وسط خال! این پیروزی مفتضحانه! درست روی دیگر سکه ی شکست های مقتدرانه! در برابر اسرائیل است.

 

درآمد:

عدم رویارویی ورزشکاران ایرانی در برابر نمایندگان اسرائیل در میادین مختلف، به دلیل دشمنی نظام ایران با آن کشور نیست؛ چه اگر چنین بود، ما باید از رودررویی با 84 کشور جهان سر باز می زدیم.

این عدم رویارویی تنها به این خاطر است که ما اسرائیل را به عنوان یک "کشور" به رسمیت نمی شناسیم تا با نمایندگان ورزشی اش مبارزه کنیم. و معلوم نیست چرا در صحن علنی سازمان ملل برای نمایندگان کشورهای دیگر سخنرانی می کنیم در حالی که یکی از همین نمایندگان از کشور اسرائیل است! و اصلا معلوم نیست چرا ما در سازمان مللی نماینده ی دائمی داریم که اسرائیل را به عنوان یک کشور به رسمیت می شناسد و اتفاقا فلسطین را یک کشور مستقل نمی داند.

باری! عدم رویارویی با حریف اسرائیلی در حالی صورت می پذیرد که مسئولان نظام مقدس مان علاقه ی زیادی برای رویارویی با رژیم اسرائیلی از خود نشان می دهند.

آخرین رویارویی ورزش ایران با ورزش اسرائیل بعد از انقلاب بر می گردد به اولین رویارویی آن ها بعد از انقلاب! و این در سال 1983 میلادی یعنی 1362 خورشیدی بود.

بیژن سیف خانی کشتی گیر تیم ملی فرنگی ایران با نتیجه ی هفت بر چهار حریف اسرائیلی خود یعنی رابینسون کوناشویلی را در مسابقات جهانی کیف شکست داد و مشت محکمی بر دهان استکبار غاصب زد!

پر تیراژترین روزنامه ی ورزشی آن روزگار یعنی کیهان ورزشی عکس بیژن سیف خانی را منتشر کرد و علیرغم اینکه وی به مقامی بهتر از نهمی دست نیافت، او را قهرمان واقعی نامید و پیروزی اش در برابر کشتی گیر اسرائیلی را کمتر از طلا ندانست.

اما ناگهان علی اکبر ولایتی وزیر وقت امور خارجه ی ایران شبانه دستور بازگشت فوری کاروان کشتی را صادر کرد، در حالی که هنوز مسابقات کشتی آزاد شروع نشده بود.

باری! آن روز قهرمان واقعی کسی بود که در برابر اسرائیل پیروز شود و کمتر از بیست و چهار ساعت بعد قهرمان واقعی تبدیل شد به کسی که در برابر اسرائیل حاضر نشود و شکست را بپذیرد!

و به این ترتیب "بازندگی" در برابر "رسمیت" بخشیدن به ملیت اسرائیل ترجیح داده شد.

و این موضوع همواره از سوی مسئولان نظام به عنوان "حمایت از مردم مظلوم فلسطین" قلمداد می شد و ورزشکاران ارزشی ما هم به ظاهر اعتراضی نداشتند و لااقل در مصاحبه هایشان از حرکت آرمانی خود دفاع می کردند و اگر تاسفی هم بود تاسف به بخت و قرعه بود نه عدم حضور در برابر رقیب اسرائیلی.

اگر چه در چند سال اخیر به علت حرفه ای شدن ورزش کشور، از گوشه و کنار اعتراض هایی توسط ورزشکاران نسبت به این قانون نانوشته شنیده می شود اما وقتی می شنویم که مسعود اشرفی دبیر کمیته پارا المپیک ایران که در توزیع مدال های مسابقات پارا المپیک 2008 پکن به گردن ورزشکار اسرائیلی مدال آویخت و با وی دست داد، مجبور به استعفا می شود؛ و یا پیامد داوری محمدرضا مینوکده بین جودوکار روس و اسرائیلی برکناری وی از تمام سمت هایش است معلوم است که این اعتراض های محفلی راه به جایی نخواهد برد.

هر چند دیگر مثل گذشته دلیل عدم رویارویی ورزشکاران ایرانی در برابر ورزشکاران اسرائیلی، "حمایت از ملت مظلوم فلسطین" عنوان نمی شود؛ چه در این صورت تیم های ایران با محرومیت جدی روبرو می شوند. بنابراین "تمارض" بهترین حربه برای این سیاست خارجی نظام مقدس است تا دروغ را نیز به جهانیان صادر کنیم  و نسخه ی ارزشهای دروغین را برای ورزشکارانمان بپیچیم. این روزها درد آپاندیس و سرماخوردگی شدید و باد فتق، به داد ملت فلسطین می رسد و اگر روزی ثابت شود که عدم حضور ورزشکاران ایران به دلایل غیر ورزشی بوده، محرومیت کل کاروان یا تیم را به همراه خواهد داشت که این روز خیلی دیر نیست.

 

اوج:

ایران در مهمترین جدال ورزشی خود با اسرائیل در 29 اردیبهشت 1347 در ورزشگاه امجدیه (شیرودی) با نتیجه ی دو بر یک اسرائیل را شکست داد و قهرمان مسابقات شد. آقای خامنه ای بعدها در سال 62 در مصاحبه ای تلویزیونی از آن قهرمانی به عنوان بهترین خاطره ورزشی خود یاد کرد و گفت: "آن روزها طلبه جوانی بودم که به تهران آمده بودم. جو عمومی در تهران علیه تیم اسرائیل بود و بعد از مسابقه هم مردم شادی خود را از این پیروزی نشان می دادند. در تاکسی هم راننده می گفت دیدید چه طور به آن ها گل زدیم. که این نارضایتی ملت از همکاری شاه با اسرائیل را نشان می داد"

 

فرود:

اینک تیم ملی فوتبال ایران این شاهزادگان پارسی در برابر تیم ملی فلسطین جشنواره ی گل به راه انداخت و این بار با هوشیاری تمام از تجربه ی دستبند سبز استفاده کرد و در نیمه ی اول فقط یک گل به فلسطین زد تا با دستورات حاکمان نظام مقدس در رختکن و بین دو نیمه مواجه نشوند.

به نظر من این برد شیرین در راستای "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" و رجحان شادی ملت ایران بر شادی هر ملت دیگری بود. بعد از این مسابقه هم مردم شادی خود را از این پیروزی نشان می دادند. در تاکسی هم راننده می گفت دیدید چه طور به آن ها گل زدیم...

یادمان باشد که پیروزی هفت بر صفر ایران در برابر فلسطین، آن هم در یک بازی "دوستانه" در آستانه ی رقابتهای مقدماتی جام جهانی و مسابقه با تیم بحرینی صورت گرفت که یک بار با دستورات همین نظام مقدس در برابرش باختیم تا به جام جهانی صعود نکنیم.

 

حالا یک بار دیگر مطلب کیهان در مورد برد تیم ملی فوتبال ایران در برابر تیم ملی فوتبال فلسطین را بخوانید. اینجا

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠


پیرامون ادبیات پیرامونی

من شاعر تناقض های بزرگم

له و علیه جامعه نیستم

ورای جامعه هستم

"علی عبدالرضایی"

در اینکه تاویل یک متن می تواند به تعداد مخاطبان آن متن باشد شکی نیست اما دایره ی این تاویل در تعریفی که آن متن از خودش به دست داده مشخص می شود. این نوع تاویل، وفادار ترین تاویل به متن است که هیچ نگاهی به بیرون از متن نداشته و در صدد کشف پنهان ترین زوایای متن پیش رو می پردازد. همانطور که ارجاع به خارج از متن نوعی ارتجاع متنی است که سالها گریبانگیر ادبیات ما بوده، تاویل فرامتنی نیز بیماری دامنگیر مخاطب ما به خصوص در برهه هایی از تاریخ مشوش سیاسی بوده و هست. هم از این رو است که شاعران بزرگ ایران زمین در زمان خود چندان که باید درک و شناخته نشده اند زیرا که شعرشان در چنبره ی عناصر غالبا اجتماعی - سیاسی عصر خود زمینگیر و زمانگیر شده است. و عجبی نیست که قرن ها بعد از فردوسی و حافظ و سعدی است که کرسی های متعدد فردوسی شناسی و حافظ شناسی و سعدی شناسی پدید می آید.

عاشقانه ترین لحظات شاهنامه ی حکیم توس را ندیدن و حماسی خواندن وی، و یا سیاسی ترین شعرهای حافظ را ندیدن و تغزلی نامیدن او از همین "عقب ماندگی" تاریخی حکایت دارد.

 

چندی ست که کلیپ بسیار جالبی از شعر "پدر خوانده" در سطح وسیعی در شبکه ی اینترنت منتشر شده که مرا نیز به عنوان شاعر آن تحت تاثیر قرار داده است. با اینکه سازندگان این کلیپ را نمی شناسم و در واقع بدون اجازه و موافقت من دست به چنین کاری زده اند، از آنها سپاسگزارم و آفرین بر خلاقیت و درک بالای شعری شان می گویم.

این کلیپ با استفاده از تصاویر متعددی از جنبش اعتراضی مردم ایران، از یک شعر کاملا اروتیک، یک "قصیده" ی سیاسی ساخته است!! یعنی تاویل شعر را از ساحت درون متنی خارج ساخته و با ارتباط های بینامتنی و پیرامتنی با ساحتی متفاوت و متباین، اثر دیگری آفریده که دیگر نمی توان گفت اثر رضا شنطیا!

و به این ترتیب بار دیگر مرا به این نظر مطمئن تر ساخت که اگر ادبیات امروز ایران را یارای رقابت با ادبیات جهان نیست، صرفا به خاطر اوضاع نابسامان سیاسی دو قرن اخیر بوده است و بس. جایی که مخاطبش انتظار آیینه نمایی از ادبیات سرزمینش داشته باشد، اهمال! شاعرانش را خود جبران می کند؛ چه با سرود "دیو چو بیرون رود فرشته درآید" و چه با کلیپ "پدر خوانده"

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩


پدر خوانده / شعر و صدای رضا شنطیا

 برای شنیدن این شعر با صدای شاعر کلیک کنید

 

 

عاشق دختری که یَواشکی زیبا بود

 

و ناخن‌هایش را مثل چی می‌جوید

 

وقتی که دوست داشـتنش آغوش می‌خواست.

 

 

 دست‌های من گردنش را دور می‌زند / می‌خواهد از ممنوع او عبور کند /

 

جلویش را می‌گیرند!

 

 

- مدارک لطفا"  

 

به جمله‌های من دستبند می‌زنند

 

به ارتکاب فعل‌های حرام متّهمند

 

و ردیف اوّل این

 

این دُختر           

 

از آن جمله است؛           

 

او را در فعل‌های انجام شده سقط کرده‌ام

 

و هرچه کردم انگشت‌هایم به او مبتلا نشد         نشود

 

  

 

من پدر خوبی برای شعرهایم نبوده‌ام

 

لااقل بروم برای دخترم مادر خوبی پیدا بکنم

 

 

- مردی که از کنار شب به سمت آهسته می‌رفت: همسرم

 

شعری که در کوچه‌های جمعه جملگی می‌کرد: دخترم

 

و آخر اینکه خودم:

 

   عاشق جمله‌های لاقیدم   

            

               و از دختری که در فارسی همیشه مفعول است، بیزارم

 

با این‌همه شاعرم

    و هرچه کردم انگشت‌هایم به او مبتلا نشود         نشد!   

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩


نقد عباس فتوت بر عصر حجر؛ کتاب رضا شنطیا (قسمت آخر)

قسمت اول را در اینجا بخوانید

قسمت دوم را در اینجا بخوانید

قسمت سوم را در اینجا بخوانید

تبار واژه ی "هرمنوتیک" را هرمس یکی از خدایان یونان دانسته اند که پیام رسان میان خدایان بود و پیامهای رمز آمیز خدایان را به افراد انسان می رساند و راهنمای زندگان در سفرهای زمینی و روح مردگان در دنیای دیگر نیز بود. اینسان هرمنوتیک با سفر و مرگ پیونده خورده و از آنها جدا نمی شود و هر تاویل نیز سفری است بی پایان در قلمرو معنا که از مرگ معنای نهایی ولادت باور خبر می آورد.

آیا متن را نیز می توانیم به عنوان سفری از زندگی به مرگ و از مرگ به زندگی بدانیم؟ آیا خود متن و عناصر درونی آن نیز مثل هرمنوتیک سفر به دنیای ناشناخته ها -دنیای مردگان، خدایان یا زندگان- نیست؟

به این ترتیب عصر حجر از الگوی جالبی برای پایان دادن خود استفاده می کند. گفتیم که این کتاب {حداقل} دارای دو راوی است؛ یکی "من" و دیگری "سواد" -لازم به یادآوری ست که نام اصلی من، سواد، و نام اصلی سواد، من بوده است.

این بود که اسم خودم را

با سواد عوض کردم

که به این ترتیب اول "سواد" وارد متن شده است و بعد "من". این دو راوی نیز به ترتیب چشم از دنیای متنی می بندند که در آن سرنوشت تمام عناصر به نوعی به مرگ ختم می شود.

پدر       ترجیح می دهد

که صدایش را در نیاوَرَد

که بیافتد روی زمین و

بی حرکت ماند

 

او     خودش هم بازی بلد نبود

چون که بعد از رفتن سربازها، بعد از بردن ما

هر چه صدایش زدم

                              توی گوشش نرفت

هر چه تکانش دادم

                              توی کَتَش...

 

پدر اصلا بلد نبود بمیرد

....

یا

پدر     حتما خوب خوابیده بود

دیگر که مجبور نبود

سرش را

از دست سر و صدای من بگیرد

گوشهایش حتما از خاک پر شده بود

پدر حتما      خوب خوابیده بود!

....

یا

چشمم داشت از چشمم می افتاد

که افتاد روی برادرم

او       هنوز سراغ خوابش نرفته بود

کار هر شَبَش این است

همه       اینجا      همینطورند:

شب تا صبح

بالا سرِ

خوابهایشان        بیدار می مانند

آنوقت       صبح تا شب

توی خونشان غلت می زنند

تا که خوابشان ببَرَد

خوابشان که می بَرَد

یک عده در لباسِ شب می آیند

آنها را در گهواره ی عجیبی می گذارند

و برایشان لالایی عجیب تری می خوانند

عجیب ترین لالایی دنیا:

لا لایی اله لایی الا الله

لا لایی اله لایی الا الله

....

و در نهایت:

من          خودم این شعر را

              با سنگ و دندان          به اینجا رسانده ام

تو         فقط خودکارت را خسته کرده ای

حالا اگر بنا ست این شعر       آخرش

بوی جسد بگیرد مرا

بگذار خودکارت راهش را بکِشد

برود       به سمتِ میلِ

               خودش

که دیگر اینجا آخرِ خط است!

می خواهم کار خودم را خودم تمام کنم

 

و به این ترتیب سواد از این متن رخت بر می بندد و متن را با یک راوی تنها می گذارد -شاید این راوی، راوی سوم متن نیز باشد، راوی ئی که تنها وظیفه اش تمام کردن ظاهری متن است و پیش از این فقط مخاطب یک جمله از او خوانده است

"-که جوانی سرت بوی قلوه سنگ می داده!"

...

تمام سنگهای دنیا

در کتاب من جا گرفته اند

و هر سنگ هم

                     سر جای خود نشسته است

فقط سنگ قبر است

که بی خود و بی جهت

خودش را        وسط         انداخت

و در این شعر     بی جا ماند

تخت سینه ی سواد

حاضر نبود

که سنگی روی آن بنشیند و

تاجِ گل گذاری کند!

درست لحظه ای که با حرفهام

دل سنگ را هم نرم کرده بودم

سنگ صبور آن من -سواد- سنگ بنای این شعر

یکدفعه غیبش زد و

مرا 

   که زمانی سنگ توی مُشتم آب می شد

پیش چشم شما

سنگِ

رویِ

یخ کرد

اگر تمام سنگها را شده رو کنم

زیر سنگ هم که رفته باشی     پیدات می کنم

و این سنگ را هم

سر جای خودش می نشانم

شما هم... خواننده ی من!

شما هم سنگی بیاندازید بلکه...

اصلا ببینم!

شما سواد را ندیدید؟!

 

و به این ترتیب هر روای که

...دیگر نمی توانست

سنگینی آسمان را

روی شانه هایش تحمل کند

شانه خالی نکرد و رفته

                        رفته

                       در

                    زمین

                  فرو رفت

 

و این راوی هم بار سفر خود را می بندد و از دنیای متن -و نه دنیای مخاطب و دنیای تاویل- خارج می شود.

آیا سنگ آخر این متن سنگ قبر چه کسی است؟ سنگ قبر "من"؟ "سواد"؟ یا "روای ناشناس"؟ - اگر وجود داشته باشد و این سنگ را چه کسی باید بنویسد، من، شما یا رضا شنطیا؟

  

 

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩


نقد عباس فتوت بر عصر حجر؛ کتاب رضا شنطیا (قسمت سوم)

قسمت اول را در اینجا بخوانید

قسمت دوم را در اینجا بخوانید

روایت ابزار ارتباط است؛ فرستنده ای دارد و گیرنده ای. بدون راوی و بدون شنونده، روایتی در کار نیست. بارت، تقسیم بندی سه گانه ای را طرح کرد:

1- راوی دیدگاه شخصیت اصلی داستان را دارد، با ضمیر من می نویسد، گاه قهرمان است و گاه شاهد رخدادهای داستان.

2- راوی غیر شخصی است. دانای کل است؛ داستان را از جایگاهی برتر، به گفته ی فلوبر از "جایگاه خداوندی" روایت می کند. در یک زمان هم درون شخصیت هاست و هم از کنش خارجی آنها با خبر است.

3- در جدیدترین گونه ی روایت که نمونه ی کاملش در آثار "هنری جیمز" یافتنی است، راوی روایتش را به دانش و بینش شخصیتها محدود می کند. همه چیز چنان پیش می رود که انگار هر یک از شخصیتها راوی هستند.

                                       "ساختار و تاویل متن-بابک احمدی ج یک"

اما در "عصر حجر" چه کسی حرف می زند؟

عصر حجر کتابی ست که با توجه به ساختار structure و شکل form خاص خود، وجود تنها یک راوی را برای روایت -کردن یا شدن- خود بسیار کم می بیند. به همین دلیل در همان ابتدای متن، پای راوی دیگری را هم به این بازی باز می کند:

من قبل از اینکه نوشتن سنگ را یاد بگیرم

پرتاب کردن...    سنگ را یاد گرفتم

اینکه می گویم من

یعنی ما

من قبل از اینکه نوشتن سنگ را

پرتاب کردن...    سنگ را

و به این ترتیب با توجه به توضیحات سطرهای 4 و 5 صفحه 9 مخاطب موظف است"؟" از "من" معنی "ما" را برداشت کند. این نکته -دو یا چندگانگی راوی- در صفحه ی بعد با معرفی راوی دوم تثبیت می شود:

این بود که اسم خودم را

با "سواد" عوض کردم

می بینیم که "سواد" تنها به عنوان یک شخصیت منفعل یا روایت شونده در نظر گرفته نشده است؛ بلکه عنصری ست که مخاطب "نام" خودش را -همه ی وجودش را- به او می دهد و در عوض "نام" سواد -همه ی وجود سواد- را از او می گیرد و در این تبادل "من" به "سواد" و "سواد" به "من" مبدل می شوند و از همین ابتدا دو راوی -یعنی "من" و "سواد" قدم به دنیای متن می گذارند.

اما این دو راوی، قصد انجام چه کاری را در کنار هم دارند؟

اگر بخواهیم مشخصه یا شاید کلیشه "؟" ای برای عصر حجر بیابیم؛ این مشخصه به احتمال قوی برخورد دوگانه با جملات و واژه ها می باشد. برخورد مخاطب با جملاتی که

1- به دو صورت باید خوانده شوند. یا لااقل استعداد خوانده شدن به دو صورت متفاوت را دارند:

تمام سربازهای دنیا

مثل هم بو می دهند       باید

الف) باید تمام سربازهای دنیا مثل هم بو بدهند.

ب) تمام سربازهای دنیا مثل هم بو می دهند.

یا:

من لبه ی ماه نشسته بود

الف) من لبه ی ماه نشسته بودم.

ب) "من" لبه ی ماه نشسته بود.

که در حالت دوم، من به عنوان ضمیر سوم شخص مفرد -مثل او، آدم یا سواد- به کار رفته است.

 

کاش چند تا احترام هم به

                                شانه های پدر می گذارم

به کدام صورت؟ الف) چند تا احترام هم به شانه های پدر می گذارم.

ب) کاش چند تا احترام هم به شانه های پدر می گذاشتم.

 

ما             خودمان را گم و

                گور خودمان را

                گم کرده بودیم

به کدام صورت؟ الف) ما خودمان را گم و گور کرده بودیم.

ب) ما گور خودمان را گم کرده بودیم.

 

یا:

بیرون

صدای جیرجیرکها

از لای پوست شب می آمد   می آید    می آمد

الف) می آمد؟

یا ب) می آید؟

 

2- یا برخورد مخاطب با جمله هایی که در عین وحدت نوشتاری دارای دو -یا چند- معنای متفاوت می باشند:

پدرم خیره بود

کدام تاویل می تواند صحیح باشد؟

الف) پدرم به... خیره بود

یا ب) "خیره بودن" به معنای اصطلاحی آن در عوام؟

یا مثلا با توجه به اینکه:

برادر بزرگم

-که از همه بیشتر به او سنگ رسیده بود-

بیدار مانده بود و

سنگهایش را می شمرد....

چه برداشتی از عبارت

دست می برم توی حساب برادرم

و سنگریزه هایی

که تنها سهم من از دارایی پدر بودند را

                                                    برداشت می کنم

می توان کرد؟ بالاخص کلمه ی "حساب" دارای چه نقشی در این چند خط است؟ آیا تاکید بر "حساب برادرم" -سنگها- قرار دارد یا بر "دست می برم توی حسابِ" با همان معنای اصطلاحی آن؟

 

حالا که سالهاست

که این خوابهای بی پدر را ترک کرده ام

بی پدر یعنی چه؟ آیا منظور همان خوابهائی ست که پدر در آنها حضور ندارد؟ یا در اینجا هم با "بی پدر" برخورد اصطلاحی شده است؟

یا "وا می گذارم" در

پنجره را به خودش که وا می گذارم

یا

باید که می روم

سنگهام را با برادرم

                           وا بکَنَم

یا

ردّ خورشید را گرفته اند

و سایه ام را با تیر می زنند

تیر سربازها به سنگ می خورَد

که در خیلی از این جملات و ترکیبات، مخاطب در لذت آفرینش متن و باز آفرینی اصطلاحات با راوی همراه می شود.

اینجا تمام حرفها به سنگ

                                    ختم می شود

و حالا سنگ توی سرت بخورَد

من ختم تمام این حرفهام

و با همین حرفها توانسته ام

توی حرف سربازها بدَوَم

و جلوی پایشان سنگ بیاندازم

مگر این سنگها

به کجای سربازها      بر می خورد

که اینقدر خودشان را می گرفتند؟

 

یا

 

خب! این کار را هم اگر نمی کردم

دیگر توی دستم

سنگ

روی

سنگ            بند نمی شد

 

در بعضی از لحظات متن نیز حضور یک راوی، حضور یک راوی دیگر را کامل می کند و به تصویری نزدیک می شویم که با دو دوربین مختلف فیلمبرداری شده است:

سنگریزه ها را می ریزم توی دهانم

و با بغضی که توی گلویم گیر کرده ام

فرو خوردمشان

آب توی دلم تکان نخورد

تکان نخورد؟

یک لحظه چشمهایت سفیدی رفت

پاهایت از زیر تنت

                          لغزید

یا:

پاهای  خواب رفته ام را هم

از تخت بیرون می کنم

با لگد می برم پیش پای...

پرده خودش را کنار می کشد

... پنجره می گذارم

و گاهی -حداقل یکبار- راوی به نقل قول از عناصر [فرعی] متن می پردازد:

این حرفها قواره ی دهان هیچ کس نیست

این حرفها را برای دهان من هم ندوخته بودند

دهان مرا برای همین حرفها دوخته اند

و حالا که این حرفها به من نمی آید

من برای چه باید به حرف بیایم؟

(حرف زیادی نزن

این حرفها           مال خودِت نیست

تو          مال این حرفها نیستی)

 

ادامه دارد...

 

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧


نقد عباس فتوت بر عصر حجر؛ کتاب رضا شنطیا (قسمت دوم)

قسمت اول را در اینجا بخوانید

...قطار مشهور سوسور را به یاد بیاوریم: قطاری که هر روز در ساعت 8:45 ژنو را به مقصد پاریس ترک می کند. هر چند هر شب می توان تعداد واگن ها، شیوه ی تزئین کوپه ها، تعداد مسافران و عناصری از این گونه را تغییر داد و معمولا تمامی سرنشینان نیز تغییر می کنند اما از نظر ما این قطار همواره همان "قطار ژنو-پاریس 8:45" باقی می ماند. حتا اگر هر روز با چندین دقیقه تاخیر یا تغییر حرکت کند. این قطار همواره -از دیدگاه سوسور- همان قطار 8:45 -یک قطار واحد- است، اما از دید سخن ادبی "هر شب یک قطار" است.

"عصر حجر" نیز این قاعده ی سخت ادبی نه تنها برکنار نیست؛ بلکه آنرا به زیبایی به کار گرفته، به طوریکه علاوه بر موارد ذکر شده در فوق -در مورد سنگ- این واژه گاهی در همنشینی با واژه های دیگر نه تنها معنا «؟»ی خود را حفظ نمی کند، بلکه معنا «؟»ی واژه های دیگر را نیز تغییر می دهد و آنها را وارد بازی زبانی تازه تری می کند. -توجه کنیم که هیچگاه چند معنایی این عبارات و دیگر عبارات متن رد نمی شود-

پدر

برای همیشه

سنگ خودش را به سینه می زند

یا

تیر سربازها به سنگ می خورد

یا

باید که می روم

سنگهام را با برادرم

                             وا بکَنَم

یا

اگر کوتاه می آمدم

عقلم

به پاره سنگ برداشتن نمی رسید

و یا

باید      بی      باید

سنگ به شکم ببندم و

دندان روی جگر بگذارم            که چی؟

-که جوانی سرت بوی قلوه سنگ می داده

و...

شاید تنها چیزی که در این متن ثابت است، عدم ثبات این واژه در یک مرحله و به نوعی کلیشه شدن سنگ باشد. سنگ به عنوان عضوی از یک موجود زنده -راوی متن-:

سنگ        دیگر عضوی از بدن ما شده

                      ادامه ی دست ماست  

جلوتر به عنوان یک موجود زنده:

من از بچه گی            با سنگ بزرگ شده ام

و هر جا که رفته ام 

او را هم با خودم برده ام

حتا با هم به خواب رفته ایم

و با هم خواب دیده ایم

و باز جلوتر به عنوان سرنوشت گروهی از آدمها:

من به راحتی می توانم

از کنار آدمهایی

                   که بی گناه سنگ شده اند    بگذرم

اما از انجایی که دنیای متن هیچگاه دنیای سکون و انجماد نیست، سنگی که در متن به عنوان مفعول شناخت در نظر گرفته و معرفی شده بود، با اینکه نمی خواهد" آدم بشود":

چگونه می توانم

پا

روی سنگهایی بگذارم

که بی گناه آدم شده اند

 

نه! من آدم نمی شوم

چهره ی خود را در آخر متن برای مخاطب عیان می کند و تازه در این مرحله متوجه می شویم کسی که در ابتدای متن، زبان اعتراض می گشاید که

بیا و دست از این سنگ بردار

اصلا قصه ات را با چیز دیگری بنا کن

هیچ کسی نبوده جز سنگی به نام "سواد" -یکی از دو «؟» روای این متن- اما این سوژه ی نویسا هم در متن [ثابت] نمی ماند و با ترک کردن متن، قدم به دنیای دیگری می گذارد که شاید دنیایی نباشد جز دنیای تاویل مخاطب. و این در حالی است که سنگ آخر این متن -سنگ تمام و لااقل 2 صفحه از سنگ هفتم متن، روایت نشده- یا لااقل توسط راویان اصلی متن روایت نشده و این روایت به عهده ی مخاطب گذاشته شده است.

سنگ صبور آن من-سواد- سنگ بنای این شعر

یکدفعه غیبش زد و

مرا

    که زمانی سنگ توی مُشتم آب می شد

پیش چشم شما

سنگِ

رویِ

یخ کرد

اگر تمام سنگها را شده رو کنم

زیر سنگ هم که رفته باشی  پیدات می کنم

و این سنگ را هم

سر جای خودش می نشانم

شما هم... خواننده ی من!

شما هم سنگی بیاندازید بلکه...

اصلا ببینم!

شما سواد را ندیدید؟!

 

 

ادامه دارد...

 

عباس فتوت

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧


نقد عباس فتوت بر عصر حجر؛ کتاب رضا شنطیا (قسمت اول)

١- از زایش واژه تا پردازش متن:

به جای مقدمه:

شخص پس از تسلط کامل بر زبان می تواند تعداد نامحدودی عبارت زبانی را بفهمد. این عبارات با توجه به تجربه ی زبانی وی کاملا جدیدند، هیچ شباهت ظاهری ساده ای به یکدیگر ندارند و به هیچ طریق ساده ای نیز با عباراتی که تجربه ی زبانی وی را تشکیل می دهند، همانند نیستند. این شخص قادر است در موقعیتی مناسب چنین عباراتی را با وجود تازگی و مستقل بودنشان از شکل بندی Configuration هایی که به نحوی قابل تشخیص بتوانند محرک تولید آنها واقع شوند، با سهولتی کمتر یا بیشتر تولید کند و منظور خود را به دیگرانی که با وی در این توانایی اسرار آمیز سهیم اند بفهماند. در چنین مفهومی است که کاربرد عادی زبان، فعالیتی خلاق به شمار می رود. این جنبه ی خلاق کاربرد عادی زبان عامل اساسی ای است که زبان انسان را از تمامی نظامهای ارتباطی شناخته شده ی حیوانات متمایز می سازد. باید به یاد داشته باشیم که تولید عبارات زبانی تازه ولی مناسب، شیوه ی عادی کاربرد زبان است. اگر کسی خود را به کاربرد رشته ی معینی از الگوهای زبانی محدود می ساخت یا به استفاده از رشته ای پاسخ های متداول در بی شکل بندی های محرک یا قیاسهایی در مفهوم زبانشناسی جدید بسنده می کرد ما او را به دلیل ناتوانی اش در درک کلام عادی یا عدم توانایی در کاربرد عادی زبان، از انسانهای طبیعی جدا می کردیم، زیرا طریق عادی کاربرد زبان متضمن نوآوری است، نسبت به هرگونه نظارت محرک های برونی آزاد است و در تناسب با موقعیت های جدید و همیشه متغیر قرار دارد.   "نوام چامسکی  زبان و ذهن"

"عصر حجر" یعنی چه؟ شاید اولین برخوردی که با نام کتاب "عصر حجر" - البته پس از مطالعه ی کامل کتاب- انجام می شود نگرشی به "عصر حجر" به عنوان دوره ای از حیات انسان است که در آن "سنگها" به عنوان اولین وسایل و ابزار برای انسان به کار می رفتند، دوران پارینه سنگی یا دورانی که زندگی انسان تنها در یک چیز خلاصه می شد: استفاده از سنگ.

اما "عصر حجر" کنایه از دوران بسیار دور دیگری نیز می تواند باشد. دوره ای که شاید بتوانیم آن را دوره ی "نو کلامی" بنامیم. دوره ای که بشر خود را مهیا می ساخت تا در غیاب اشیا، آواها و اصوات را به کار گیرد. دوران پیدایش اولین دلالتهای آوایی و قرارداد های زبانی.

"خداوند خدا هر حیوان صحرا و هر پرنده ی آسمان را از زمین سرشت و نزد آدم آورد تا ببیند که چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم هر ذی حیات را خواند، همان نام او شد. پس همه ی بهایم و پرندگان آسمان و حیوانات صحرا را نام نهاد"

پس بی دلیل نیست اگر در ابتدای کتاب "عصر حجر" قرار داد می شود که:

سنگ: هر یک از توده های بزرگ و سخت معدنی و طبیعی دارای...

یا؛

سنگ: جسمی است سفت و سخت که در زمین و معدن و کوه به اقسام و رنگهای مختلف وجود دارد....

یا در ابتدایی ترین بخش کتاب می خوانیم که:

من قبل از اینکه نوشتن سنگ را یاد بگیرم

پرتاب کردن.....   سنگ را یاد گرفتم

زیرا هنوز هیچ قرارداد نوشتاری -یا شاید هم آوایی- برای کنار هم قرار دادن "سنگ" به عنوان دال و جسمی سخت و سفت که در... به عنوان مدلول وجود ندارد. و به این ترتیب سنگ می تواند هیچ چیز خاصی نباشد جز ترکیب سه حرف س ن گ یا حالت آوایی آن که به این نکته در متن کتاب نیز اشاره شده است بدون آنکه احتیاج باشد برای سنگ مفهوم یا مصداق خاصی برگزینیم:

همیشه از خودم سئوال می کردم

که جنگ

از این سه حرفی که دارد

چه طور این همه توپ و تانک و تفنگ در می آورد

و ما نمی توانیم

از سه حرف سنگ

این چیزها را در آوریم

یا:

انگشتمان را

به شکل تفنگ در می آوردیم و به جای بنگ-بنگ

می گفتیم سنگ-سنگ

اما در متن هیچگاه این واژه ملزم به سکون نشده است؛ بلکه تبدیل به عناصر دیگری می شود که در پیشبرد زبان راوی و همچنین پیشبرد روایت متن نقش سازنده ای دارد. پس در جلوه ای دیگر به عنوان "کلمه" به کار می رود تا واحد اصلی ساخت متن شود:

... بیا و دست از این سنگ بردار

اصلا قصه ات را با چیز دیگری بنا کن

یا:

سنگ صبور آن من -سواد- سنگ بنای این شعر

یا:

تمام سنگهای دنیا

در کتاب من جا گرفته اند

و هر سنگ هم

سر جای خودش نشسته است

اما سنگ در این مقام جز اندکی درنگ نمی کند و باز تغییر موقعیت می دهد. جایی به عنوان آوایی که هیچ الزامی به داشتن مفهوم یا مصداق خاص ندارد و هر -یا لااقل بسیاری از- واژه-ها- و آوا-ها-ی دیگر نیز می توانند به جای آن نقش بازی کنند به کار می رود.

متن: بازی ما را که یاد می گرفتند

ما بایست سنگهایمان را جمع می کردیم و

از آنجا می رفتیم

امکان متن: بازی ما را که یاد می گرفتند

ما بایست اسبابمان را جمع می کردیم و

از آنجا می رفتیم

یا... متن: تمام این حرفها

بر سر سنگهایی بود

که سرباز بیچاره به جان می خرید

با اینکه این سنگها

برای سرباز گران تمام شده اما...

امکان متن: تمام این دعوا

بر سر حرفهایی بود

که سرباز بیچاره به جان می خرید

با اینکه این حرفها

برای سرباز گران تمام شده اما...

گاهی نیز "سنگ" به عنوان دال برای مدلول: جسمی سفت و سخت که در زمین و معدن و کوه.... به کار می رود و در این معنا -خداقل یکبار- طوری به کار گرفته می شود که مخاطب را به دوره ی ابتدایی شکل گیری زبان؛ دوره ای که کنایات و اصطلاحات هنوز پا نگرفته بودند -یا لااقل مسلط بر تاویل عام خود نشده بودند- رهنمون می شود تا مخاطب در لذت کشف مفهوم و آفرینش دوباره ی متن همراه گردد:

مگر این سنگها

به کجای سربازها بر می خورد

که اینقدر خودشان را می گرفتند

هر چند نمی توان منکر برداشت دوگانه از بندهای بالا شد و این امکان وجود دارد که مخاطب از سنگ و طبعا از متن فوق برداشتی دیگر ارائه دهد، همانطور که در خیلی بخشهای دیگر نیز -یا شاید در تمام این بخشها- امکان تاویلهای دوگانه یا چند گانه نه نتها منتفی نیست؛ بلکه بسیار به جا و لازم است. قطار مشهور سوسور را به یاد بیاوریم:

 

 

ادامه دارد...

 

 

عباس فتوت

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧


عین عصر در ذهن حجر

عین عصر در ذهن حجر

علیرضا سمیعی

 

 اشاره: این نقد پیش از این در سایت ادبیات و فرهنگ منتشر شده بود، ولی اکنون در آرشیو آن سایت موجود نیست! از این رو در این وبلاگ باز نشر می شود.

**********************************************

سنگریزه:

« عصر حجر »  شعر نیست؛ کتاب است!

با این گفته شاید بتوان اهمیت عصر حجر    - در دهه ای که نامگذاری های مالوف، خسته کننده و نو آوریهای بی ریشه، نا امید کننده است   - را نمایان ساخت.  عصر حجر اولین کتابی ست که به صورتی جدی سعی در ناپدید کردن مرز بین داستان و شعر دارد و موفق نیز می شود. کما اینکه در این اواخر« طرزِ »  شنطیا مورد توجه شاعران دیگر نیز قرار گرفته است.

 پیرامون « نویسنده ی کتاب » بیشتر از « کتابِ نویسنده » سخن رفته است:

از فروش معترضانه این کتاب توسط شنطیا و دوستان هشت اش تا اعطای سیاستمدارانه ی جایزه شعر امروز ایران به وی...

این نوشته قصد دارد تا با نگاهی کلی، طرح های قصوی عصر حجر را بکاود و با نظری جامعوی به کارکرد زبان این اثر بنگرد.

******************************

سنگ بازی:

 

بازی عصر حجر از لحظه ای شروع می شود که نویسنده، تصمیم به کشتن « من »  می گیرد.   « من » برای به تعویق انداختن مرگش، شروع به خاطره خوانی و داستان سرایی می کند و بازی، شروع می شود.

«  من » بازی را با فریب مخاطب و البته نویسنده به راه می اندازد و عبارت سوم بازی را توی دهان مخاطب می گذارد: «  سنگ را یاد گرفتم...»

بعدها «  خودم » برای روشن کردن فضای فریب، جواب می دهد که: « این بود که اسم خودم را/ با "  سواد " عوض کردم » و به این ترتیب نسخه ی دیگری از «  من » سر بر می آورد تا بازی تحت تاثیر «  کنش و کنش متقابل نمادین »  پرسوناژ ها هدایت شود، ( بی صادق! )

گروهه ( من و سواد)  برای محدود ساختن تماس میان خود و حضار، شروع به هاله پوشی می کند و درست به همین دلیل است که کلمه ی «  من »  گاهی از جمله فاصله می گیرد، گاهی به جمله می چسبد و گاهی خود را در فعلها به صورت ضمیر متصل پنهان می کند.

دویی بودن فاعل در سطرهایی که راویان از بازی های کودکانه شان یاد می کنند کاملا مشهود است:

« آب توی دلم تکان نخورد / تکان نخورد؟ / یک لحظه چشمهایت سفیدی رفت / پاهایت از زیر تنت لغزید / صدای ریزش سنگریزه ها در ته ام را شنیدم »  

اینجاست که تفاوت «  من »  و «  در من »  روشن می شود.

«  در من »  نمایانگر الزامهای اجتماعی ست؛ بخشی از خود است که کنشگر از آن آگاهی دارد و در واقع چیزی جز همان ملکه ی ذهن شدن رویکرد سازمانیافته دیگران، یا « دیگری تعمیم یافته »  نیست . « در من »  نیروهای سازشگری و نظارت اجتماعی را باز می نماید؛ اما «  من » که همان خودِ خودش است، بخشی از «  من » است که کنشگر از آن آگاهی ندارد.  «  من » واکنش فوری کنشگر است.

برای بازشناسی کنشگران بازی عصر حجر، باید شناختمان را بر آنچه که آنها عملا در جهان اثر انجام می دهند، استوار کنیم؛ چه اینکه، «  من »  و «  سواد » به عنوان دو فراگرد نه چندان مستقل از یکدیگر، در فراگردی بزرگتر که همان چارچوب بازی عصر حجر باشد، حرکت می کنند.

پرسوناژهای عصر حجر، در تمام طول اثر به روایت خودشان گوش می دهند و آنچه به زبان می آورند، مدام بر آنها تاثیر می گذارد:

«  من    لبه ی ماه نشسته بود و/  به سربازها  شهاب سنگ  می زنم .»  

می بینیم که «  من »  از جمله فاصله می گیرد تا تحت تاثیر غریبه گردانی، تبدیل به خاطره ای در ذهن راوی شود؛ اما در سطر بعد، خودش را در فعل «  می زنم »  ظاهر می کند تا عینی  و « درون حال »  شود.

همین اتفاق در چند سطر بعد تکرار می شود:

« کاش چند تا احترام هم به / شانه های پدر می گذارم »  که وجه ذهنی -  آرزویی سطر بلافاصله پس از به زبان آمدن، عینی  - برآوردگی می شود!

 

سنگ بی پدر:

 

حضور همین تکنیک در نوع ایفای نقش سربازان در سنگ اول و سنگ دوم محسوس می باشد؛ سربازانی که در سنگ اول تنها بخشی از یک خواب بودند، در سنگ دوم تعبیر می شوند و« سئوال نکرده، جواب می کنند »  تا «  ما »  سنگهایشان را جمع کنند و از آنجا بروند

این اتفاق دقیقا برای پدر هم می افتد و حتا منجر به مرگ وی می شود، تا پای خون نیز به بساط بازی باز شود!

به این ترتیب شاید کار برادران غلتان در سنگ سوم رنگین تر و راحت تر باشد.

تکنیک یاد شده ی این عصر سنگ دل، به پدر هم رحم نمی کند:

«  پدر      ترجیح می دهد / که صدایش را درنیاورد / که بیافتد روی زمین و / بی حرکت مانْد.  »

" مانْد "  پدر را از " گذشته ای "  که توضیح داده می شود به " حال " ی که هم اکنون بیان می شود، می آورد.. پدر که دقیقا حالا بی حال و حرکت مانده است، همین تکنیک را در وضعیتی از بی جانی تکرار می کند:

« پدر / برای همیشه / سنگ خودش را به سینه می زند / و به خوابی عمیق تر از قبر / فرو رفت »

همانطور که می بینید، "  رفت "  نمایانگر عملی ست که موجودی زنده و نیمه مستقل انجام می دهد و اینجا پدری زنده در اثر می آفریند که می تواند در حالتی نیمه مستقل، خود به اراده خود ببرد و این شروع زندگی ذهنی  - رویایی پدر در عصر ما (عصر حجر) است!

 

سنگ سرخ:

 

سنگ سوم به عقیده ی من، صبورترین سنگ عصر حجر است؛ ایهامی که در:  «اما همیشه ی خدا کم می آورد / و مجبور می شد دوباره یکدوسه /… گاهی انگشت کم می آورد/ همان انگشتی که گاهی / روی/ بینی اش/ هیس / می شد » وجود دارد، دیگر کمتر با این دلکشی تکرار می شود.

گذشته از اینها « عجیب ترین لالایی دنیا »  نیز در همین سنگ گنجانیده شده است:

لا لایی الهَ لایی الا الله

لا لایی الهَ لایی الا الله

 

سنگ باران:

 

سنگ چهارم جایی ست برای خوابیدن منی که «  دیگر چشمش به هیچ خوابی نمی آید! »

« من »  می خوابد و برای مخفی نگه داشتن این تناقض و رسوایی، " سواد " ، "  نویسنده "  و " مخاطبین "  را نیز به خواب می برد و آنها را در دیدن رویای خود شریک می کند : رویا و تنها رویا؛ حکومت ذهنیت و اخراج عینیت؛ بازی شنگول ادراک در حد فاصل عین و ذهن!

تصویر کودکانه سنگباران شده ای که موضوعش خواب کودکی پدر مرده است را ذهنی می پندارید یا عینی؟

مبدا حرکت، از ساحت ذهنی ( رویا) خودش را به ساحت عینی ( تصویر)  می رساند تا به عنوان نقطه ی عزیمت، آماده ی پذیرایی از هنر پذیر باشد.

 

سنگ بی سواد:

 

سنگ پنجم شروع ایده آلی ندارد:

«  ماهْ / درست پای دیگ کار نمی کرد / نفت ستاره ها به ته می کشید / نفت ستاره ها به ته تر می کشید / نفت ستاره ها به ته کشیده تر می شد »  

فکر می کنم شنطیا سعی در تاکید بر کشیدگی «  می کشید »  دارد، در حالیکه « نفت »  ی که رو به پایان است مورد بی توجهی قرار می گیرد.

به هر حال، بازی عینیت و ذهنیت، در این سنگ هم ادامه دارد:

«  من دست می برم تا خروس را... خفه شو! »

روایتی که به طور طبیعی نقل می شود، ناگهان عملی می گردد!

نمونه ی این شتابگرایی را حتا با شدت بیشتر در:  « باید که می روم » می بینیم.

 

یکی از تمهیداتی که در عصر حجر، سنگیده شده، توجه به وجه فرهنگی زبان است. عصر حجر در این راه، جا به جا از ضرب المثل های پارسی سود می برد و گاهی این کار را به شکل چشمگیری انجام می دهد:

«  چشمم -  بی اجازه ی من  - آب نمی خورَد  نه! »

که «  چشمم آب نمی خورد »  و «  فلانی بی اجازه ی من آب هم نمی خورد »  با هم در یک سطر جمع شده اند؛ و یا:

« عقلم به پاره سنگ برداشتن نمی رسید »

که تلفیقی از « عقلم به  ... نمی رسد »  و «  عقلش پاره سنگ برداشته »  می باشد!

نمونه های دیگری از این دست بارها در عصر حجر تکرار شده است.

 

سنگ پنجم اما «  سواد »  را به خود نمی بیند؛ انگار «  سواد »  چیز خوبی برای این سنگ نیست!

سنگ در این سنگ، تنها به معنای دانشنامه ای خود -  که قبل از شروع بازی از دو فرهنگ معین و عمید به حاضرین دیکته شده   - به کار می رود و این امر با به مدرسه رفتن «  من » جلوه ی قابل توجهی به خود می گیرد.  ولی البته «  توی مدرسه اصلا هیچ چیز به آدم یاد نمی دهند »  و رفتن به مدرسه، موجبات سرشکستگی «  من »  را فراهم می کند.. به همین دلیل صفحه ی 44 داوطلب می شود تا ما بتوانیم خطای « من » را به روسپیدی صفحه ببخشاییم!

یکی از عجیب ترین سطرهای عصر حجر در صفحه ی 47  پرسه می زند:

«  به حساب سنگهایی ام را برسم/  که برادرم خورد/  بی آنکه خدا کند توی گلویش گیر نکرد! »

 

این گونه بازی زبانی که به منظور بی زمان کردن فعل و جمله در روند هدف نهایی عصر حجر ( عصر نا دَر کجایی و بی دَر زمانی )  رخ داده، هیچ بدیلی در ادبیات ما ندارد.

 

سنگ پیر:

 

همیشه اعتقاد داشته ام که غزل و قالبهای کهن دیگر، امروز نمی توانند به عنوان اثری مستقل نوشته شوند؛ بلکه باید در کنار یک متن دیگر به زندگی خود ادامه دهند و این اتفاقا گاهی کمک زیادی به آثار مختلف می کند.  از این رو خواندن « سنگ ششم » خالی از لطف نیست؛ به خصوص که مربع قبل از بیت پایانی، ما را به صفحه ی 26 - همانجا که « انگشت کم می آورد » می برد؛ چرا که آن صفحه مربعِ حاشیه را کم می آورد و آن را به غزل « سنگ سنگ تا پیروزی »  می بخشد تا ما پیرامون این کتاب را نیز بکاویم!

 

سنگی برای پرتاب کردن:

 

«  سنگ هفتم »  بازی را به اوج می رساند؛ سرعت سطرها زیاد می شود و تکاپو درصد بیشتری را به خود اختصاص می دهد .( گیرم که پر از کلمه ی  " حرف  " باشد)

سنگ هفتم، وانمود می کند که در حال پر حرفی ست؛ در حالیکه بیشتر از هر سنگ دیگری عمل می کند تا جایی که من را می ...

«  سرباز     باور کرد / و خواست هر طوری شده آن را  / از حلقومت می کشم بیرون »

راوی از جایگاه «  من »  به جایگاه «  سرباز »  نقل مکان می کند و با خرج دادن خشونت، سعی می کند لحن را نیز تغییر دهد.

در صفحه ی 60  پدر، برای آخرین بار در عصر حجر حاضر می شود تا برای آخرین بار بازی عینیت و ذهنیت را اجرا کند . او می خواهد کار این بازی را با تمام شدن کار خود تمام کند؛ بلکه این بازی با او به پایان برسد!

**********

جدال «  من »  و «  سواد » در سلول پنجره دار، ظاهرا به افتخار «  سواد »  می انجامد تا داستان به سنگ قبر ( سنگ تمام ) نزدیک شود!

« سواد »  آنقدر بازی را جدّی گرفته که به خودِ خودِ نویسنده ( رضا شنطیا )  که یک لحظه با متن، دهن به دهن شده، می گوید:

«  من خودم این شعر را / با سنگ و دندان/  به اینجا رسانده ام / تو فقط / خودکارت را خسته کرده ای! »

 

و اینجاست که «  سواد » از نویسنده می خواهد : « رویَت را برگردان و حواست را پرت کن!  »

 تا او دست به خود کشی بزند.

اما این درخواست، نیرنگی ست برای فرار «  سواد »  از دو صفحه ی سفید ( 66 و 67 )

اما چرا دو صفحه؟

همین موضوع، ظنّ ما را تقویت می کند که «  من »  به همراه « سواد » گریخته است و نویسنده ی بیچاره حالا باید با دو صفحه درد دل پیش چشم خواننده ها، جور آن دو صفحه ی سفید را بکشد!

نویسنده ای که حتا خودش هم فریب « ایهام »  سطرها و «  دویی »  بودن روایت و در هم آمیختگی «  ژانر» ها را طوری می خورد که از «  خواننده ی " من " ! » می پرسد :

« شما سواد را ندیدید؟! »

و حالا این منتقد است که می گوید:

شنطیای رضا! « سواد » ، مقابل ما آرمیده است.  این جسدِ همان کسی ست که از زندان به اسم

« من »  به ما تحویل داده اند.

لطفا به احترام « سواد »  یک دقیقه سکوت...

 

علیرضا سمیعی

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧


اینجا تمام حرف‌ها به سنگ ختم می‌شود

اینجا تمام حرف‌ها به سنگ ختم می‌شود

ابراهیم محبی

 

نگاهی به مجموعه‌ی« عصر حجر» سروده‌ی رضا شنطیا

 

شاید به قول لاکان «معنا» توهمی ماقبل فرویدی باشد اما بهترین شکل بازنمایی این پیوستار موهوم بوجود آوردن فضایی است آمیخته از سؤال و خیال تا همزمان صدق توهم و توهم صدق را شامل شود و رندانه از بند هر دو بگریزد. مهم ظرافت معماری چنین فضایی است نه صراحت و ستبری آن. از سویی انهدام و گسستگی مصنوع نیز حاصلی جز ولنگاری و تشتت ببار نخواهد آورد.

کارکردهای زبانی در حوزه ی شعر وقتی صورت تجربه های زبانی بخود می‌گیرد یا منجر به تولید انبوهی شعر- کالیکلماتور می‌شود یا به نوعی بازی با واژگان منجر می‌شود که از ژرف‌ساختهای ادبی- فرهنگی  بی‌بهره است. امروز خیلی‌ها می‌توانند با درنظرداشتن ظرفیت‌های معنایی واژگان بر ظرفیت‌های کاریکلماتوری زبان بیفزایند و احتمالاً موفق به ساختن جملاتی شعرگونه شوند یا با ایجاد نحو جدیدی به تجربه‌های زبانی تازه ای دست بزنند، اینگونه کارها هرچند خالی از لطف نیست اما شاعری کاری است که توان و خلاقیت فوق‌العاده ای می‌طلبد و به آن سادگی هم که پنداشته می‌شود بدست نمی‌آید. پس هر چقدر هم بخواهیم پارامترهای زیباشناسی را به دلیل تعریف‌ناپذیربودنشان از هنر مدرن دور بدانیم تنها به این دلیل که چنین نگره‌ای ماهیتی هیرارشیکال و متافیزیکی دارد باید توجه داشت که اساساً منشاء و مقصد هنر متافیزیک است و هنر ناگزیر از چنین ماهیتی خواهد بود؛ از طرف دیگر نادیده گرفتن پارامترها چنانکه هورکهایمر وآدورنو گفته‌اند خطر گسترش صنعت فرهنگ (kulturindustrie) را نیز به دنبال دارد، از همین‌روی است که آدورنو به ناگزیر هنر را به اصیل و نااصیل تقسیم‌بندی می‌کند و معتقد است این تقسیم‌بندی حداقل از تکثیر مکانیکی هنر جلوگیری خواهد کرد پس ناهنجاری زبانی همانقدر که به تجربه‌ی شکل‌ها و افق‌های نو می‌انجامد می‌تواند شکل مکتوب ناهنجاری روانی هم باشد و تفکیک این دو از یکدیگر بناچار در محدوده‌ی اعمال پارامترهایی صورت خواهد گرفت که تمهیداتی برای تعریف آنها را ناگزیر خواهد کرد.

اگر مجموعه‌ی «عصر حجر» را با بعضی از آثار که متمایل به رویکرد‌های زبانی‌اند مقایسه کنیم به‌راحتی می‌توانیم دریابیم که استفاده از رویکردهای زبانی اگر بدون پشتوانه‌ی قوی ذهنی و بدون ریشه‌های عمیق تاریخی باشد تا چه حد می‌تواند به جای ابتکار به ابتذال کشیده شود. به همان اندازه که کارهای خوب و ارزشمندی در حوزه‌ی کارکردهای زبانی وجود دارد نمونه‌های ابتذال زبانی هم در حوزه‌ی شعر کم نیست. کافی است نگاهی به مجموعه‌های منتشرشده در این دهه بیندازیم و آنگاه به قضاوت بنشینیم.

«عصر حجر» در عین سادگی بسیار پیچیده و حساب شده است، ظرافت‌های زبانی بی‌نظیری در آن می‌توان یافت، ظرافت‌هایی که به گمان من در کمتر اثری می‌توان سراغ گرفت، زیبایی اجرای کار به حدی است که از هیچ جمله ای نمی‌توان به سادگی گذشت.

عنوان کتاب به اندازه‌ی کافی گویای تحجری است که انسان شرقی به آن گرفتار است ونیز سنگ‌شدگی و سنگ‌بودگی: «چطور می‌توانیم / سنگ را فراموش کنیم ؟/ من از بچگی / با سنگ بزرگ شده‌ام /000 »

استخوان‌بندی اثر نیز بر پایه‌ی چند الگوی ساده‌ی نمادین بنا شده، چیزهایی مثل سنگ، سرباز، و... و کل قضیه داستان پسرکی است که  پدرش را بخاطر حرف‌هایی که زده‌ است کشته‌اند و پسر نیز نشان از پدر دارد و انگار این یک اجبار تاریخی است که همیشه حرف‌هایی وجود دارد که باید بخاطر آنها مُرد و از همین روی انگار خواب و راحت به چشم‌های انسان نیامده و این تقدیر ازلی با سرنوشت بشر گره خورده است.

استفاده از زبان محاوره‌ای، بیان کنایی،گویش کوچه و بازار وگریز از هنجارهای دستوری برای ساختن فضا و زبانی کودکانه و همچنین توصیف‌های انیمیشنی به خلق تصاویر کمیک ‌ـ‌ تراژیک و زیبایی منجر شده است:

این آخری‌ها / طاقه طاقه / از طاقت پدر کم می‌شد کم تا که/ طاق/ شد/ او که دیگر نمی‌توانست/ سنگینی آسمان را/ روی شانه‌هایش تحمل کند / شانه خالی نکرد و رفته / رفته/ در/ زمین / فرو رفت0 (ص 27 )

ــ سنگ‌ریزه ها را می‌ریزم توی دهانم / و با بغضی که توی گلویم گیر کرده ام / فرو خوردمشان/ آب توی دلم تکان نخورد / تکان خورد؟ / یک لحظه چشم‌هایت سفیدی رفت / پاهایت از زیر تنت لغزید /

000

ــ صدای ریزش سنگریزه‌ها / در ته‌ام را شنیدم / هاه / که کشیدم / به عمق خودم پی بردم

ــ حالا بغض ، خودش را به چشم‌هایم رسانده بود / اتاق پر از خیس و / پدر تنگ دلم بود / (ص 28)

ــ ماه / مثل یک قرص نان کپک‌زده / افتاده توی حوض خانه / خیس می خورد / تا شب تمام شود / و آسمان / کرکره‌اش را / پایین بکشد / ماهی‌های گرسنه هم ته ماه را در آورده‌اند / ( ص 31)

به توصیف زیبایی که از بیدارماندن کودک در ابتدای سنگ پنجم آمده توجه کنید : آسمان سیاه بود / سیاه / مثل دیگی که زیرش را / ستاره‌ها / روشن کرده‌ بودند / ماه درست پای دیگ کار نمی‌کرد / نفت ستاره‌ها به ته می‌کشید / نفت ستاره‌ها به ته‌تر می‌کشید / نفت ستاره‌ها به ته کشیده‌تر می‌شد / و بازی همینطور ادامه یافت / تا اینکه آسمان به جوش آمد و بارش / سر رفت / آسمان پاک شیری شده بود / خروس‌ها صدای مزاحمشان را/ از خرخره گرفتند و بیرون انداختند /  شنبه صورتش را به پنجره می‌مالید / هنوز سنم به لباس مدرسه قد نمی‌داد (ص40)

و یا کلاژ تصاویری که منتج به حظ بصری بدیعی می‌شوند : قلماسنگ/ شبیه/  قلاده سگ است / و دست‌به‌دست گشته تا به من رسیده است / قلما وبال گردن سنگی می‌شود / که بی‌پارس و پورس / به جای سربازها بو ببرد (ص 55)

و ژرف‌اندیشی‌ها را درتقابل‌های ساده: من به راحتی می‌توانم / از کنار آدمهایی / که بی‌گناه سنگ شده‌اند بگذرم / اما چگونه می‌توانم / پا/ روی سنگ‌هایی بگذارم / که بی‌گناه آدم شده اند

ــ این حرف‌ها قواره دهان هیچکس نیست / این حرف‌ها را برای دهان من هم ندوخته بودند/ دهان مرا برای همین حرف‌ها دوخته‌اند / و حالا که این حرف‌ها به من نمی‌آید / من برای چه باید به حرف بیایم؟(ص57)

ساختار ساده و در عین حال مستحکم این مجموعه ما را به تأملی بیشتر در ذات شعر وامی‌دارد، تأملی همراه با مقایسه‌ی آثار شعری تولید شده در یک دهه‌ی پر فراز و نشیب و پر حرف و حدیث که قطعاً تبعات و آثار درازمدتی بر جای خواهد گذاشت.

«عصر حجر» در عین حال که راوی یک تقدیر تاریخی مستمر و تکرارشونده است منطق راوی را نیز در تقا‌‌‌‌بل خیر و شر و قاعدتاً برتری خیر به چالش می‌کشد و بدین‌صورت نشان می‌دهد که عقلانیت مدرن نیز در عین آگاهی در چنبره‌ی همان تقدیر تاریخی اسیر است:

سرباز باور کرد / و خواست هر طوری شده آن را / از حلقومت می‌کشم بیرون / و من / باید مجبور شوم / تا آخرین نقطه‌اش را / بالا /  بیاورم / گندی که من بالا بیاورم حرف ندارد / پس از دهان خودم می‌گیرم و / حرف توی دهان پدر می‌گذارم / پدر / همیشه باید به سربازها گفته است : « مزدور » / و من / برای این که حرف او را / پیش برده باشم / زل چشم‌هایم را / ریختم توی صورت سرباز و « مزدور کثیف » 000

ابراهیم محبی

بهمن 81

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧


هفت سنگ در یک مشت

هفت سنگ در یک مشت

دغدغه ای که نام آن را رها سنگی می گذاریم

 

نگاهی به کتاب عصر حجر از رضا شنطیا

داریوش معمار

 

 

 

هفت منزل، هفت خان، هفت پرده، هفت دور، هفت نوبت و هفت سنگ تا سنگ تمام سعی دارد ما را وارد "پسا روایت"ی نماید که از عبور بینامتنی کنشی مشترک برای قصه گفتن، توصیه نمودن، ترغیب و تجویز کردن، قول و قرار و نصیحت، تشویق و تنبیه نمودن و همینطور رد کردن چنین شرایطی جهت دستیابی به شرحی بر دغدغه هایی که نام آن را "رها سنگی" می گذاریم بهره برده است.

شاید آنچه باید در یک متن خلاق و پویا فعال شود تفاوت آن متن با شیوه ی ذهنی خودش باشد، یعنی فاصله ای که متن از خود می گیرد تا در خلا اش بتواند آن امر پنهان و غیر و قابل عرضه را برای ما عرضه پذیر و در عین حال به مانند یک "فرا ایده"ی غایب حاضر نماید.

ژان فرانسوا لیوتاردر کتاب وضعیت پست مدرن – گزارشی درباره دانش – به نظر می آید آنجا که به دانش روایی و مشروعیت روایت در برابر مشروعیت زدایی نمودن به مثابه تمایز زدایی کردن از زبان و آگاهی می پردازد، پیرامون قابلیت "کرداری" یک متن ادبی، چه داستان و چه شعر چنین نظری دارد "طنز، هجو، چندگانگی، ناهماهنگی، کنایه، یکنواخت نبودن" و در ضمیمه ی کتابش وقتی به سئوال پست مدرن چیست پرداخته با تحلیل و واشکافی حضور چنین بسترهایی در آثار پروست از یک نظر و جویس از زاویه ای دیگر سعی در روشن تر نمودن این کیفیت، مبرا از بازنمایی صرف ایده ها و اراده ها برای ما داشته. یعنی همان حد فاصلی که "چهره مرد هنرمند" و "دوبلینی ها" را بر خلاف "بیداری فینگن ها" در حد نقل رفتار و مبارزه ای با درک اخلاقی دوران پیشامدرن باقی می گذارد – همان موقعیت اثر مدرن – *

حال با توجه به دو موضوعی که در پاراگراف اول و دوم این نوشته به آن اشاره شد به سراغ "عصر حجر" کتاب رضا شنطیا می رویم.تا وارد چشم اندازی از توصیفِ بازی در هفت سنگ از "تنها انگاری های" یک نسل باشیم.

جریانی که ما را در یک منظر (پرسپکتیو) چند گانه از آنچه دشواری رخدادها ست بر سنگ اول رها نموده و با ایجاد سوء ظنی گسترده نسبت به مشروعیت فراگیر "خود روایتگری" های کلان در عصر جدید سرانجام به سنگ هفتم که شاید همان "آرمان روشنگری" در شرایط گسست است می رساند.

 

وجه کنایی و طنز آلود جستجو و هویت سازی های گسسته در مجموعه عصر حجر که همزمان از تاریخیت "روایت خطی" پیرامون تجربه ای تراژیک از زیستن انسان معاصر نیز در خود بهره می برد از دو سو به دلیل موجودیتی که از خود بروز داده در خور اهمیت است. اول تزریق نوعی طفولیت که در کنار آن شرایط تراژیک و تکان دهنده که به نوع زمانی زیستن ما برمی گردد منجر به سادگی در لحن گزینی شده و در نهایت تناقض و دوگانگی گزنده و ویرانگر را موجب می گردد و بعد فاصله ای که در مسیر التقاط این دو روند نا مانوس در بطن روایت، به آن دست پیدا نموده و به واسطه اش امتیاز ویژه ی انگیزه های تاریخی موجود در روابط روزمره را مختل می نماید. تشدیدی که هجو و برخورد واکنشی عمومی با گونه ای برجسته سازی و نهادینه نمودن الگوهای مستحیل در بستر هایی سنگ شده و مبتذل توسط انگیزه های غالب در جامعه را نشان داده است.

 

 

اما آنچه که در این کتاب به نظر نگارنده بیشتر در خور تامل است و روشن تر باید به آن پرداخت، فاصله ای می باشد که تلاش دارد در وجه اخلاقی با خودش بگیرد؛ نوعی فریبندگی که صراحت ادواری ذهنیت ما در قبال دریافتمان را درست در آخرین لحظه مانده به قضاوت، بازی داده و ریشخند نموده تا به وسیله ی آن، جریان آگاهی را از مسیر "تداعی های همخوان" خارج نماید.

پرداختن به حواشی و کشیدن آنها به مرکز متن و همینطور به حاشیه راندن و مبتذل نمودن آن بینش متافیزیکی معمول، با بهره بردن از تنش های جاری شیطنت وهم انگیز زبان طفولیت و سادگی درک ناشدنی و چند گانه ی همراه آن از ابزارهای فعال در این شرایط می باشند. نوعی ناپیوستگی، که هم می آفریند و هم آفرینش به عنوان موضوعی برای اثبات آن حقیقت غایی را با تمام توان مختل می کند. فرایندی انحرافی که ظاهرا نمی خواهد تنها جا به جا یا جایگزین نماید؛ بلکه در صدد متحول نمودن است. البته تا آنجا که خودش به خودش اجازه دهد. (در ادامه به این مورد بیشتر می پردازم)

شنطیا قدم به قدم ما را با وضعی درگیر کرده که دغدغه ی اصلی اش بازی دادن و منحرف کردن و ضربه زدن به عادت دریافت مخاطب از مشروعیت مقولاتی مانند مرگ و زیستن و ارزش نیکی و بدی در انتخاب هاست.

او در وهله ی اول به نظر می آید مشغول شرح سنگ به سنگ قصه ای از زندگی و رنج کودک دورانش می باشد، مرور خاطرات و وقایع به همراه قرارهایی که با دیگران گذاشته و توصیه هایی که پذیرفته یا به دیگران نموده. اما وقتی ما را مثلا در سنگ چهارم ناگهان در یک تصویر گنگ رها می سازد، هر چه پیش از این بوده ویران شده و با طنزی گزنده و کنایه ای هجو آلود آمیخته می شود و اینجا می توان به گفته لشک کولاکوفسکی –متفکر لهستانی- اندیشید که می گوید: فقط عده ی معدودی شهامت به خود خندیدن را دارند.**

 

"دلم می خواست می توانستم کاری کنم که حضور من، در گفتار امروزم، و گفتارهایی که شاید سالیان سال باید در این جا ایراد کنم، آنچنان ناپیدا بنماید که به چشم نخورد. به جای آنکه من رشته ی سخن را به دست گیرم، دلم می خواست سخن مرا در بر می گرفت و به سوی هر گونه سرآغاز ممکن می برد. دلم می خواست در می یافتم که در لحظه ی سخن گفتن، صدایی بی نام، مدت ها پیش از من بلند شده است و مرا کاری نیست جز که با آن صدا هم آواز شوم، دنباله ی عبارت را بگیرم و بی آنکه کسی متوجه شود چنان در تارو پود آن بخزم که گویی خود آن صدا، با یک لحظه باز ایستادن مرا به جای خود فرا خوانده است."

نوشته ی فوق سخنان میشل فوکو در سالن امفی تاتر کلژ دو فرانس در کارتیه لاتن پاریس پیرامون گفتار یا شاید خلق گفتار است. *** آنچه که بیش از هر چیز در تحلیل و بررسی این جملات دارای اهمیت می باشد، برداشتن مرزی است که معمولا آگاهی ما به زبان تحمیل می کند. یعنی همان قیومیت مؤلف بر کیفیت وجود متن، آوا مندی فراگیری که سعی دارد "جنسیت مالکانه"ی خود را مبدّل به هویت و تمامیت اثر نماید.

استراتژی فوکو رهنمون نمودن مؤلف به سمت تامل در جایگاه و رابطه اش با جریان سیّال خلاقیت در زبان می باشد و یکی از عمده مسائلی که در کتاب عصر حجر بر خلاف تلاش های مؤلف رخ می دهد نیز همین حضور کلان و غالبا قطعی راوی گاه عصبی و گاه مهربان است که به دلیل نوع باز تابندگی اش در اثر نمی تواند جایگاه خود را به راوی دیگر متن واگذار نماید و استدلالات و الگوهای ذهنی اش را به صورت آزاد در اختیار این فضا بگذارد. به همین دلیل در ابتدای نوشته نظر شما را به ترکیب "رهاسنگی" که بیانگر چالش مدام آن کلیت یک دست در روایتگری، با تلاش ویرانگر و هجو آمیز راوی در برخورد با وجوه ارزشی آن است جلب نمودم. حرکتی که سعی دارد در عین حفظ هویت مستقل و غالب خود در اثر، با به کار گیری طنز و به حاشیه راندن صراحت آگاهی این وضع به تفاوط هایش نیز دست پیدا کند.

در ادامه اما شاید بتوان گفت که کتاب عصر حجر، هر چند نمونه ای از برخورد طنز آلود و کنایی انسان امروز با کیفیت های علنی و قطعی گذشته – فرهنگ و تاریخیت رخدادها- است، اما در کنار آن، تلاش "منِ" او جهت تثبیت آن جاودانگی آرمانی موجود در سنت روشنگری اینجایی را هم نمی توان نادیده گرفت. تمایز زدایی که نه به نفع بسط و فعال شدن حاشیه ها بلکه در جهت استقرار و تائید آن حقیقت غایی و تمام می باشد.

آنچه که آمیزه ای است از ساده لوحی نگاهی که خود را مبرا از هر گونه خطا و اشتباه می داند، در کنار نوعی تجاهل عمومی به ندانستن و همینطور خود خواهی و بلند پروازی ذاتی اینجایی که مؤلف را در ارائه ی دانایی خویش به عنوان راهبر و راوی تمام این اتفاق به پیش می برد. خشونتی که هر چند دغدغه ی دیگر گونه شدن و نو به نو شدن را دارد، اما گاه عصبیتش در زیاده روی برای بروز دادن خود طی متن، جنسیت آن را تحقیر نموده و خلاقیتش را در فرایند ساختن و ساخته شدن تحلیل می برد. نوعی هم محوری یا خود گزین سالاری که با تمام تلاش های انجام شده در قالب عبور از صلاحیت دستوری زبان یا بسط برون رفتگی اش از موقعیت پروژه ای با طنز و موقعیت کنایی و هجو آلودی که دارد، باز ممکن است با تبدیل شدن به گزاره های نخبه، هر وجه دیگری جز خودش را مصادره نماید.

و آخر اینکه همه چیز تنها احتمال دارد آنگونه باشد که ما می اندیشیم. یا به قولی حقیقت آنگونه نیست که می پنداریم، بلکه آنگونه است که نمی پنداریم.

 

 

 

 

* وضعیت پست مدرن-ژان فرانسوا لیوتار-ترجمه حسینعلی نوذری-انتشارات گام نو

** درسهای کوچک در باب مقولاتی بزرگ-لشک کولاکوفسکی-ترجمه روشن وزیری-انتشارات طرح نو

*** نظم گفتار-میشل فوکو-ترجمه باقر پرهام-انتشارات آگه

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧


در ستایش کبد خسرو شکیبایی

 

خسرو شکیبایی

 

 

 

 

 

 

 

  چهل روز است دارم به کبد خسرو شکیبایی فکر می کنم که اکنون دارد روند پوسیده شدن را طی می کند.

از زمان کشف بدن به عنوان یک سوژه ی علمی، همواره از فیزیولوژی و رابطه ی بدن با انسان و از روابط اعضای بدن با یکدیگر سخن رفته است. حتا زمانیکه سعدی می گوید:

بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار

باز هم شاهد رابطه ی بدن با بنی آدم هستیم و نه بر عکس!

اما آنچه این روزها ذهن مرا به خود مشغول کرده رابطه ی انسان با بدن است؛ با بدن خودش و بدن دیگران!

در نظامهای دینی - اخلاقی همیشه بعضی از اعضا "شطرنجی" می شوند. آنجا هم که امکان شطرنجی کردن نیست، بدن و بنی آدم هر دو حذف می شوند. در این نظامهاست که "زبان" سرخ، "سر" سبز را می دهد بر باد!

سرک کشیدن در بدن، یعنی واکاوی مرزهای اخلاق! همیشه بدن برای اثبات گذشته ی بدان ابزاری بس گران بوده است. مگر نه اینکه اعضا و جوارح ما نیز در آینده، گواهی خواهند بود بر گذشته مان؟! خطاهای انسان و عدول او از قوانین اخلاقی، اولین اثرش را در بدن جا می گذارد. در اینجاست که هر عضو، نماینده ی دائمی صفتی می شود. ریه یعنی دود، کبد یعنی الکل و…

حتا دزدی، مساوی است با قطع عضو…حکومت های توتالیتر همواره کالبد شکافی اعضا را در دستور کار خود قرار می دهند تا ثابت کنند فساد جوارح یعنی فساد جوامع!

شناخت بدن با تمام جزئیات آن، موفقیت "شکنجه" را نیز تضمین می کند. بدن، شکننده است؛ بدن زخم پذیر و درد پذیر است. تمام اینها را موقع شکنجه در نظر می گیرند!!

رابطه ی یک نفر با بدن اش آشکار کننده ی رابطه ی وی با جامعه، اخلاق، دین، قانون و... است. و کبد خسرو شکیبایی نیز از این قاعده مستثنا نیست.

آری! کبد خسرو شکیبایی خطرناک است؛ حتا بیشتر از خوابهای حمید هامون.

اما خسرو شکیبایی ده ها جایزه ی دولتی و نیمه دولتی و بین المللی را با "دستهایش" گرفت و نه با کبدش. پس دست او را به گرمی می فشارند و از جنازه اش اجازه می گیرند تا علت مرگ او را "ایست قلبی" اعلام کنند!

اما این ایست قلبی، نتیجه ی "سرطان کبد" بود.

 و اینجاست که کبد بنی آدم شطرنجی می شود.

سناریویی که پیش از این برای "ریه" ی هوشنگ گلشیری و حسین منزوی که از آمبولی درگذشته بود رقم خورده بود. اعضایی شطرنجی شده که تنها به درد زیر خاک کردن می خورد.

حتا معتقدم اگر امروز با تمام قوا به شطرنجی کردن "مفهومی" به نام صادق هدایت دست می زنند، نه به خاطر آرا و نوشته هایش - که می بینیم چند سالی ست با مجوز قانونی چاپیده می شوند- بلکه به خاطر آن بلای هولناکی ست که وی سر "بدن" خود و "دیگران" آورد!

 

www.shantiya.com

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧


تقحیقی روی روش خوادن کملات

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید.

www.shantiya.com

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


ٍفعلا همین... همین؟

مَن...

مَن...

در عاشقی

«مِن - مِن» کُن ام!

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

نشر اکاذیب:

زندگی / شعر من:

 

http://rezashantiya.blogfa.com

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :


هستم اگر می روم؛ گر نروم نیستم...

 

آغاز و پایان سال ۷۰۲۹ میترایی، ۳۷۴۵ زرتشتی و ۱۳۸۶ خورشیدی

بر مخاطبان این وبلاگ

خجسته باد

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :


 

 

برای عضویت در بزرگترین گروه ادبی ایران به آدرس زیر مراجعه کنید:

 

http://groups.yahoo.com/group/cafezurich

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


۳ لوژی...

۱) آخرین اخبار در شعر و شاعری را می توانید روی پیش خوان کافه زوریخ بخوانید...

خبرهای خود را نیز می توانید برایم بفرستید.

۲) مدتی ست در حال نوشتن مطلبی هستم با عنوان خطاب به گاوها که طبق معمول زحمت انتشارش را پرهام شهرجردی عزیزم تقبل کرده. این مطلب بغض فروخورده ای است که کم کم دارد خودش را به چشمهایم می رساند. مطلبی است که کک به تنبان خیلی از شاعر نماها خواهد انداخت و آب در خوابگه موریانه های شعر امروز خواهد ریخت. منتظر باشید.

۳) شعری که در ادامه می آید، تقدیم می شود به فرزانه مرادی.

 

هشدار

 

همه ام را          

     د ا ر  

  كشيده بالا

با اين همه

 يك سر و گردن از مرگ 

                                        سَر تَرَم

زمين      از اين بالا

 تنهاه

 زمين     از اين بالا ست

وَ چيزی كه تغيير كرده، صدای من است؟!

 

مثل ماهیِ تا چند لحظه ی ديگر ماهی، سعی می كنم قُلّاب را ببلعم

وَ

خودم را به سايه- روشن ام

            - كه می له های سی نه ام را شكست و گريخت -  برسانم،

 

همينطور شده چشم هايم عينِ باز

وَ صدای تغيير كرده تر در از ته ام مي آيد.

ادامه ی بازی ام را زيرِ خاك مي كنم،

از روی  بغل دستی ام می مير...

نه نه من... من نمی ميرم؛

                            فقط به اندازه ی همه ام

                                               مورچه می شوم

 

( حالا مثل بچه های خوب، می رود توی خانه ی اجدادی اش، خودش را می خواباند وُ در جهانِ بهتری بيدار می كند: )

 

پاشيد!

اين جا شهر شانه های درد كشيده است

تابوت هايتان را به دست باد بسپاريد

وَ زود گورتان را از اين شعر گم كنيد.

قبل از اين حرف ها

درخت های انار

خون مرده ها را مكيده اند!

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


بوی خون خسروان آید همی...

کافه زوریخ

 

جهان ما

             به دو چیز زنده است

اولی شاعر

و دومی شاعر

و شما

          هر دو را کشته اید

اول: خسرو گلسرخی را

دوم: خسرو گلسرخی را...

 

 

                                           رضا براهنی

  

 

 

 

 

 سپیده دم فردا با بوی خون خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان فرا خواهد رسید. سی و سه سال است که سپیده دم بیست و نهم بهمن ماه، بوی خون خسروان آید همی....

چندی پیش تلویزیون جمهوری اسلامی در یک حرکت غافلگیر کننده صحنه هایی از دفاعیات خسرو گلسرخی را پخش کرد و موجب حیرت همگان شد. این تصاویر سی و دو سال پیش نیز از تلویزیون شاه پخش شده بود اما به طور کامل و بدون سانسور!

البته تلویزیون رژیم گذشته با پخش دادگاه گلسرخی و همرزمانش سعی کرد تا به مردم یا به خودشان بقبولانند که مخالفان رژیم گروههای چپ هستند نه مبارزان مذهبی. اما پخش بخشهایی از دفاعیات گلسرخی از تلویزیون جمهوری اسلامی سعی در قبولاندن چه چیزی دارد؟

بدون شک مبارزات خسرو گلسرخی و دفاعیات او در بیدادگاه شاه برگهای زرین یا بهتر است بگویم خونینی از تاریخ ایران است که متاسفانه هر حزب و جناح بسته به گرایشهای فکری خود سعی در قاب کردن این برگهای خونین بر دیوار افتخارات خود هستند. اما ای دریغ که فقط برگها را مچاله می کنند.

امروز تاریخ را اگر چه قوم غالب می نویسد اما هرگز نمی شود به مدت طولانی آن را تحریف و یا تحذیف کرد.

گروههای چپ، قسمتهای مذهبی دفاعیات گلسرخی را حذف می کنند و گروههای مذهبی، قسمتهای مارکسیستی دفاعیات وی را.

بگذرم!

اینک متن کامل دفاعیات خسرو گلسرخی را تقدیم می کنم:

 

 

 

 

 

این سوگوار سبز بهار 

این جامه سیاه معلق را 

چگونه پیوندیست

با سرزمین من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

آیا شکست

در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

 

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود

که سایه مطبوع خویش را 

بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد 

و باغ‌ها میان عطش سوخت 

و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد

این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

ثقل زمین کجاست 

من در کجای جهان ایستاده‌ام

با باری ز فریاد‌های خفته و خونین 

ای سرزمین من!

من در کجای جهان ایستاده‌ام؟

ان الحیاه عقیده الجهاد. سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.

من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم، و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم. خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستار‌خان‌ها و حیدر عموغلی‌ها، پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.

از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است. سید عبداله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها، نمودار صادق این جنبش‌ها هستند. و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند. هنگامی که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکی‌های بسیاری وجود دارد. چنین است که می‌توان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسی‌ها و ابوذر غفاری‌ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و اسلام مولا علی را تأیید می‌کنیم.

اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم {در اینجا یک نفرمی‌گوید: «دروغه»} و خون ادرار می‌کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران، این است.

زندان های ایران پر است از جوانان و جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است.

در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.

یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام این خفقان، می‌توان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار می‌کند و می‌جنگد و پوزه تمدن ب – 52 آمریکا را بر زمین می‌مالد.

در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما، مثل خلق‌های بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمی‌دهند، چرا که واضح است آنچه که باید به خلق‌های ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته‌بندی می‌شود، می‌باشد.

توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای ظاهر می‌شود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند، آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو می‌کنند که خلق نداند دشمنش کیست.

در اینجا آقای دادستان، اشاره‌ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما می‌خواهیم بیاییم و به جای دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی‌ست که نظام‌ها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که برده‌داری دورانش تمام می‌شود، هنگامی که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی در می‌رسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌های زراعی، شرکت‌های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب توده‌ای بشود، ناگزیر است که به رفرم‌هایی دست بزند.

آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». از چه؟ «از قرضی که داشتیم. نمی‌توانستیم بپردازیم.»

اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خرده‌مالکی که با ماموران دولتی می‌سازد، نزدیک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌های دیگر را می‌خورد. در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان فئودال‌ها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت می‌کنند؟ همان فئودال‌های سابق هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌های سهامی زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .

رئیس دادگاه: «از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.»

خسرو گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم . . .»

رئیس دادگاه: «شما، به عنوان آخرین دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی، آنچه به نفع خودتان می‌دانید، در مورد اتهام بفرمایید.»

خسرو گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم، می‌توانم بنشینم و می‌نشینم . . .»

رئیس دادگاه: «شما همون قدر آزادی دارید که از خودتون (گلسرخی: «من می‌نشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»

خسرو گلسرخی: «من می‌نشینم. من صحبت نمی‌کنم.»

رئیس دادگاه: «بفرمایید.»

********************

امروز تولد آقام هدایت است. شما را دعوت می کنم به یک کافه....

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


آنکه مرگش ميلاد پُر هياهيای هزار شهزاده بود...

forough

الف) روزگار هولناک بی فروغ....

ل) من به خود نامدم اینجا...

م) روز - به روایت معتبر - میلاد اسم اعظم...

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


به جای خداحافظی

 

مرکوری؛ سیاره ای که هدایت من بر عهده ی اوست!

                               « مرکوری؛ سیاره ای که هدایت مرا بر عهده دارد!»

 

 

 بیست و پنج سال پیش در چنین روزی، جهان را مرتکب شدم و حتما هنوز جوانم!

 وقتی که فکر می کنی، می بینی واقعا بیست و پنج سالگی اوج جوانی ست؛ اما کمی دقت کن!

 دقت می کنم...

 من حالا ربع قرن زندگی کرده ام!

 بیشتر دقت کن!

 نه! خدا را!

 من - از امروز به بعد -  در نیمه ی دوم عمرم به سر می برم.

 

 از امروز می توانید تا ده بشمارید؛ اگر برنخاستم... ناک اوت و خلاص!

 و اگر بلند شدم... یکی طلبتون!

 

  

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها :


 

 

کافران را دوست می دارم - از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند.

 

می گویند « آری - کافریم، دشمنیم. »

 

اکنون، دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم.

 

اما این که دعوی می کند که « من دوستم » و نیست، پُر خطر است.

 

شمس تبریزی

 

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها :


به دور از عنوان

 

 

 

 

 

 

 

 ایران، همیشه و هنوز کشور شعر است

امسال نیز شاعرانی که به یاد حضور نبود آن غول زیبا بودند، مراسمی در خور بر پا داشتند؛ اما چرا هر سال کمتر می شویم؟ آیا بزرگتر می شویم؟

امسال نه اعضای کانون نویسندگان و نه نماینده ی آنها ( = دسته گل ) حضور نداشتند.

جماعتی دور شاملو – که دیگر حوصله نداشت – گرد آمده بودند؛ البته روی قبر صفرخان و محمود همسایه ها!!

و شاعرانی که کاری با کار این قافله نداشتند، پراکنده اما یکدل، آواز خوان، سر گردان و تا حدودی حیران و نگران بودند.

علیرضا بهنام، سپیده جدیری، کورش کیانی، حجت بداغی، احسان هاشمی، علی قربان نژاد، پرهام شهرجردی، فرزاد سالک نیا، افشین کریمی فرد، هادی خوانساری و... از کسانی بودند که گر چه با دیگران فاصله نداشتند،این روز را فراموش نکردند. 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها :


 

آیا ما آرتور رمبو را به آدم کشی اش می شناسیم؟ آیا کافکا را به دائم الخمر بودنش می شناسیم؟ این که فوکو همجنس باز بوده چه نقشی در خواندن آثارش دارد؟ چقدر اهمیت دارد که شاملو چند بار ازدواج کرده؟ چه اهمیتی دارد که فروغ و نصرت چه روابطی با هم داشته اند؟ آیا هایدگرِ فاشیست دیگر یک فیلسوف تاثیر گذار نیست؟ آیا نیچه چون جلق می زده بایست نادیده گرفته شود؟ آیا هدایت...؟ نه! نه! هر کس می خواهد به هدایت برسد باید صادق باشد. ( لااقل با خودش )

رادیو بی بی سی که دشمنی دیرینه ای با صادق هدایت دارد به مناسبت صد و یکمین سال تولد آن غول زیبا ویژه برنامه ای تدارک دیده و تا می توانسته هدایت را تخریب شخصیتی کرده است. این برنامه با اعتراض های پراکنده ای روبرو شد؛ اما اکنون این رسانه تصمیم گرفته چهارده برنامه ی دیگر این اراجیف را ادامه دهد. جمعی از شاعران و نویسندگان به توسط مانیها تصمیم به محکوم کردن این حرکت غیر فرهنگی و کاملا برنامه ریزی شده گرفته اند.

دستینه ( امضا ) ی من پیشکش به اشباح و ارواح هدایت که همه جای زندگی ام را تسخیر کرده است.

شما هم می توانید دینتان را به پدر داستان نویسی مدرن ایران ادا کنید.

گزلیک دسته استخوانی آقام هدایت اکنون در دستان ماست و بر ما و شماست که آن را در شکم رجاله ها و لکاته ها فرو کنیم.

زیاده تصدّقتان

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :


 

بهاری دیگر آمده است آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست

 

مدتی به سبب شرایط نامساعد روحی - روانی توان به روز رساندن این وبلاگ خانگی را نداشتم. اکنون با تمام روحم برخاسته ام تا تولد اشو زرتشت ( 5 فروردین ) را جشن بگیرم.

در ضمن از تمام دوستانی که در این مدت از طریق ایمیل مرا دلداری دادند، تشکر می کنم. 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :


 

 

مردی که خلاصه ی خود بود

در ديگر جهات و جنبه ها، شاملو در دو دهه ی متعاقب كتاب جمعه فرصت يافت پا به سن شود و طعم شيرين احترام جامعه به شاعری سپيدموی را بچشد، در دفاع از موقعيتش به عنوان ملك الشعرای زبان فارسی با مدعيان نبرد كند، پرآوازه تر شود، نيش بزند، اتهاماتی زهرآگين بشنود، اشتباههايی قابل اجتناب مرتكب شود، برخی مطالبِ نالازم بنويسد و تجربياتی كسب كند كه گرچه همه ی آنها خوشايند نبود، بخشی ناگزير از فعاليت اجتماعیِ فردی بود كه پس از پنج دهه نوشتن، تن به بازنشستگی نمی داد و بودن و دانستن را عملْ تلقی می كرد. به عنوان آدمی شيفته ی زندگی، آشكارا از همه ی اين ماجراها عميقاً لذت مي برد.

نخستين تجربه ی نيمه خوشايندش در دهه 1360، پيشنهاد شدنِ نامش برای جايزه ی نوبل بود. گرچه برنده ی جايزه ی سال پيش از آن گابريل گارسيا ماركِز بود، در آن سال ( 1983) جايزه ی نوبل در ادبيات را به نويسنده ای انگليسی به نام ويليام گُلدينگ دادند كه وزنه ای در ادبيات غرب به حساب نمی آمد ( مهمترين كتاب او، خداوندگار مگسها، از سالها پيش از آن در كلاسهای ادبيات انگليسی تدريس می شد، اما هيچگاه مستقلاً جاذبه و خواننده ی چندانی نداشت). شاملو در شعر و ادبيات و زبان كشورش وزنه ای بود و مدافع و پيرو و مقلّد داشت. با اين همه، شرايط برای عرضه كردن او و شعرش مساعد نبود. نه همه ی اديبان ايرانیِ مقيم خارج حاضر به دفاع از او بودند و نه انزوای سياسی كشورش در عرصه ی جهانی به او كمكی می كرد.

علاوه بر همه ی اينها، بايد بر عامل ديگری انگشت گذاشت كه جزو منش او بود. شاملو، در عين وسعت نظرش در ادبيات و فرهنگ مكتوب، در ايجاد ارتباط با افرادی از ملتهای ديگر مسئله داشت. با وجود مطايبه ای كه در طرز صحبت او با هموطنانش بود، در صحبت با خارجيها كار بر او بسيار سخت مي شد، شايد چون نه از عهده ی پيش بردنِ بحثی دقيق با زبانی فرنگی بر می آمد، و نه هيچ گاه از ترجمه ی حرفها و شعرهايش احساس رضايت و اعتماد به نفس می كرد ) وقتی گذرا به او گفتم در ترجمه ی يكی از شعرهايش به انگليسی بهتر بود به تفاوت لغویِ ميان گاو شخم زن و گاو جنگی توجه می كردند، چنان هيجان زده و عصبانی شد كه گويی سالها دنبال مدرك جرمی می گشته و حالا آن را پيدا كرده است و تمام شب بحثش اين بود كه شعرْ قابل ترجمه نيست).

در سالهای 1358 و 59 كه در ملاقاتهای محققان و گزارشگرانی غربی با او حضور داشتم، می ديدم كه چه تلخ حرف می زند و ملال آور بحث می كند. حتی يك مورد به ياد ندارم كه توانسته باشد چند دقيقه ای با صحبتهايش سر يك ايتاليايی، فرانسوی، آمريكايی يا انگليسی را گرم كند. با همه ی آنها چنان سوگوارانه حرف می زد كه انگار مجبور به ابلاغ وصيّت جوانی ناكام يا اعلام شكستی ابدی است. بيان درد با لحنی ملايم بيشتر ايجاد همدردی مي كند، بخصوص از سوی فردی اديب كه تسلط بر كلمات و سبكهای سخنْ حرفه ی اوست. خيل آوارگان و گرسنگان اگر مدام ضجّه بزنند حق دارند چون كار ديگری بلد نيستند، اما يك شاعر بايد بتواند حتی درباره ی دردها با لحنی بديع تر از شكايت و فراتر از ناله بحث كند. ضرباهنگ كُند، حرف زدنِ كشيده و تودماغی و لحن بی حوصله اش در چنين مواقعی زنگار اندوه ماليخوليايیِ اشعار كليشه ی قدمايی را داشت و از روحيه ی مثبت گرای انسان امروزی دور بود.

در سال 1366 در پی دعوتی كه از كنگره ی بين المللی ادبيات در شهر ارلانگن آلمان از او شد، متنی برای سخنرانی در مجمعی كه "جهان سوم، جهان ما" عنوان داشت تهيه كرد و از من هم خواست كه آن را ببينم. بحثش در آن نوشته، با عنوان "من درد مشتركم، مرا فرياد كن!"، ته رنگی از غمنامه های ضد امپرياليستیِ دهه 1950 و حتی پيش از آن داشت و به نظرم كهنه و نامربوط می رسيد. نكاتی زنده و جالب هم در آن بود، اما در جابه جای اين متن از كار خودش بسيار دور می افتاد و، از جمله، اشاره می كرد:" ارزش سنگ مسی كه انگلستان از بوليوی تحصيل می كند در برابر شمش همان مس كه انگلستان به همپالكی های صنعتی اش می فروشد رقمی سخت مأيوس كننده است" و به موعظه متوسل می شد:" شاخص اين ارزش، ترازوی ابليس است." در جای ديگر، به شورش سال 1857 هند اشاره مي كرد و سبب آن را استفاده از " مخلوطی از چربی گاو مقدس هندوها و خوك نجس مسلمانها" برای روغنكاریِ تفنگهای اِنفيلد ارتش محلیِ بريتانيا می دانست و پس از ارائه ی اين قبيل اطلاعات فنّی، با لحن رمانتيكهای قرن نوزدهم نتيجه می گرفت: " دريغا كه فقر/ چه به آسانی احتضار فضيلت است!" اكثر كسانی كه در شور و مشورت حضور داشتند با آن بحث و آن لحن موافق نبودند، اما كاری از پيش نبرديم و او ساز خودش را می زد.

 

ادامه دارد...

محمد قائد

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :


 

مردی که خلاصه ی خود بود

محمد قائد

قسمت دوم

3.

فعاليت مطبوعاتیِ شاملو را بايد بيشتر فعاليت در حيطه نشر شعر و ادبيات دانست تا مطبوعات در وجه متعارف و به عنوان فعاليتی كه ادبيات هم بخشی از آن باشد. شعر نو ايران در مطبوعات به دنيا آمد، در مطبوعات رشد كرد و بند ناف آن هرگز از نوعی خاص از مطبوعات بريده نشد. در هشتاد سالی كه از انتشار افسانه ی نيما يوشيج در روزنامه ی قرن بيستمِ ميرزاده عشقی می گذرد، جريان شعر جديد و جريان مطبوعات تجددطلب ايران در هم تنيده اند. امروز می بينيم خواننده ی شعر نو و ادبيات جديد، خواننده ی مطبوعاتِ ترقيخواه هم هست ( گرچه عكس آن هميشه صادق نيست). شاعرِ نوپرداز ايران همواره برای دسترسی به خواننده ی جوان و درس خوانده، نيازی حياتی به مطبوعات داشت و، از اين رو، شعر جديد ايران پديده ای ژورناليستی هم بوده است: هم از راه مطبوعات به دست گروهی نسبتاً بزرگ می رسيد، و هم بطور انبوه توليد می شد تا صفحات مجلات ادبی را پر كند. زمانی بعضی سردبيران نشريات ادبی اخطار می كردند كه چنانچه كسی شعرهايش را بخشنامه وار به همه ی نشريات بفرستد كلاً از چاپ آثارش خودداری خواهند كرد، چون پيش می آمد كه شعری همزمان در بيش از يك نشريه چاپ شود.

برای خواننده ی امروزیِ ادبيات نو تجسّمش دشوار نيست كه در دهه های چهل و پنجاه، مخالفان تجدد ادبی با چه لحنی ( حتی در مجلس شورای ملی ) آژير خطر می كشيدند كه چنانچه اوضاع برهمين منوال پيش برود و ياوه سرايی هايی كه شعر نو نام دارد ادامه يابد، از مفاخر ادب پارسی چيزی باقی نخواهند ماند و كلّ تمدن و فرهنگ عظيم ايران به باد فنا خواهد رفت. خود اهل شعر نو هم از همان اوايل كار صدايشان درآمد كه آنچه به اسم شعر جديد در مجلات چاپ می شود عمدتاً و غالباً پوچ است، اما چنين حرفی را از يك مخالف شعر نو تحمل نمی كردند. امروز وضع فرق كرده است، نه به اين سبب كه نظر سنت گرايان نسبت به شعر نوعوض شده يا كار نوپردازها بهتر شده باشد. نسلی جوان به عرصه رسيده است و محافظه كارهای ادبی به صلاح خويش نمی بينند عليه شعر نو حرفی بزنند و جمعيتی چنين بزرگ را كه خريدار و خواننده ی مطبوعات و كتاب است برنجانند.

از آن سو، زمانی برخی نوپردازها كه خود را از نظر اجتماعی متعهدتر می دانستند شاعرانی مانند فريدون مشيری و نادر نادرپور را مسخره می كردند كه شعرهايی آبكی باب سليقه ی دختر مدرسه ای ها سرهم می كنند و از دردهای جامعه غافلند. امروز، با توجه به امكانهای اقتصادی و حضور فرهنگیِ ميليونها دخترجوان در خانه و مدرسه و دانشگاه، توسل به چنين اتهامی می تواند ضربه ای جبران ناپذير به اعتبار و حيثيّت گوينده بزند.

شاملو در سال 1338 در مقاله ای در مجله ی فردوسی درباره ی روزگار گذشته نوشت: "چاپ هر قطعه شعر آزاد جز با پافشاری و تلاشِ فوق العاده ميسر نمی شد. مطبوعات از نشر اين گونه اشعار خودداری می كردند و دست شاعر را از اين تنها وسيله ئی كه برای آزمايش در اختيار او هست كوتاه می داشتند. به ناگزير من خود هر چندگاه يكبار كه وضع ماليم اجازه می داد، به تنهائی يا با كومك اين و آن، به نشر مجله يا روزنامه ئی اقدام می كردم… قصد من فقط اين بود كه از آن نامه ها برای چاپ شعر و بيش تر برای چاپ اشعار نيما كه پيشكسوت بود و بحث درباره ی او راه پيروانش را نيز روشن می كرد سود بجويم و بتوانم از برخورد جامعه با اين اشعار آگاه شوم."

در مجله هايی كه چنين با خون دل منتشر می كرد با حرارت و قاطعيت، و البته گاهی با پرخاش، با مخالفان تجدّد ادبی می جنگيد. در دهه ی 1340 ، وقتی آتشبار مجلات نوگرای ادبی روی كسی كه جرأت ورزيده بود به ادبيات نو بتوپد متمركز می شد، حيثيت اجتماعیِ آن فرد زير بمباران ضد حمله ها سخت صدمه مي ديد. وقتی شاملو می سرود" يك بار هم حميدی شاعر را / ... / بر دارِ شعر خويشتن/ آونگ كرده ام " ، نه تنها جوانانی كه به ادبيات جديد علاقه داشتند، بلكه سايرين هم به وضع قربانیِ مفلوك پوزخند می زدند . در اسفند 1347 ، مجری برنامه ی تلويزيونیِ " انجمن پاسداران ادب پارسی" ، با اشاره به شب های شعر مجله ی خوشه ، كوشيد برای نوگرايانْ پاپوشِ اخلاقی ( و به اصطلاح امروز، منكراتی ) بدوزد: " دخترها و پسرها به دستاويز شعر شنيدن توی تاريكی زير درختها و روی چمن ها ، خدا می داند در چه حالاتی" ... در همان شماره ی خوشه كه خبر ادامه ی مبارزه ی انجمن ادبای راديو - تلويزيون با نوگرايان درج شد، شاملو شلاّقش را به چرخش درآورد . در هجوِ نوشته ای حاوی حمله به نوپردازان كه در جايی چاپ شده بود، پس از مقدمه ای نسبتاً ملايم ، اواخر مطلبش چنين رگبار بی امانی بر سر حريفان باراند": مثال احمقانه ی هميشگی " ، " حمله ی بسيار زشت و كثيف" ، " مردك دلاّل " ، " در كمال وقاحت " ، " دلاّلِ مشاعره چی " ، " جعل چنين مهملی " ، " مردی بی مايه و ناتوان " ، " هتّاكی و بی شرمی و پست فطرتی " ، " نافهمی و بی شعوری "،" بی هيچ شرم و پروايی " ، " حرفهای بی سر و ته " ، "ابتذال و پستی "و غيره . خشمش از اين ادعا بود كه كسی در جايی نوشت در كتاب شعر او اين سطر را ديده است" : من در رختخوابِ عشق تو ادرار می كنم ." می خواست درس عبرتی بدهد تا پاسدارانِ ادب پارسی هرگز جرأت نكنند چنين اتهامی را تكرار كنند.

خوانندگانش از جاری شدنِ چنين واژگانی از قلم شاعری لطيف طبع و عاشق پيشه تعجب نمی كردند، چون نزد آنها هريك از اين صفتها نه تنها پس گردنیِ محكمی به اديب سنت گرای كوچولويی در فلان دانشكده ادبيات يا فرهنگستان، بلكه تيری به قلب نظام حاكم و فرهنگ آن تلقّی می شد. اگر طرفِ دعوا در دانشگاه درس می داد، دانشجوها مقاله ای را كه عليه او در مجله ای چاپ شده بود در تابلو اعلانات می زدند و مدّعیِ پاسداری از مفاخر ملی را خيط می كردند. هجمه كنندگان به شعر نو معمولاً آدمهای درجه ی دوم محافل سنت گراها بودند و مرشدهای انجمن های ادبی شخصاً به ميدان نمی آمدند. در نتيجه، يك طرف هر دعوايی بر سر كهنه و نو، آدمهايی كم بنيه و محافظه كار و طرف ديگر، اشخاصی بودند جسور و تجدد خواه كه با برخورداری از حمايت دانشجوها، خود را محكوم به پيروزی می ديدند. مدافعان شعر گفتن به سبك قدمايی هرگز متقاعد نشده اند كه " قوقولی قو خروس می خواندِ " نيما يوشيج بتواند راهگشای ادبيات باشد، اما زير فشار جوانها و از ترس آبروی خويش ترجيح داده اند سكوت كنند. شرايط امروزی در صحنه ی ادبيات، در واقع حاصل مبارزه ای اجتماعی و نتيجه ی موازنه ی قوای نسلها طی چندين دهه است.

شاملو در اين موازنه ی قوا وزنه ای بسيار سنگين به حساب می آمد. بخشی از قدرت ادبی - اجتماعی او به سبب سردبيریِ دائمی اش بود. برخلاف اكثريت قريب به اتفاق شاعرها و داستان نويس های نوگرا كه به ناچار منتظر الطاف ويراستاران نشريات می ماندند، او نه تنها مجله درمی آورد و شعرهای خودش و ديگران را به چاپ می رساند، بلكه به ساير نشريات ادبی خط می داد، استعدادها را كشف می كرد و آدمها را بالا می برد. وقتی شعر، داستان يا مقاله ی كسی در خوشه چاپ می شد، بر موقعيت و تصوير اجتماعی آن آدم اثر می گذاشت ، چون از يك خبره اعتبارنامه گرفته بود، و ساير مجلات ادبی هم او را در فهرست قبولی ها می گذاشتند. در آبان 1346 در مقدمه ای بر مقاله ی منتقدی ادبی درباره ی برخی جملات بی معنی كه به نام شعر جديد انتشار می يابد نوشت: " بر سر پاره ئی حرفهای اين مقاله بايد به گفت وگو نشست. شخصاً نه تنها با كليات مسئله موافقم، بلكه می توانم بگويم كه من خود، آقای دستغيب را به نوشتن آن برانگيخته ام اما با قسمتهايی از آن موافق نيستم و اين اميدواری هست كه در هفته ها ی آينده بتوانم علل مخالفت خود را بيان نمايم." اين يادداشت كوتاه را فقط " ش" امضاء كرده بود. در چنان شرايطی، خود را داور اصلی می ديد و بزرگوارانه به ديگران فرصت می داد به عنوان ناطقِ پيش از دستور صحبت كنند و منتظر بمانند تا رأی نهايی از بالا صادر شود.

در حالی كه شاعرهای ديگر برای مجله ها شعر پُست می كردند، او در مقام شاعرِ تمام وقت و حرفه ای و به عنوان روشنفكر مخالف وضع موجود، شبِ شعر تشكيل می داد و جريان می ساخت. كسانی شعر نو را در گوشه كنار دست می انداختند، اما به ندرت وارد دعوا با شخص او می شدند. در افتادن با او در افتادن با يَلی بود كه تا آخر همان هفته نظرش را با آب و تاب و همراه با يك خروار ليچارِ عاميانه و اديبانه چاپ می كرد. در شعر از ابلاغ پيامِ مستقيم به جانب تصوير سازی می رفت، اما در حيطه ی نثر تقريباً درباره ی هر موضوعی صريح و گزنده نظر می داد. در همان روزگار، مطبوعات ادبی به او لقب " جاودانه مردِ شعر امروز" دادند ؛ لقبی پر طنين كه دو مفهوم متضادِ جاودانگی و امروزگی را در تركيبی سوررئاليستی جمع می كرد و شاهدی بود بر جنبه های عميقاً ژورناليستیِ شعر معاصر. خستگی ناپذيری و جسارت فوق العاده ی او به رشد ادبيات جديد ايران بسيار كمك كرد. جای ترديد است كه بدون او، سيمای او، صدای او، قلم او، شعرهای او، مجلّه های او و مقاله های او، نيما يوشيج تا اين حد جدّی گرفته می شد.

... ادامه دارد

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :


 

  دوستان نویسنده! بدترین ویروسی که تا به حال شناخته شده و راه درمانی نداره در حال گسترشه! اگر ایمیلی با موضوع A Virtual card for you دریافت کردید، بلافاصله آن را delete کنید ( حتا اگر از طرف بهترین دوستتان بود!! ) چرا که اگر آن را باز کنید، اول سیستمتان هنگ می کند و وقتی که alt+ctrl+del را بزنید یا restart کنید "secretor zero" پاک می شود. به عبارت دیگر هارد مبارکتان می سوزد!

لازم می دانم از خانم سارا عرفانی به خاطر این هشدار به موقع تشکر کنم!

 

 

مردی که خلاصه ی خود بود

محمد قائد

قسمت اول 

1.

احمد شاملو، به گفته ی خودش، "با نزديك به يكصد و هفتاد جلد كتاب چاپ شده و چاپ نشده كه پاره ئی از آنها تا هجده بار تجديد چاپ شده است" در تاريخ ادبيات ايران مقامی يگانه دارد: شاعر، نويسنده، روزنامه نگار، مترجم و محقّقی كه يك تنه تبديل به كارگاهی فعّال در حيطه ی كتابت شد (در اين رقم، ظاهراً شماره های كتاب هفته، كتاب جمعه و مجلّدات در دست تدوينِ كتاب كوچه را هم به حساب آورده است.) تقريباً هر آنچه نوشت خواننده دارد، اما ميل نداشت برخی ترجمه هايش بدون بازبينیِ اساسی تجديد چاپ شود.راهی دراز پيمود و در اين مسير، هم آزمود و هم آموخت و هم دور ريخت.

اما تعداد و حجم كتابهای او به تنهايی بيانگر شخصيت ادبی اش نيست.حضور جسمانی، پركاری، سماجت، خُلقِ گاه مهربان و گاه تند و نيروی روحی اش را نبايد در ايجاد اين كارگاهِ يك نفره دست كم گرفت. خراباتيگریِ شاعرانه و قلندریِ هنرمندانه شايد برای مدتی در مشهور نگه داشتنِ كسانی كارساز باشد، اما ارزشی برای همه ی زمانها و نسلها و سنها نيست. به بركت پشتوانه ی سالها كار مداوم، در مرحله ای از زندگی اش به شيوه ی زيستِ متعارفی دست يافت كه نشان می داد از نظر حرفه ای بر خطی ممتد، و هرچند با كمی زيگزاگ، حركت می كرده است. احتمالاً در تاريخ ادبيات ايران در قرن بيستم نخستين فردی بود كه با درآمد حاصل از فروش نوشته هايش ( و البته با كمك آيدا) و بدون آب باريكِ بازنشستگی، توانست به سطحی از زندگیِ به اصطلاح مرتب دست يابد.

آنچه موفقيت حرفه ای و مادّی او را به كمال می رساند تداوم روحيه ی سركش سی سالگی در هفتاد سالگی بود. قلندری كه به ضرورت سن غلاف كند و كوتاه بيايد كار مهمی نكرده است؛ كسی كه بتواند همانند شهروندان ارشد، از نوع متعارف، رفتار و زندگی كند اما نافرمان و گردن كلفت باقی بماند و پَر نريزد نوبر است. حتی صدای پرطنين او و انبوه موهای مجعّدی كه تا آخر عمر بر فرقش ماند در خدمت تحكيم تصويرش به عنوان نويسنده ای سركش عمل می كرد كه كوتاه بيا نبود.

با شاملو در اسفند سال 1357 كه هر دو به ايران برگشته بوديم ديداری دست داد و به معاشرت و دوستی انجاميد. نسل ما سالها به زبان شعرها و با شعرهای او صحبت و فكر كرده بود، در شعرهايش مفاهيمی تاريخی، اجتماعی، عاطفی، عشقی و البته سياسی يافته بود و اعتقاد داشت كه اين زبانی است كاملاً جديد و پاسخگوی ادراكات انسان امروز و نيازهای او. وقتی می سرود " ياران ناشناخته ام / چون اختران سوخته / چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد/ كه گفتی/ ديگر/ زمين/ هميشه/ شبی بی ستاره ماند "؛ " بی آنكه ديده بيند،/ در باغ/ احساس می توان كرد/ در طرح پيچ پيچِ مخالف سراي باد/ يأس موقرانه ی برگی كه/ بی شتاب/ برخاك می نشيند "؛ " اين فصل ديگری ست/ كه سرمايش/ از درون/ درك صريح زيبايی را/ پيچيده می كند "، مضامينی هم برای گفتگو با ديگران و هم مكالمه ای با درون به دست می داد.

در هفده هجده سالگی، بسياری از شعرهای او را حفظ بودم. شعر او برقی بود كه در عرصه ی ادبيات ايران درخشيد و فكر و زبان خوانندگان بسياری را شعله ور كرد.حتی در سربازخانه و در وقت خيس و خسته قدم آهسته رفتن در خاك و خُل زبان حال بود: "بيابان، خسته/ لب بسته/ نفس بشكسته/ در هذيان گرم مه عرق می ريزدش آهسته/ از هر بند". روحيه ی سرشار از انرژی و لحن پرمطايبه اش مكمّل شخصيتی بود كه به زبانی جديد می سرود و زبانِ نو می ساخت. در معاشرت با او، می توانستی اديب و شاعر را كنار بگذاری و همصحبت كسی شوی كه آماده بود تا صبح از هر دری حرف بزند و به حرف گوش كند )هرچند كه بعداً بسياری حرفها را از گوشِ ديگر در كند(.

2.

در همان زمان در تدارك راه انداختنِ نشريه ای بود كه اسمش را كتاب جمعه گذاشت. نخستين شماره ی آن در مرداد 1358 بيرون آمد. يك هفته بعد، روزنامه ی آيندگان توقيف شد و چند ماهی در دسترس نبودم. در آيندگان، به عنوان عضو شورای سردبيری، سرمقاله ها و يادداشتهای پنجشنبه را هم می نوشتم. پس از بازگشتم به سطح شهر، پيشنهاد كرد همان كار را در كتاب جمعه ادامه بدهم.

در آن زمان گرفتار ترديد يا بحرانی فلسفی - عاطفی بودم. تعطيل شدن آن روزنامه، گرچه زودتر از انتظار اتفاق افتاد، قابل پيش بينی بود.آنچه بر ذهنم سنگينی می كرد تأثير شديدی بود كه يك روزنامه بر فكر خواننده دارد. در آن شش هفت ماه مستقيماً تجربه كردم كه خواننده وقتی به نويسنده اعتماد دارد، فكر او را فكر خودش می كند. در چنين موقعيتی، نويسنده حتی اگر اشتباه كند و به اشتباه خويش اقرار كند، خواننده باز دست از پيروی از او بر نمی دارد و اين خطا و اعتراف را به حساب روندی فكری می گذارد. رومن رولان در توصيف يكی از شخصيتهای رمانِ جانِ شيفته می نويسد:" او همان روزنامه ای را می خوانَد كه پدرش در زمان خود می خوانْد. عقايد روزنامه چندين بار عوض شده، اما او تغيير نكرده؛ همچنان برهمان عقيده ی روزنامه ی خويش است."

در جواب پيشنهاد شاملو گفتم ما دست كم در دو مورد نه تنها در پيش بينی خطا كرديم،بلكه تشخيصمان يا اساساً نابجا بود يا عملمان نتيجه ی عكس داد: در اعتصاب نامحدود و نابجای روزنامه نگاران و بزنگاه زمستان سال 1357؛ و در مخالفت با همه پرسی برای تصويب پيش نويس قانون اساسی و فشار آوردن برای تشكيل مجلس مؤسسان در ارديبهشت 1357 )خود او از طرفداران تشكيل مجلس مؤسسان بود و از تريبون كانون نويسندگان بيانيه های پرحرارتی صادر می كرد(. گفتم نوشتن درباره ی هرچيزی يعنی دخالت كردن در آن و دستكاری در فكر ديگران؛ و خواننده های مطالب سياسی چيزی می خواهند كه وجود ندارد: پيشگويیِ اينكه در آينده ی نزديك در عرصه ی سياست چه خواهد شد. آينده، چه نزديك و چه دور، قابل پيش بينی نيست، تا چه رسد به پيشگويی؛ و چيزی كه قابل پيش بينی باشد آينده نيست. گفتم نوشتن درباره ی مسائل سياسی روز برای روزنامه يا مجله ی خبری مناسب است و برای نشريه ی جديد او بايد قالبی تازه و متفاوت تدارك ديد.

از جمله چيزهايی كه در آن گفتگوهای طولانی برايش تعريف كردم ماجرای شبی بود كه كسی با شتاب از پشت تلفن به تحريريه ی روزنامه گفت از طرف فرقان صحبت مي كند و اعضای آن گروه، مطهری را ترور كرده اند. ما هم نمی دانستيم فرقان چيست يا كيست. اما در تحريريه ی بيست سی نفریِ معتبرترين روزنامه ی كشور، اسم مرتضی مطهری هم به گوش كسی نخورده بود. فردا صبح كه كتابهای آيت الله مطهری به دستمان رسيد،ديديم او هم چيز زيادی درباره ی دنيای ما نمی دانست و حرف چندانی برای خواننده ی ما نداشت. ما در دو قاره، در دو سيّاره، در دو عصر و در دو فرهنگ متفاوت زندگی می كرديم، اما اتباع يك كشور واحد بوديم. حالا دعوا بر سر اين بود كه از ميان اين همشهريهای روحاً دور از هم كه نه زمينه ای مشترك دارند و نه چشم اندازی يكسان، حكومت آتی نماينده ی علايق و فرهنگِ كی باشد.

به شاملو گفتم در اين كشور، چنين تنازعی جز با شمشير و خون فيصله نخواهد يافت و حداكثر كاری كه فعلاً از ما اصحاب قلم و دوات بر می آيد اين است كه برخورد نهايی را جلو نيندازيم و كاری نكنيم كه تصادم تشديد شود. حرف كشيشِ رمان خوشه های خشم را تكرار كردم كه " من استعدادِ راهنمايی مردم رو دارم، اما به كجا راهنمايی شون كنم، نمی دونم."گفتم كسی هم كه حكومت می كند ممكن است نداند مردم را به كجا می بَرَد، چون نه همه ی مردم را می شناسد، نه همه ی مردم او را می شناسند و نه تصوّری از آينده دارد، اما تفاوت اهل قلم با او در اين است كه خواننده ها، مثل شخصيت رمانِ جانِ شيفته، ممكن است برعقيده ی روزنامه ی خويش بمانند و بگذارند گناه جهلِ نويسنده ی كم اطلاع فراموش شود، حال آنكه سياسيّون اگر منفور شوند گرفتار لعنت ابدی اند.اين بحث طولانی دوستیِ ما را محكم تر كرد و هميشه آن حرفها را به خاطر داشت.

اما روزگار دشواری بود- شايد به دشواریِ هميشه - و خواننده ها گناه جهلِ همه ی نويسندها را نمی بخشيدند. مثلاً، اعتبار هرآنچه جلال آل احمد طی بيست سال نوشته بود طی بيست روز، يا شايد بيست دقيقه، دود شد و به هوا رفت و او ناگهان از چشم روشنفكران افتاد ( از جمله، برای دفاعش از شيخ فضل الله نوری ) و درباره اش اين طور قضاوت كردند كه نمی دانست درباره ی چه چيزی حرف می زند و مدعیِ رهبری كردنِ مردم بود بی اينكه بداند به كجا ( در همان زمان، شاملو تكذيب كرد كه " سرود برای مرد روشن كه به سايه رفت" را برای او گفته است. شعر " خطابه ی تدفين" را هم از خسرو روزبه پس گرفت) . روشنفكران می خواستند بدانند اين شرايط چرا و چگونه پيش آمد. شاهد بودم كه از هر طرف به غلامحسين ساعدی فشار می آوردند كه موظف است بنويسد و نبايد سكوت كند. شاملو هم تا آخر عمر زير فشار خوانندگان بود تا، به عنوان وجدان آگاه جامعه و جهان، شعر سياسی - اجتماعی بگويد. مردم قضيه الهام را انگار زياد جدّی نمی گرفتند؛ مدام حرف از وظيفه بود.

گرچه قلباً علاقه ای به پرداختن به اوضاع جاری نداشت، سرانجام مرا قانع كرد كه مقاله هايی با هرشكلی كه می خواهم بنويسم. در ابتدای شماره ی 18 در آذرماه بخشی باز كرد با حالت سرمقاله و با سرفصل "آخرين صفحه ی تاريخ" اما پس از يك شماره آن را به "آخرين صفحه ی تقويم" تغيير داد. آن مقاله ها نگاهی بود بر تحولات سياسی - اجتماعی كشور، تشريح سخنان بازيگران صحنه ی سياست و مروری بر جرايد، همراه با نقد و نظر. شايد تنها مورد در نشريات رو زمينیِ آن زمانِ ايران بود كه گروگان گرفتنِ كاركنان سفارت آمريكا در تهران را اقدامی مغاير منافع كشور و ملت خواند. سبك جديد آن سرمقاله ها خوانندگانی را راضی كرد، از فشارهايی كه برای چاپ مطالب زنده به مجله وارد می شد كاست و خواننده های جديدی را به سوی آن كشاند.

شاملو در كتاب جمعه كاری را كه هجده سال پيش از آن در كتاب هفته بنياد گذاشته بود دنبال می كرد. تقريباً به همه ی زمينه های فرهنگی و اجتماعی )جز ورزش( علاقه داشت و دلش می خواست خواننده ی نسل جديد هم با او همراهی كند. اما چيزهايی عوض شده بود. نسلی جوان كه به صف خوانندگان مطالب جدّی پيوسته بود چيزهای تازه ای می خواست كه هم بسيار سياسی و بسيار احساسی باشد، هم برايش به آسانی و به سرعت قابل هضم باشد، و هم به اوضاع جاری مربوط باشد.مجموعه ی اين خواستها كار نشريه ای مانند كتاب جمعه را كه می خواست به فرهنگ و ادبيات انسانگرا، اما غيرخبری بپردازد دشوار می كرد.در ابتدای شماره ی سوم نوشت:" خوانندگان كتاب جمعه خواهان آنند كه در شرايط موجود جامعه، گروه نويسندگان ما چابك تر حركت كنند و مسائل حاد سياسی و اجتماعی را با صراحت لهجه و منطقی قاطع بشكافند و تاريكی ها را روشن كنند" و وعده داد كه نشريه با "مسائل هفته كم و بيش پا به پا حركت خواهد كرد." در شماره ی بعد، سه صفحه از ابتدای مجله سفيد بود. در شماره ی پنج در پاسخ خواننده ای توضيح داد: "سفيد ماندن آن صفحات ناشی از اشتباه چاپخانه نبود. گاهی سكوت می تواند بيش از هر سخنی گويا باشد. آن سه صفحه جای خالی يادداشتی بود كه شورای نويسندگان مجله در آخرين لحظه به خودداری از چاپ آن رأی داد و حفظ مجله از آن يادداشت لازم تر شمرده شد." انگار زيادی " صراحت لهجه" به خرج داده بود.

اما فشار خوانندگان از همه سو ادامه داشت. در سرمقاله ای در شماره ی14 نوشت: "جمعی ما را چپ گرا می دانند و می گويند كارمان رنگ و بوی ماركسيستی دارد. در حالی كه جمعی ديگر گلايه دارند كه چرا دست به عصا راه می رويم و به حد كافی چپ نيستيم. خواننده ئی نامه ئی فرستاده است … برپهنه ی كاغذی نسبتاً بزرگ، تنها اين عبارت ديده می شود : ‘ به درد زنگ كلاس انشا می خورد.’ بقيه ی نامه اش سفيد بود و در پايان آن هم تنها علامت سؤالی بود به جای امضاء كه اين همه يعنی سرزنشی به خاطر شايد رقيق بودن محتوای سياسی كار، از سوی خواننده ی جوانی كه حاضر به نوشتن نام و نشان خود نيز نيست!"

در پاسخ به ايرادها و خواستها نوشت:" كتاب جمعه برای ما تمرينی است در حركت به سوی آزادی … ما بر اين باوريم كه گوهر كارِ روشنفكری يك چيز است و گوهر فعاليت يك مبارز سياسی يا يك انقلابی چيز ديگر. و بزرگ ترين آموزگاران انقلابی در تاريخ بشر نيز بيش از هر چيز، خود از كارگزاران فرهنگی بوده اند." و باز در جايی ديگر در همان شماره: " به مجلس خبرگان پرداختن كارِ كتاب جمعه نيست." با اين همه، در پاسخ به خواست خوانندگان، نخستين مطلب شماره ی 15 مقاله ای بود از محمد مختاری با عنوان " شوراهای شهر: استقبال يا عدم استقبال؟" در تحليل نظر وزير كشور كه گفته بود از انتخابات شوراهای شهر استقبال نشده است ( از ديگر مطالب محمد مختاری در كتاب جمعه، مقاله ای دو قسمتی درباره ی "بررسی شعارهای دوران قيام "بود). اما كتاب جمعه، حتی اگر می خواست به كار صرفاً فرهنگی بپردازد نمی توانست يكسره از بازتاب تحولات سياسی روز بركنار بماند. در شماره ی 16، نخستين مطلب از يك رشته بيانيه عليه گروه پنج نفره ی وابسته به حزب توده در كانون نويسندگان، همراه با خبر تعليق عضويت آنها، چاپ شد. اين نبرد خشماگينِ قلمی در بيست شماره ی بعدی ادامه يافت.

گرفتاری ديگرش سروكله زدن با انبوه شعرها و شعرپردازان بود. سردبيران جرايد به تجربه می دانند كه چاپ كردنِ شعر نو همراه است با استقبال از نشريه در ميان افرادی كه غالباً احساس می كنند استعداد كار ديگری ندارند. اما بازكردنِ اين در، سِيلی از نامه ی حاوی قطعات ادبیِ عمودی، كه عمدتاً برای همان نشريات توليد می شود، در پی می آورد. سردبيران معمولاً موضوع را به اين ترتيب فيصله می دهند كه شخصی پرحوصله را برای رسيدگی به اين كار می گمارند و فرض را بر اين می گذارند كه كسی اينها را نمی خوانَد جز همانهايی كه شعر می فرستند. شاملو، به عادت هميشگی اش، به همه ی نامه ها از جمله شعرها شخصاً رسيدگی می كرد و با آنكه انتظار نداشت در انبوه كاغذهای رسيده با چيز جالبی رو به رو شود، دلش رضا نمی داد اين كارِ وقت تلف كن را به كسی بسپارد. حتی می توان گفت از صحبت كردن با خواننده ها، و گاه سرزنش كردن شان برای شعرهايی كه می فرستادند، لذت می برد. در ستون پاسخ به نامه ها چيزهايی از اين قبيل ديده می شد : "حقيقت اين است كه ما در زير آواری از مقاله و قصه و شعر دفن شده ايم و به راستی فرصتی برای خواندن همه ی آنها به دست نمی آيد." گاه حتی دودل به نظر می رسيد كه با دلمشغوليهای گوناگون جامعه چه بايد كرد. در شماره ی 18 : "پرداختن به اخبار سياسی كار يك نشريه مرجع نمی تواند باشد"، اما در شماره ی 27 در پاسخ به خواننده ای كه شعری سوزناك فرستاده است: " ما يقين داريم كه خوانندگان مجله به ‘شعر’ كاملاً بی موقعی كه شما سروده ايد هيچ توجهی نخواهند كرد… و حق با آنهاست: همگی حواسشان پی اين است كه آقای رئيس جمهوری با آزادی های مورد ادعايش چه خواهد كرد." و باز در همان شماره: " از پائين بودنِ سطح قصه در كتاب جمعه گلايه می كنند اما خود آستين بالا نمی زنند و قصه ئی نمی فرستند كه چاپ آن لااقل ده شماره يك بار، فشار گلايه ها را كم كند. عجبا كه دوستان شاعر… شعری نمی فرستند كه چاپ آن اسباب سربلندی ما شود… اما همه از اين بابت خود را طلبكار می دانند!"

شماره ی اول كتاب جمعه مطلبی داشت با عنوان "برنامه ی جمهوریِ اسلامی آقای بنی صدر"، اما در شماره ی 31، خود شاملو در گفتگويی با دانشجويان دانشكده علوم ارتباطات كه از او پرسيدند "كتاب جمعه برای طبقه ی بخصوصی با فرهنگ بخصوصی نوشته می شود و عده ئی می گويند شما از توده ی مردم كناره گرفته ايد"، گفت :" اگر بگويم مسائل سياسی ما در شرايط كنونی بسيار درهم، و جنبه های مختلف آن چنان درهم پيچيده است كه به سادگی قابل بررسی نيست و زمان می خواهد، لابد ‘ آن عده’ حمل به محافظه كاری خواهند كرد. ولی همين است كه گفتم. بسياری از مسائل و مشكلات را بايد گذاشت زمان در هم ادغام كند تا بتوان سرنخ ها را پيدا كرد."

اما تغييرهای مهمی در فكرها و تلقيات پيدا شده بود كه كتاب جمعه تكليفش با آنها روشن نبود. در دهه ی 1350، و حتی پيش از آن، شطرنج در رديف سرگرميهای عتيقه و تفنّنی قرار گرفته بود و ديگر ورزش فكریِ نخبگان جوان به حساب نمی آمد. شاملو علاقه داشت مجله اش صفحه ی شطرنج هم داشته باشد، اما شطرنج برای خوانندگان جوان جاذبه ی چندانی نداشت. از خوانندگان نظرخواهی كرد و نامه هايی در اين باره می رسيد. سردبير كه پيدا بود گرايشی قلبی به تداوم صفحه ی شطرنج دارد، در پاسخ به خواننده ای نوشت : "شطرنج را، چنان كه ملاحظه كرده ايد ادامه می دهيم؛ بی اين كه واقعاً هيچ يك از خود همكاران مجله فرصتی برای پرداختن به آن داشته باشند!" و انگار حوصله اش از اين همه جروبحث آدمهای بی اطلاع سررفته باشد، به خواننده ی ديگری اخم كرد: "در مورد شطرنج، استدعای ما از خوانندگان اين است كه موضوع را ديگر خاتمه يافته تلقی كنند." يعنی هم دموكراسی و هم دستور كفايت مذاكرات.

علايق شخصی اش را فراموش نمی كرد )مثلاً چاپ كردنِ ترجمه ای تازه از شازده كوچولو يا متن فكاهیِ نمايشنامه مانندِ جيجك عليشاه اثر ذبيح بهروز(. گرايش شخص او به جانب ادبيات و هنر متعهد و جهان بينیِ اجتماع گرا اما چندجانبه و مفرّح بود )كاريكاتورهايی صِرفاً فكاهی چاپ می كرد و از اين كار بسيار لذت می برد(. پخته شدنِ چنين نشريه ای و جا افتادنش در تركيبی قوام يافته به مجال و آرامشی نياز داشت كه دست نداد. از نظر قالب، چنين نشريه ای بهتر است ماهنامه باشد تا به خواننده فرصت بدهد مطالب آن را با تأنی بخواند. بعضی خواننده ها می نوشتند نه پول دارند و نه وقت و حوصله ی خواندنِ اين همه مطلب كتابی و دائره المعارفی. علاوه بر مطالبی مستند و جديد درباره پيشينه ی وقايع سياسی، در كتاب جمعه مطلب غيردائره المعارفی و زنده هم كم نبود. اما احساس دردناك تعليق و ابهام بر فكر اقشاری از جامعه سنگينی می كرد و خواننده هايی مصراً خواهان افشای حقايق پشت پرده بودند.

گرچه در 15 شماره ی هفته نامه ی ايرانشهر لندن در سال 1357 به عرصه ی كشمكشهای سياسی و ايدئولوژيك كشانده شده بود، چيزی كه دوست داشت درست كند- در تمثيلی از نوع مورد علاقه ی خود او- كوارتتی بود زهی برای اجرای قطعاتی عميق و شخصی؛ اما نسل خواننده ی جوان تر دسته ی موزيك نظامی می خواست. شاملو به عنوان مؤلف تك رو، احتياج داشت كه آنچه را توليد می كند شخصاً بپسندد. مدّعیِ سليقه ايجاد كردن بود، نه اهل دنبال ذائقه ی بازار رفتن. منظور از تك رو، تك افتاده و بی پيرو نيست؛ برعكس، رهبری كردن و پيرو داشتن برای شاملو امری لازم و بديهی بود. برای چنين آدمی، رسيدن به تعادلی دلخواه كه بتواند، مثل آرشيتكتهای تراز اول، برای مشتريانی خاص طرحهايی با ارزش و ماندگار بدهد و چنان وقتش پرشود كه لازم نباشد با سليقه های جورواجور كلنجار برود موهبت بزرگی است.

در ابتدای دهه ی 1340، بيشتر حجم كتاب هفته را داستانهای كوتاه و عالی تشكيل می داد كه در فراغت آن سالها برای خواندنشان يك هفته وقت بود. در سالهای پرهيجان انتهای دهه ی 1350، هر چيزی بايد مصرفِ فوری می داشت تا خوانده شود. به همين سبب بود كه كتاب جمعه احساسِ فوريت نمی داد و بيشتر خريده و كمتر خوانده می شد؛ عارضه ای كه كل صنعت نشر ايران در دهه ی 1360 گرفتار آن شد و هنوز هم گرفتار است: مردم حتی وقتی هم كتاب می خرند فكر می كنند برای خواندنش تا ابد وقت هست.

عجيب است كه چنين روحيه بِهِل انگارانه ای در شتاب اجتماعی همان دوران شكل گرفت. ادبيات مقاومت، ادبيات رسمی شد و تشخيص ادبيات مترقی از تبليغات رسمی هميشه و برای همه آسان نبود. نمی دانم آخرين كتابی كه در تهران به جانبداری از مبارزه فلسطينيها چاپ شد و خوب فروش كرد كدام و كِی بود. اما می توان گفت كه با رفع ممنوعيت از حرف زدن درباره ی چريك فلسطينی و امپرياليسم و غيره، جاذبه ی پاره ای موضوع ها تا حد زيادی فروكش كرد. در سالهای 1357 و 58 همه منتظر نشر آثاری بودند كه پيشتر می گفتند سانسور می شود. در همه جای دنيا اين از تجربه های ربع آخر قرن بيستم بود كه می گفتند سانسور نمی گذارد بنويسيم. اما وقتی سانسور برداشته شد، انگيزه ای برای نوشتن درباره ی آن چيزها وجود نداشت و حالا بايد درباره ی موضوعهای تازه ای می نوشتند كه در جاهايی ممنوع بود، در مواردی تجربه ی نوشتن درباره ی آنها وجود نداشت، و در جاهائی خواننده نداشت ) در شوروی و اروپای شرقی هم كتابهايی كه بيست سال مخفيانه و مثل ورق زر دست به دست چرخيده بود وقتی از زير پيشخوان به روی آن آمد باد كرد، يعنی حتی ارزش ادبی آنها در معرض ترديد قرار گرفت(. تعجبی ندارد كه كتاب جمعه وقتی در دفاع از آرمان فلسطين و عليه امپرياليسم جهانخوار مطالب "بنيادی" چاپ می كند، خواننده برای سالهای بازنشستگی اش در طاقچه بگذارد و خواستار مطالبی درباره ی مباحث جاری كشور شود.

با اين همه، فروش كتاب جمعه خوب بود. در ماههای آخر در ده هزار نسخه چاپ می شد ) در 160 صفحه ی 21×14 به ده تومان( كه تيراژی اطمينان بخش بود.يكی از روشهای مورد علاقه ی شاملو جواب دادن به تك تك خواننده ها بود ) سردبيرانِ امروزی تر روشِ چاپ كردن اصل نامه ی خواننده بدون پاسخ انفرادی و مستقيم را می پسندند و اين را حق خواننده می دانند(. گاهی می ديدم تمام روز تا نيمه شب مطلب راست و ريس می كند و به خواننده ها جواب می دهد، بی آنكه بلند شود برود غذايی بخورد. چنين سبكی، بخصوص با سردبيری صاحب نظر در امور شعر و شاعری، نزد خواننده های بسياری جاذبه دارد. ندرتاً از دست خواننده ای اندكی عصبانی می شد. در سال 1347 در خوشه از نامه ی خواننده ای ) كه شايد چون شعرهايش چاپ نمی شد با بدجنسی به نوع ارتباط او با بعضی شاعره ها گوشه كنايه زده بود( چنان برآشفت كه، بدون چاپ اصل نامه،در پاسخی خشماگين نوشت: " آيا خود نيز از اين حقيقت آگاهيد كه موجودی ابلهيد؟" در كتاب جمعه حالا ديگر "موجودات ابله " هم رعايت حرمتش را می كردند. دوست داشت برای خواننده ها درددل كند و، از جمله، با تأسف اذعان كند كه بعضی خوانندگان جوان توان مالیِ خريد مجله را ندارند.

در خرداد سال 1359، نسخه های شماره ی 36 كتاب جمعه را كه برای پخش در شهرهای ديگر می رفت در ايستگاه راه آهن تهران توقيف كردند- و فاتحه. اين پايان فصلی ديگر بود، هم برای او و هم برای خوانندگانش ) سرمقاله ی شماره يك را با اين جمله شروع كرده بود: " روزهای سياهی در پيش است(." پايان كارِ كتاب جمعه را بايد به نيروی قهريه ی بيرون از اراده ی ويراستار نسبت داد، نه به نتيجه ی مستقيم كار او در بازار عرضه و تقاضا. از جنبه ی بخت بقا، اين را هم بايد در نظر داشت: در نتيجه ی فشار خواننده ها برای مطالبِ سياسی بود كه مجله به باد رفت. اگر شاملو كار ادبی اش را می كرد، مجله در مظان تحقير و سوءظن بود و كم خريدار می ماند؛ سراغ سياست كه می رفت در اسرع وقت بسته می شد. در توضيح پاره ای حالات اجتماعی، چاره ای جز توسل به نظريه ی جبرِ عِلّی نيست.

بعد از كتاب جمعه، دست از مطبوعات شُست و هيچ پيشنهادی در اين زمينه را قبول نكرد. سالها بعد در سفری به آمريكا، ايرانيان مهاجرِ خسته از بگومگو و دسته بندی به او پيشنهاد كردند بماند و نشريه ای فرهنگی راه بيندازد، اما گفت كمترين علاقه ای به ماندن در خارج ندارد. در بازگشت به ايران، با اشتياق بسيار و فوراً، به من گفت كه مرا پيشنهاد كرده است. من هم نخواستم بروم و گفتم بهتر است ايرانيان مقيم خارج، با آن همه دانشجوی جوان، برای خودشان نشريه بسازند، نه اينكه از تهران مستشار استخدام كنند. گفتم در ايران خوانندگان ما عمدتاً جوانها هستند. در آمريكا جوانِ ايرانی تبار به گرفتاريهای تاريخی و مذهبی و مسائل مورد علاقه ی پدر و مادرِ ميانسالش، آن هم به زبان فارسی، اهميتی نمی دهد؛ قرار هم نيست اهميت بدهد.

... ادامه دارد

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :


 

اين هم به خاطر خانوم فروغ:

همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :


 

درآمدی بر اوّلینْ هفتمینِ آخرین:

همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مشقّتش که زیر آسمان می کشد چه منفعت است. یک طبقه می روند و طبقه ی دیگر می آیند و زمین تا به ابد پایدار می ماند. آفتاب طلوع می کند و آفتاب غروب می کند و به جایی که از آن طلوع نمود می شتابد. باد به طرف جنوب می رود و به طرف شمال دور می زند. دور زنان دور زنان می رود و باد به مدارهای خود بر می گردد. جمیع نهرها به دریا جاری می شود اما دریا پر نمی گردد. به مکانی که نهرها از آن جاری شد به همانجا باز می گردد. همه ی چیزها پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن مملو نمی گردد. آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد. و زیر آفتاب هیچ چیزِ تازه نیست. آیا چیزی هست که درباره اش گفته شود ببین این تازه است. در دهرهایی که قبل از ما بود آن چیز قدیم بود. ذکری از پیشینیان نیست. و از آیندگان نیز که خواهند آمد نزد آنانی که بعد از ایشان خواهند آمد ذکری نخواهد بود.

«عهد عتیق/ کتاب جامعه/ باب اول»

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :


 

 اصلا قرار نبود درج «انقراض امپراطوری غزل» را در این وبلاگ انعکاس دهم؛ اما از آنجا که comment ها کاملا یکطرفه و غزلگرایانه شده، با مشورت هاشم آقای کرونی، تصمیم گرفتم که شما یاران هشت را نیز در جریان بگذارم تا تلون آرا  یی پدید آید. خواهش می کنم نظر خود را در همان وبلاگ بگذارید تا بتوانیم شاهد یک بحث گسترده ی اینترنتی باشیم. یا حق!

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :


 


   ● سیـــــزده خـــــط بـــــرای زنـــــدگی بهتـــــر

  گابریل گارسیا مارکز

marquez

                                                   
۱- دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم.
2 - هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود.
3 - اگر کسی آنطور که میخواهی دوستت ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4 - دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
5 - بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
6 - هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
7 - تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
8 - هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9 - خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگزار باشی.
10 - به چیزی که گذشت غم مخور، به آنچه پس از آمد لبخند بزن.
11 - همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند. با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.
12 - خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی، قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
13 - زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :


 

من فکر می کنم حضور مقتدرانه و فرهمند پنج تنِ آل نیما ( شاملو، فروغ، سهراب، نصرت و اخوان ) سبب شده تا شعر نویسندگان دیگر، کمتر مورد توجه و عنایت نسل پیشین قرار بگیرد. امروز زمان آن فرا رسیده که ما به آثار شاعرانی نظیر؛ پرویز اسلامپور، هوشنگ ایرانی، اسماعیل خویی، نوری علا، بیژن جلالی و... نظری تازه و دیگر گونه بیفکنیم.

این روزها خود من توجه زیادی به اشعار این عزیزان می کنم. در زیر چند شعر از بیژن جلالی عزیز می آورم تا به این وسیله یادی هم از او - که چند روز پیش، چهارمین سال نبودش بود - کرده باشم:

عکس از مریم زندی

 

1

من مرد عصر حجر هستم

با کُت « توید » و شلوار « فلانل »

لمیده در کنار رادیو

من مرد عصر حجر هستم

در کنار تل مجلات و کتابها

و گاه لبه تیشه ی سنگی خود را

روی ناخن دستم امتحان می کنم.

2

من زندگی نکردم

شعر به جای من

زندگی کرد

3

از جهان عقب نشینی کرده ام

به روی تخت خوابم

در کنار رادیو

ولی هنوز نمی دانم

که من رو به جهان دارم

یا پشت به جهان کرده ام

4

پای شعرهایم تاریخ می گذارم

ساعت و دقیقه را هم می نویسم

نه برای خودم است

و نه برای دیگران

فقط برای احترام به وقت است

که در این تاریخ

و در این ساعت و دقیقه

به سراغم آمده است

5

روزی که می میرم

اگر شعرهایم چاپ شده باشند

و سگ ها و گربه هایم سامان یافته باشند

اندوهی نخواهم داشت

فقط از عزیزانی که قبل از من مرده اند

یکبار دیگر دور خواهم شد

و آنها یکبار دیگر با من خواهند مُرد

6

حالا که می دانم

چیزی نبوده ام مگر

کلماتی چند بر صفحه ی کاغذ

چرا از قبول شاعری

طفره می روم

شاید فضای شاعری

برایم تنگ است

7

من نثر را تبدیل به

شعر می کنم

با تفصیلی نامرتب

که ذهن خواننده را

بیدار می کند

برای حس وجه شاعرانه ی

نوشته

که هنجار نوشتاری آن

به هم خورده است

8

برای خداحافظی با جهان

دور نخواهم رفت

از همین جا که هستم

خواهم گفت خدا

حافظ

 *************************************

 

در ضمن مطلبی تحت عنوان درآمدی بر شيوه‌ی نوشتاری اشعار شاملو، نوشته ی آزاده فراهانی و رسول عبدالمحمدی را می توانید در اینجا بخوانید.

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :


 

متن سخنرانی « رضا شنطیا » در جلسه ی نقد و بررسی دفتر شعر « این یک زن نیست » سروده ی « ثریا کهریزی » در انجمن شاعران کرج.

اما قبل از هر چيز به ياد چند تن از شاعران و خانواده ی چند تن از نويسندگان خوب کشورمان که قربانی هفتواد بم شدند و همچنين به عشق آن صدای ماندنی

شمعی بيافروزيد! 

************************************

 موسيقي؛ دلّالِ معنا

 

در گذشته « شاعران » به دو دلیل عمده انرژی خود را مصروف مسایلی خارج از ذات شعر می کرده اند؛ نخست به دلیل چهره ی کاریزماتیکی که شاعر نزد عوام داشته، او را وادار به توجّه و پاسخگویی به نیازهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی مردم زمانه اش می کرده است. چرا که به خاطر برخورداری از نیروی کاریزما، مردم از او انتظار داشته اند که از آمال و آرزوهایشان بگویند؛ ستمهایی که بر آنها را رفته است را به تصویر بکشند؛ پرده از ریای حکومتها بردارند؛ به جنگ با دشمنان با نیروی کلام برخیزند و خلاصه، تاریخنگاری بی شبهه ای ارائه دهند.

دوم به دلیل مقبولیّت و محبوبیت شعر نزد مردم، شعر، بهترین وسیله برای آگاهی دادن به عوام و تادیب و آموزش توده و همچنین بهترین تریبون برای اشاعه ی تفکرات فلسفی و عرفانی قدما بوده است.

اما اکنون با توجه به مشخص شدن مرزهای روشنفکری و برداشته شدن این وظایف از دوش شاعران، فرصت یافته ایم تا بیشتر از پیش به خودِ خودِ شعر و امکانات درونی آن بپردازیم.

اینجاست که شعر، نقش تحمیلیِ رسانه ای- معنایی خود را از دست می دهد و رسانایی می شود برای رسیدن به « آنِ » خودش!

و از آنجایی که « موسیقی » به کُل از دلالتهای معنایی گریزان است، برای مبارزه با آن دیدگاه قدیمی که ذکر شد، مهم می نماید. اینجاست که خواننده سویه ی دیگری از خواندن را تجربه می کند؛ « سویه ی دیگر خواندن [ جنبه ی نامتعیّن خواندن است که] خواندنی متغیّر است. اینجا ما در گستره ی تخیّل هستیم، و نه دیگر در قلمرو قضاوت، که خیال در آن نقشی ندارد. با تجربه کردن در ذهن خویش، ما تاویل های بسیار متفاوتی را می آزماییم » p.ricoeur, philosophi de la volonte, paris.vo1.p15

در اینجا نظر شما را به یک نکته ی بسیار مهم جلب می کنم و آن تشکیک بین دو مفهوم « موسیقی در شعر » و « موسیقی شعر » می باشد.

« موسیقی » در « شعر »، ما را به ساحت بیناژنریک می کشاند؛ در حالیکه «موسیقی شعر » ساحتی درون ژنریک را طلب می کند. پس اگر گفتم - ببخشید، گفتند - موسیقی در شعر حافظ، بشنوید: موسیقیِ شعر حافظ!

شاید بپرسید، مگر نه اینکه توجه به وجه موسیقایی شعر، تجربه ای جدید است؛ پس موسیقی شعر حافظ؟!

پاسخ این است که گفتمان کُهن شعر فارسی، از موسیقی نیز به سود معنا و در جهت نقش رسانگی شعر استفاده می کرده است و در معدود شعر معدود شاعرانی ( نظیر حافظ ) این بهره گیری از موسیقی، در جهت اجرا در شعر نیز بوده است. مثال:

چشمم از آینه داران خط و خالش گشت

لبم از بوسه رُبایان بَر و دوشش باد.

می بینید که دهان، به هنگام خواندن مصراع اوّل، کاملا باز می ماند و علاوه بر اینکه حیرت مخاطب را بر می انگیزاند، تصویر چشمی می شود که به گستردگی آینه وسیع است.

ولی در مصراع دوم، چه مصوت ها و چه صامت ها، حالتی دارند که دهان، کاملا بسته می ماند و لب رو لب تداعی کننده ی بوسه! یا:

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی، درست با نقطه ای از زبان تلفظ می شود که محل چشیدن شیرینی ست!!

حیفم می آید که این بیت فردوسی را در لحظه ای که سهراب، خنجر به پهلو، رو به رستم می کند و در آخرین لحظات و واپسین نفسها می گوید، در اینجا نیاورم:

زمانه به خون تو تشنه شود

بر اندام تو موی دشنه شود.

در اشعار - به خصوص دیوان کبیر - مولانا، موسیقی بیرونی ( عروض ) و موسیقی درونی ( آکوستیک کلمات و هارمونی - همنشینی حروف ) علاوه بر رئوس فوق الذکر، « تغنّی » را نیز به دنبال دارد. ( مولوی، بیش از هر شاعری به « سرودنِ » شعر می پرداخته است تا به تحریر و تقریر شعر!

اما در گفتمان نه چندان جدید شعر بعد از نیما، توجه به موسیقی، به خاطر گریز از دلالت های معنایی و دوری از اجراهای مفهومی ست. ولی کار به این سادگی ها که ثریا کهریزی فکر می کند، نیست:

ذاتی بودن دلالت الفاظ - که ایشان به آن معتقدند - نظریه ای ست قدیمی که قدمت آن حتا به پیش از فارابی می رسد و گفته اند که این نظریه، ریشه در آراء حکمای یونان دارد.

نقل است از یکی از طرفداران این نظریه معنای کلمه ی « اذغاغ » - که در فارسی به معنای سنگ است - را پرسیدند و او پس از تامل گفت: خشکی و درشتی ئی در این واژه احساس می کنم؛ به گمانم معنای آن سنگ است!

در قصص العلماء میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی نیز حکایتی نقل شده است که بر طبق آن، میر داماد - فیلسوف بزرگ عصر صفوی - دلالتِ الفاظ را ذاتی می دانسته و « او را دو نفر تلمیذ از اهل گیلان بود. ایشان به میر گفتند که« شما دلالت الفاظ را ذاتی می دانید؛ پس بفرمایید که معنی « فسک » و « پسک » چیست؟ » میر، مدت سه روز فکر کرد، پس گفت: « گویا یکی مخرج بول باشد و یکی مخرج غایط باشد ». ایشان تصدیق کردند. پس در حق ایشان دعای بد کرد که مرا به این لفظ... معطل کردید. آن دو نفر در همان ایام فوت کردند. »

در گفتمان شعر کُهن فارسی، با وجود - گیرم - اطلاع شاعران از این نظریه، موسیقی شعر، با بحث دلالتِ ذاتیِ الفاظ مرتبط نیست؛ بلکه - چنانچه رفت - ساختارِ آواییِ کلمه خود - علاوه بر نقش معنایی و رسانگی خویش - به گونه ای غیر مستقیم، مفهوم زایی می نماید.

اما در گفتمان نه چندان جدید شعر بعد از نیما نیز کسانی که دنباله روی این گفتمان اند - قابل توجه خانم کهریزی - باید به یک پارادوکس عظیم پاسخ بگویند:

با توجه به دلالتِ موسیقاییِ کلمات، « مترادف » از فرهنگ و لغتنامه ی این گفتمان شعری حذف می شود ( چرا که هیچ دو کلمه ای دلالتِ موسیقایی شبیه به هم ندارند )؛ پس گزینش یک « کلمه » و همنشین کردن آن با کلمات « گزینشی » دیگر، به منظور دست یابی به موسیقی و رهبری ارکستر شعر، چگونه توجیه می شود؟

اگر ثریا کهریزی، پاسخ این سئوال را می یافت، دیگر ارکستر متنش را با« گروه صوتیِ » تجنیس تام و ناقص و زاید و مرکب و مزدوج و اشتقاق و تکریر و رجع و ... که جملگی از اسباب صوری و صوتی شعر کُهن است - و در « این یک زن نیست » یک میلیون بار از هر کدام استفاده شده است -، به روی صحنه نمی برد!

« گروه معناییِ » ایهام و مطابقه و تبیین و تفسیر و تلمیح و تقابل و تنسیق صفات و ردّ العجُز علی الصدر و ... که جملگی در راستای موسیقیِ معنایی و مفهومی شعر است نیز که گفتیم مغایر با این گفتمان شعری ست!

فرصت را مغتنم می شمارم تا به گفتمانی « نو » اشاره کنم که البته برای بسط و شرح آن نیاز به مجالی بیش از این دارم:

غالب صنایع و تکنیکهای ماندگار شعر فارسی، رو به « تمرکز » دارند؛ استعاره، تشبیه، تلمیح و... نمونه های آشکار آن هستند. اما غالب تکنیکهای قصّه، اعم از روایت داستانی، طرح و توطئه، تعلیق و حتا دیالوگ، رو به « تکثّر » دارند.

هیچکدام از این دو نگره، مطابق با برش تاریخی عصر حاضر نیست. جهان امروز، در عین تکثّر، رو به تمرکز دارد و درعین تمرکز، متکثّر است؛ به قول قائلش: دهکده ی جهانی ست!

اما به تمرکز در عین تکثر و تکثر در عین تمرکز در یک اثر نوشتاری، می توان با تلفیق ژانر « قصّه » و ژانر «شعر »، دست یافت و البته در مقام تئوریک نیز به متونی چون شاهنامه ی فردوسی، خمسه ی نظامی، مثنوی مولوی، منطق الطیر عطار و حتا رباعیات خیام استناد کرد تا تجدد سنتهای شعری معنایی پُست مدرنیک به خود بگیرد.

بُنِ این گفتمانِ نو در « عصر حجر » - کتابِ رضا شنطیا - فکنده شده تا از این منظر به آینده ی شعر فارسی یا شعر آینده ی فارسی بنگریم! متشکرم.

  ***********************************************

                                                          

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


 

صدای زيری که در بم مُرد!

 

ايرج بسطامی  چپ کوک خوان آواز ايران  در حاليکه قرار بود شنبه با اولين پرواز به تهران بيايد و خودش را برای کنسرتی در هلند که قرار بود هفته ی آينده در آن کشور برگزار شود  آماده کند   دهانش پُر از خاک شد وَ به مرگی نه چندان شايسته رفت!

بشنويد

بشنويد تر

 

 

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


 

بورخس و من

مهدی مرادی می گفت که این نوشته ی بورخس را روی وبلاگ نگذارم. او معتقد بود - یا هست - که با این کار این مطلب با سطحی نگری روبرو خواهد شد. اول پذیرفتم؛ اما اکنون با وجود اعتقاد بر آن گفته، این کار را می کنم تا همه چیز - حتا سطحی نگری - را به نسیان بسپارم. 

***********************************

آنچه اتفاق می افتد برای آن مرد دیگر، برای بورخس، اتفاق می افتد. من در خیابان های بوئنوس آیرس قدم می زنم، گاه به گاه - شاید از سر عادت - می ایستم تا به طاقنمای یک سردر قدیمی یا به دری آهنی نگاه کنم؛ از خلال نامه ها از احوال بورخس با خبر می شوم و نامش را در فهرستی از نام های کمیته ی استادان دانشگاه یا در تذکره ای از احوال شاعران می بینم. علاقه ای خاص به ساعت های شنی، نقشه های جغرافیا، نسخ چاپی قرن هیجدهم، ریشه ی لغات، بوی قهوه و نثر استیونسن دارم؛ آن مرد دیگر در این علایق سهیم است، اما به شیوه ای متظاهرانه آنها را تبدیل به اطواری تماشاخانه ای می کند. اگر بگویم که با هم اختلاف داریم راه اغراق پوئیده ام؛ زندگی می کنم و می گذارم زندگی کند تا بورخس بتواند اشعار و افسانه هایش را به هم ببافد، و این اشعار و افسانه ها دلیل وجود من است. اذعان این مطلب برایم دشوار نیست که او توانسته است چند صفحه ی با ارزشی بنویسد، اما این صفحات نمی توانند مرا نجات دهند؛ شاید به این دلیل که آنچه خوب است دیگر به فرد تعلق ندارد - حتا متعلق به آن مرد دیگر هم نیست - بلکه به سخن و سنّت تعلق دارد. به هر حال سرنوشت من اینست که به یکباره و برای همیشه از میان بروم و تنها لحظاتی از من در آن مرد دیگر زنده بماند. به تدریج همه چیز را به او تسلیم کردم، هر چند شواهدی از عادت پیگیر او در مبالغه و مغالطه دارم. اسپینوزا معتقد بود که همه ی چیزها سعی دارند خودشان باشند؛ سنگ می خواهد سنگ باشد و ببر می خواهد ببر باشد. من در بورخس باقی خواهم ماند نه در خودم ( اگر کسی باشم )، اما خویش را بیشتر در کتابهای دیگران یا در کوک کردن های پُر زحمت گیتار می یابم تا در کتابهای او. سالها پیش، کوشیدم تا خویش را از او برهانم. از اساطیر محلات پست شهر به بازی با زمان و ابدیّت رو آوردم. اما آن بازی ها اکنون جزئی از وجود بورخس اند و من باید به چیزهای دیگر رو کنم. و بدین ترتیب زندگی من سراسر فرار است، و همه چیز را از دست می دهم، همه چیز را به نسیان یا به آن من دیگر می بازم.

نمی دانم اکنون کدامیک از ما این صفحه را می نویسد.

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


 

J' etranglé mon frère parce qu'il n'aimait pas dormir la fenetre ouverte

 Ma soeur A-t-il dit avant de mourir J' ai passé des nuits pleines à te

regarder dormir penché sur ton eclat dans la vitre

 

برادرم را خفه كرده‌م چون دوست نداشت پنجره باز بماند و بخوابد 

پيش از مرگ گفت: خواهرم! شبهای تمام به اشتياق بازتاب تو بر شيشه

به تماشای خوابيدنت گذرانيده‌ام.

شعر: رنه شار

پچواك: مريم جعفری

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :


 

استاد رويا! دکتر براهنی!

اين سگ و گربه بازی تا کی ادامه دارد؟

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :


 

FRANCE

Ils disaient tous Ma France ou la France éternelle

Et chacun te prenait un peu de plume à l'aile

Mais quand l'ennemi arriva

Les guérites étaient là

Mais plus les sentinelles

Ils disaient tous Ma France ou la France éternelle

Moi je t'aimais et je ne disais rien,

Je n'avais pas seize ans, France, tu t'en souviens

Ils disaient tous Ma France ou la France éternelle

Je n'ai rien dit, moi, jétais trop enfant

J'ai pris le fusil de la sentinelle

Et puis c'est fini maintenant

France, pardonne-moi si je te le rappelle

Je me sens si seul par moment

Jean-pierre Rosany

 

فرانسه

آنان یک صدا می خواندند: فرانسه‌ی من، فرانسه‌ی جاوید!

و هر یک تکه ای قلم در دست، تو را می سرودند؛

اما همین که دشمن از راه می رسید

بُرج آنجا بود ولی بدون نگهبان

آنان یک صدا می خواندند: فرانسه‌ی من، فرانسه‌ی جاوید!

اما من دوستت می داشتم و هیچ نمی گفتم

من شانزده ساله نبودم، فرانسه، تو خود می دانی

آنان یک صدا می خواندند: فرانسه‌ی من، فرانسه‌ی جاوید!

من کوچکتر از آن بودم که حرفی بزنم

تفنگِ نگهبان را برداشتم

و حالا همه چیز پایان پذیرفته است

فرانسه، مرا ببخش که اینگونه تو را یاد می کنم

من هنوز هم تنها هستم

شعر  ژان پیر رُزانی

پچواک  مريم جعفری

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :


 

ای تيز خرامان!

لنگی پای من

              از ناهمواری راه شما بود!

 

دوستان و دشمنانی که تمايل دارند PDF File  چهارمين شماره ی <<بازارچه>> را در اختیار داشته باشند  حتما آدرس وبلاگ یا ایمیل خود را در << شکنجه ی پنهان سکوت >> شان آشکاره کنند تا در اسرع وقت مطالب این شماره را برایشان ارسال نمایم!


 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٢
تگ ها :


 

چهارمین شماره ی «بازارچه» با آثاری از:

آیدا، عباس اعرابی، مهدی اورند، حمید ایرانپور، علی باباچاهی، ابوالفضل پاشا، مریم حدادی، هدی حدادی، بهزاد زرین پور، محمد زندی، حمیدرضا شکارسری، رضا شنطیا، آفاق شوهانی، فریدون شهبازیان، داور شیخاوندی، سید علی صالحی، ع صمدیان، ناهید عباسی، فرشید فرهمند نیا، مهرداد فلاح، محمد قائد، علی قربان نژاد، ثریا کهریزی، مریم مسیح، علیرضا میرزاخانی، بیژن نجدی، محمد حسن نجفی و...

الیسکا پلکوا، کریس روسو و مارک ویت

مــــنـــــــتــــــــشــــــــر نــــــــمــــــــی شـــــــــــــــــود

 

فعلا هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند مرا تسکین بدهد!

فردا خسته ام را به سفر می برم، بر که گشتم بیشتر توضیح می دهم ...

تا بعد!

یا هشت

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


ادب ـ يات!

 

راستياتِششعر، مثل شاش می مونه؛ خودش باس بگيره. وختی هم كه گرفت، ديگه نمی شه جلوشو گرفت. دوستايی كه واس نوشتن ِ شعر، زور می زنن، جز دردِ مثانه، چيز ديگه ای عايدشون نمی شه!

نه اينكه به الهام

- مِلهام معتقد باشم ها! نه! الهامو ديگه خيلی وخته شوهرش نمی ذاره سر به شاعرا بزنه!!

اگه بخوايم به شيوه ی قدما به مساله نيگا كنيم و دم از جوشش و كوشش بزنيم، باس بگم من به كوشش ِ قبل از شعر و بعد از شعر معتقدم و كوشش ِ در زمان نوشتن، تو كَتِ من نميره با

! با اين ديد، جوششی بودن شعر هم رنگ و بوي امروزی به خودش می گيره و ديگه خبری از شعور نبوّتنيس كه نيس!

اين بلغوريه رو واسه اون بابايی نوشتم كه هر وختِ خدا منو می بينه می خواد از تو خشتكم چار تا شعر واسه ش بكشم بيرون كه باش حال كنه

حالا به اين رفيق ريغو بگو كه مدتيه شعر ننوشتي

. بابا به پير به پيغمبر اينكه بشينيم پشتِ ميز و خودكارمونو خسته كنيم يه كارِ صنعتيه نه يه كارِ هنری! نه؟! كوس ِ وا ادبيّاتا سر ميده كه ای بابا تو هم تموم شدي!!!

من هم البت كم نميارم و قسمتی از يكی از شعرای بلندمو براش می خونم كه

:

شعرم                       زنت نيستم كه هر وقت د لِت خواست

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


تقدیر از تغییر؟

تنها چیز ثابت جهان - به گمانم- «تغییر» است.

یا تغییر کن یا بمیر، این است شعار آسمانی!

در دوره ی دبیرستان، با ساسِ سبز رنگی آشنا شدم که در یک زمین زراعیِ قهوه ای زندگی می کرد. آن ساس هیچوقت جنگ و دعوا راه نیانداخت که: «زمین زراعی باید سبز باشد، همیشه سبز بوده است...»؛ آن ساس، رنگِ پوستش را تغییر داد.

شاید این عمل از نظر شما «تغییر» نباشد؛ بلکه «انطباق در برابر تغییر» باشد. ولی هر چه هست، امروز روند پیچیده تری به خود گرفته، به طوری که بزرگترین کارشناسان را هم گاهی دچار اشتباه کرده است:

در سال 1927، هری وارنر از شرکت سینمایی برادران وارنر گفت: "کیست که بخواهد صدای هنرپیشه ها را بشنود؟"

در سال 1943، توماس واتسون، مدیر شرکت آی.بی.ام گفت: "من فکر می کنم بازار جهانی برای حدود پنج کامپیوتر، کشش داشته باشد."

در سال 1977، کِن اولسن، رئیس شرکت تجهیزات رایانه ای اعلام کرد: "هیچ دلیلی وجود ندارد که هر کسی یک کامپیوتر در خانه اش داشته باشد."

آیا هنوز هم طبقه ای می روند و طبقه ای دیگر می آیند و زمین تا به ابد پایدار می ماند؟

آیا هنوز هم زیر آفتاب، هیچ چیزِ تازه نیست؟

آیا هنوز هم امروز، تکرار دیروز و فردا، تکرار امروز است؟

بورخس در سال 1968 گفت: "اگر می دانستم مردم در سال 2000 به چه چیز می اندیشند؛ رُمانِ مردمِ سال 2000 را می نوشتم!"

آیا مردمِ آینده اصلا به شعر می اندیشند؟

آیا شاعر فردا کیست؟

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


کاملا اتفاقی

 

سرشب که برای خریدن سیگار از خانه بیرون زدم، با منظره ای روبرو شدم که فکر می کردم فقط برای بورخس اتفاق می افتد.

توی کوچه، زیر سایه روشن زیر درخت ها، صندلی چرخدار را دیدم و مراد را که همان طور پیر و مچاله توی آن لم داده بود. و بعد زن را که فقط یک چشمش از گوشه ی چادر نماز پیدا بود.

سوی آن چشم برایم خیلی آشنا بود.

_ سلام.

و زن هم گفت: سلام.

_ مراد، باز که پیدات شد، مگه صد دفعه نگفتم...؟

_ اومده م یه سر بریم سر خاک شازده. خدا بیامرزدش!

.........................

فخرالنساء، کتاب را بست و از بالای عینکش نظری به ما انداخت و مثل اینکه زیر لب گفت: خدا رفتگان شما را هم... مراد! باز کی مرده، هان؟

مراد گفت: خانوم، گلشیری عمرش را داد به شما.

فخرالنساء پرسید: گلشیری؟

مراد گفت: نمی شناسیدش؟ شوهر فرزانه، همان که همه ش سرش توی جن نامه و آینه های دردار بود، هوشنگ را می گویم.

فخری گفت: آهان.

و کتاب از دستش افتاد روی قبر.

سه در چهارِ گلشیری، روی جلد کتاب لبخند می زد. تمام اجزای صورتش؛ چشمش هم می خندید.

سوی آن چشم برایم خیلی آشنا بود.

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


سنگ گوری برای يك شاعر

 

می خواست بخواند

بخواند

تا به فراموشی بسپارد

زندگی واقعی

دروغين اش را

و به ياد آرد

زندگی دروغين حقيقی اش را

شاعر همه دورانها: اکتاویو پاز

 

امروز روز اول بی مهری ست!

دو هفته ی پیش تلفن زدم دانشکده ی خراب شده مان که ببینم ثبت نام ورودی های 77 کی است؟ خانم امید _ مسئول آموزش _ گفت: صبح بخیر! هفته ی پیش بود!

حالا قرار است امروز بروم و جزو متاخّرین ثبت نام کنم. آخرین درس تخصصی ام را که حقوق مدنی8 بود، دو ترم پیش پاس کردم و حالا برای گذراندن 6 واحد لعنتی (تربیت بدنی1و2، تاریخ اسلام و انقلاب اسلامی!!) باید یک ترم دیگر هم در آلکاتراز سر کنم!

آیا زندگی هنری واقعا یک تجربه ی دایم است؟

آیا نزدیکی ما با مفاهیم زمانی رُخ می دهد که رهایشان کنیم؟

آیا همه چیز از قبل تعیین شده و ما فقط وقت می گذاریم تا تصویر فعلی مان بر تصویر مقدّر منطبق شود؟

آیا من امروز به عکّاسم نزدیکتر شده ام؟

نمی دانم! و می چسبم به همین نمی دانم؛ مثل حفاظ نرده ها!!

 

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :


يا هشت

من مثل هشت ام    روی دو پای خودم می ايستم وَ به اوج می نگرم؛ مثل ۸

 

بعد از چند هفته محرومیت از شبکه، بالاخره دوست خوبم - سهیل - آمد و کامپیوترم را درست کرد. در وبگردی های شبانه ام، سری هم به کافه کلمه زدم. از رضا حیرانی شنیده بودم که عده ای بی نام و نشان، روز و شب به من فحش می دهند و تهمت های عجیب و غریبی می زنند. این بود که یک گلایه نامه برای کافه کلمه فرستادم و خودم هم تصمیم گرفتم تا وبلاگ شاعرانِ هشت را که قبلا هک شده بود، احیا کنم تا دیگران، دشنام هایشان را همین جا نثار من کنند. به قول زرین پور:

      «دیوانگان هم آنقدر گناه دارند / که خود را سزاوار سنگ کودکان بدانند»

حالا که صحبت از زرین پور شد بد نیست یادی از او بکنیم که این روز ها حتما حال خوشی ندارد. بهزاد در شرایطی دستگیر شد که می خواست تا آخر شهریور نخستین شماره ی هفته نامه ی فرهنگی، ادبی، هنری «نیما» را منتشر کند. نشریه ای که صاحب امتیاز، مدیر مسئول و سردبیرش زرین پور است. اگر چه دستگیری زرین پور ربطی به فعالیتهای ادبی او نداشت ( و به همین خاطر نمی توان این اقدام را در روند پروژه ی تخریب دانست)؛ ولیکن سکوت کانون نویسندگان در برابر یکی از اعضای خود و همچنین سکوت شاعران هم نسل او جای تاسف عمیق است. البته چند وبلاگ و همچنین دوـ سه سایت در حد خبر به این دستگیری اشاره کرده اند ولی هیچ نامه ی رسمی از طرف نویسندگان صادر نشده است!! چند کانال تلویزیونی خارج از کشور نیز که خبر دستگیری زرین پور را اعلان کردند، وی را به عنوان روزنامه نگار روزنامه ی «آسیا» معرفیدند! واقعا این روزها روزهای تنهایی ماست. من که می خواهم کلماتم را بردارم و از فارسی بروم!

  
نویسنده : رضا شنطیا ; ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :